گنجور

 
خیالی بخارایی
 

ای حرم عزّتت ملکت بی منتها

نقش دو عالم زده بر علم کبریا

از سپهت رومی صبح ملمّع لباس

وز حشمت زنگی شام مرصّع وطا

آینهٔ صنع تو مهر به دست صباح

مشعلهٔ مهر تو ماه به فرق مسا

عالم قدر تو را مجمره سوز آفتاب

گلشن لطف تو را مروحه گردان صبا

نامزد نام تو فاختهٔ طوقدار

عاشق گلبانگ تو بلبل دستان سرا

آمده زامر تو آب جانب بستان به سر

رفته به حکم تو سرو سوی چمن راست پا

از طرف مرتبه سدّهٔ صنعت رفیع

وز جهت منزلت سدرهٔ تو منتها

قهر تو بهرام را کرده حوالت به تیغ

لطف تو ناهید را داده نوید نوا

نامهٔ تذکیر تو طوق وحوش و طیور

سکّهٔ تسبیح تو بر دل سنگ و گیا

شوق تو دارد مراد بحر به گاه خروش

حمد تو دارد غرض کوه به وقت صدا

ناطق و ناهق به صدق علوی و سفلی به ذوق

جمله به تسبیح تو قایل ربّ العلا

بارکشان تو را همدم جان نا صبور

عذرخواهان تو را ورد زبان ربّنا

با روش لطف تو عذر سقیمان قبول

با صفت قهر تو سعی مطیعان هبا

از نظرت یافتند مرتبهٔ چشم و گوش

نرگس زرّین کلاه، وَرد زمرّد قبا

سرو سرافراز را در چمن عزّتت

پای ز حیرت به گل مانده و سر در هوا

صبح بگه خیز گشت؟ حاجب درگاه تو

رایت صدقش ز پیش خنجر قهر از قفا

تا کشش تو نشد رهبر اشیا، نکرد

در پر کاهی اثر جاذبهٔ کهربا

نافه چرا دم به دم خون جگر می خورد

در طلبت گر نزد دم به طریق خطا

گر به قوی طالعان خشم کنی و عتاب

ور به فرمایگان لطف کنی و عطا

تارک گردون شود همچو زمین پی سپر

تا به ثریّا رسد پایهٔ تحت الثرا

گه به گدایان دهی منصب شاهنشهی

گه به سیاست کنی تاجوران را گدا

پادشه مطلقی هرچه بخواهی بکن

نیست کسی را به تو زهرهٔ چون و چرا

تا چو قلم سر نهاد بر خط امر تو عقل

عشق قلم درکشید بر صحف ماسوا

ثابت جاوید گشت بر در الاّ هوَ

چون ز پی نفی غیر، بست میان حرف لا

تا دهد از نیش نحل حکمت تو نوش جان

کرده به قانون در او تعبیه ذوق شفا

کرده ز آب خضر شربت ماءالحیات

داده به چوب کلیم خاصیت اژدها

از تو عصای کلیم منصب ثعبان گرفت

ورنه چو ثعبان هزار هست در این ره عصا

کی فلک از آفتاب تاج شرف یافتی

گر ز پی خدمتت پشت نکردی دوتا

آینه گردان توست خسرو چارم سریر

بندهٔ فرمان توست خواجهٔ هر دو سرا

احمد محمود نام امیّ صادق کلام

منشق ماهِ تمام قطب امم مصطفا

طایر عرش آشیان واسطهٔ کن فکان

خسرو اقلیم جان پادشه انبیا

اکمل ارباب فخر واقف اسرار فقر

محرم آیات حق هادی دین هدا

قامت او سروناز در چمن فاَستَقِم

چهرهٔ او آفتاب بر فلک والضحّا

شعشعهٔ رأی او مشعلهٔ آفتاب

شاهد تعدیل او راستی استوا

بر کف دستش حجر یافته تشریف نطق

وز سر صدقش غزال گفته درود و ثنا

منزل او در سفر ذُروهٔ معراج قدس

محفل او شام وصل خلوت خاص خدا

در شب قرب از حرم تا به حریم وصال

رفته به پای براق برق صفت جابه جا

بر ورق جان هنوز نقش محبّت نبود

کاو ز ره دلبری بود حبیب خدا

خطّهٔ افضال را پیشتر از جمله شاه

زمرهٔ اسلام را بعد نبی پیشوا

یارِ سپهدار دین خواجهٔ قنبر، علی

شحنهٔ ملک نجف ساقی روز جزا

باغ جنان رخش از طرف دلبری

سرو روان قدش از چمن لافتا

باب حسین و حسن ابن ابی طالب آنک

مقتل اولاد اوست بادیهٔ کربلا

باد به مدح علی رُفته ز مرآت عمر

گرد هوا و هوس، زنگ نفاق و ریا

یارب از آنجا که هست در حق اهل گنه

رحمت تو بی قیاس لطف تو بی انتها

کز سر جهل آنچه کرد بنده خیالی تو

تو به کرم درگذر چون به تو کرد التجا

از طرف تو همه مرحمت است و کرم

وز جهت ما همه زلّت و جرم و خطا

بهر شرف کرده ایم نسبت مدحت به خویش

ورنه کجا مدح تو فکرت انسان کجا

گرچه به جز آب چشم نیست مرا عذرخواه

هست امیدی که تو رد نکنی عذر ما

تا که قبول اوفتد دعوت من، کرده ام

عرض دعا در سخن ختم سخن بر دعا