گنجور

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱ - ده نامه

 

حمد و ثنای ملک بی نظیر

جمله جهان را به کرم دست گیر

اوست دلیل همه سرگشتگان

راه نمایند برگشتگان

روز پدید آرد و روزی دهد

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۲ - در صفت عاشق شدن جوانی

 

بود یکی روز جوانی مگر

حافظ اوقات و دل باخبر

قطع تعلق ز همه نیک و بد

روز و شبان حافظ اوقات خود

از همه خلق جهان برکران

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۳ - نامه اول

 

ای صنم لاله رخ گلعذار

گوش به حال من بیچاره دار

سرو قد سیمبر نوجوان

از من درویش سلامی بخوان

زآتش غم گشت کباب این دلم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۴ - نامه بردن خادمه از پیش عاشق

 

خادمه چون این سخنان گوش کرد

عقل و خرد جمله فراموش کرد

کرد بسی گریه چو ابر بهار

خادمه بر جان جوان فگار

گفت بیا غم مخور ای نوجوان

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۵ - عرض نامه پیش محبوب

 

خادمه چون واقف اسرار گشت

بست میان، در پی این کار گشت

داشت سخن، زهره گفتن نبود

فرصت گفتار طلب می نمود

نیم شبش خادمه بیدار یافت

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۶ - خبر آوردن خادمه

 

خادمه چون این سخنان را شنید

هیچ مجالی دگر آن جا ندید

نزد جوان آمد و بنشست باز

خادمه بگشاد زبان را به راز

گفت که آن دلبر رعنای تو

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۷ - نامه دوم

 

باز جوان نعره برآورد و آه

با لب خشک و دو رخ همچو کاه

گفت چه سازم، چه کنم ای خدا

در غم آن دوست، مرا ره نما

نیست مرا طاقت هجران یار

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۸ - رفتن خادمه

 

بار دگر خادمه باوفا

رفت به نزد بت فرخ لقا

بود شبی آن صنم گلعذار

تازه و خرم چو گل نوبهار

عیش و جوانی و طرب در سرش

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۹ - آمدن خادمه

 

چون که جوابی نشنید از سوال

خادمه باز آمد و برگفت حال

گفت جوانا غم بیهوده چیست

بر تو بباید همه عالم گریست

نیست چو او را سر و پروای تو

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۰ - نامه سیم

 

دید چو اندر غم دل مضطرش

خادمه این گفت و برفت از برش

چون که شنید این سخن آن دلفگار

قطع طمع دید ز رخسار یار

ناله او تا به ثریا رسید

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۱ - خبر بردن خادمه

 

خادمه بار دگر از روی مهر

رفت سوی خدمت آن ماه چهر

دید که بنشسته به تخت مراد

خادمه را چشم چو بر وی فتاد

گفت دعاها و ثنا بی شمار

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۲ - خبر آوردن خادمه نزدیک عاشق

 

خادمه آمد به بر آن جوان

گفت سخنها که شنود آن زمان

گفت جوان را که بخندید یار

من شدم از خنده اش امیدوار

خوب شود عاقبت کار تو

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۳ - نامه چهارم

 

کرد جوان صبر و تحمل بسی

هیچ نگفت این سخنان با کسی

صبر بسی کرد و تحمل نمود

پیش کسی زهره گفتن نبود

در دل او غصه و غم شد گره

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۴ - خبر بردن خادمه

 

خادمه آمد به بر یار باز

گفت که ای سرو قد دلنواز

کار جوان رفت ز دست ای صنم

می رود از دار جهان دم به دم

با دل پر حسرت ازین خاکدان

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۵ - نامه پنجم

 

باز چو مسکین بشنید این سخن

نال برآورد تو عیبش مکن

هر که گرفتار غم یار شد

ناله او روز و شبان زار شد

دیده پر از آب و دلی پر زنار

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۶ - خبر بردن خادمه

 

این سخنان را چو بدین سان شنید

خادمه انگشت به دندان گزید

قصد حریم حرمش کرد باز

خادمه آن لحظه به عمر دراز

پیش رخ سرو سمن بر نشست

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۷ - آمدن خادمه از بر معشوق

 

خادمه از خدمت آن دلنواز

گشت سوی عاشق بیچاره باز

خنده زنان با دل بس شادمان

آمد و بنشست به پیش جوان

گفت بیا غم مخور ای مستمند

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۸ - نامه ششم

 

باز چو از صبر سخن گوش کرد

عاشق دلسوخته خاموش کرد

گرسنه را دیر شود پاتغار

جوع برآرد ز دل او دمار

صبر بود پیش دل مستمند

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۱۹ - رفتن خادمه از پیش عاشق

 

خادمه برخاست به چشم پر آب

رفت به سوی بت عالی جناب

عرضه احوال جوان کرد باز

آن سخنان جمله بیان کرد باز

گفت بترس از فلک بی وزیر

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » ده نامه » بخش ۲۰ - آمدن خادمه از پیش معشوق

 

خادمه آمد چو گل نوبهار

روی شکفته ز سخنهای یار

گفت جوانا غم دل شد تمام

زآن بت عیار، تو بر خوان سلام

وعده دیدار ازو یافتم

[...]

صوفی محمد هروی
 
 
۱
۲