گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱

 

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آیدمگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می‌آید
شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودیو یا یوسف بدین زودی از آن بازار می‌آید
چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست اینمگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می‌آید
سبوی می چه می‌جویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳

 

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آیدتو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست اومرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیریدکه کفر از شرم یار من مسلمان وار می‌آید
برو ای شکر کاین نعمت ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹

 

سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار می‌آیددرخت شوقم از برگش به برگ و بار می‌آید
ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشبکه سیل گریهٔ این دیدهٔ بیدار می‌آید
حروف نامه‌ام بی‌نقطه آن بهتر که از چشممبسست این قطره‌های خون که بر طومار می‌آید
نمی‌آید ز من کاری درین اندوه و سهلست اینگر آن دلدار شهر آشوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می‌آیدکه بوی او شفای جان هر بیمار می‌آید
نسیم خوش مگر از باغ جلوه می‌دهد گل راکه آواز خوش از هر سو ز خلقی زار می‌آید
بیا در گلشن ای بی‌دل، به بوی گل برافشان جانکه از گلزار و گل امروز بوی یار می‌آید
گل از شادی همی خندد، من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار می‌آیدکه بوی او شفای جان هر بیمار می‌آید
نسیم او مگر در باغ جلوه می‌دهد گل راکه آواز خوش بلبل ز هر سو زار می‌آید
مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آوردکه از باغ و گل و گلزار بوی یار می‌آید
از آن چون بلبل بی‌دل ز رنگ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۵

 

غم عالم به دل از دیده خونبار می آید
به این گلشن خزان از رخنه دیوار می آید
تسلی در دل آزرده عاشق نمی باشد
ازین ویرانه دایم ناله بیمار می آید
به سختیهای دوران صبر کن ای تشنه راحت
که آب گریه شادی ازین کهسار می آید
فشاند آستین بی نیازی چون غنای حق
چه از گفتار می خیزد، چه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۸

 

نسیم صبح پنداری زکوی یار می آید
بجانها مژده می آرد که آن دلدار می آید
بصد اکرام می باید باستقبال او رفتن
که بوی دوست می آرد زکوی یار می آید
بدین خوبی و خوش بویی چنان پیدایی و گویی
که سوی بنده چون صحت سوی بیمار می آید
بنیکی همچو شعرمن در اوصاف جمال او
بخوشی همچو ذکر او که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۶۳

 

به سازی سوی من به شوخی دل زمن بستدبدو گفتم چه خواهی کرد گفتا کار می آید
چو رفتم بردرش بسیار دربان گفت کاین مسکینگرفتار است گویی کاینطرف بسیار می آید


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۶۴

 

ندانم تا چه بادست این که ازگلزار می‌آید؟کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار می آید
بیا ساقی و پیش از مردنم می ده که جان در تنباستقبال خواهد شد که بوی یار می آید
مگر بیدار شد بختم که آن روی که درخوابمنبود امید پیش دیدهٔ بیدار می آید


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۲

 

ندانم تا چه باد است این که از گلزار می آید
کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار می آید
بیا ساقی و پیش از مردنم می ده، که جان از تن
به استقبال خواهد شد که بوی یار می آید
مگر بیدار شد بختم که آن رویی که در خوابم
نبود امید، پیش دیده بیدار می آید
زباده خونبهای خویش می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۰

 

ز من در هجر او هر دم فغان زار می آید
خوش آن چشمی که آن هر دم بران رخسار می آید
به بازی سوی من آمد، به شوخی دل ز من بستد
بدو گفتم، چه خواهی کرد؟ گفتا، کار می آید
چو رفتم بر درش بسیار، دربان گفت کاین مسکین
گرفتار است گویی، کاین طرف بسیار می آید
گر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی