گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۴

 

شنودم من که چاکر را ستودیکی باشم من تو لطف خود نمودی
تو کان لعل و جان کهرباییبه رحمت برگ کاهی را ربودی
یکی آهن بدم بی‌قدر و قیمتتوام آیینه ای کردی زدودی
ز طوفان فناام واخریدیکه هم نوحی و هم کشتی جودی
دلا گر سوختی چون عود بودهوگر خامی بسوز اکنون که عودی
به زیر سایه اقبال خفتمبرون پنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۰

 

اتاک الصوم فی حلل السعودفدم واسلم علی رغم الحسود
وصم وافطر و عید فی نعیملک العمر المؤبد بالخلود
فلا زالت تزف لک التهانیمهناة من‌الملک الودود
فشکرا ثم شکرا ثم شکرالاوراد العطا خیرالورود
و سقیا ثم سقیا ثم سقیالجود بعد جود بعد جود
و کأسا قد سقیناه دهاثایری رقراقها تحت‌الجلود
ینابیع جرت شرقا و غرباکانهارالجنان بلا رکود
و نیران الشباب موقداتبسعد لا یخاف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۲۵

 

مو را نه فکر سودایی نه سودینه در دل فکر بهبودی نه بودی
نخواهم جو کنار و چشمه سارونکه هر چشمم هزارون زنده رودی


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶

 

حبیبی انت ذو من وجودی

فلا تبخل علینا بالرفودی

؟؟ ما را وعدهای وصل دادی

فئی یا مونسی تلک الوعودی

شب یلدای هجران کشت ما را

الا ایام وصل الحب عودی

نه صبر از خدمت تو میتوان کرد

و لا فی الخدمهٔ امکان الورودی

و فی قلبی جوی من حب حب

کنار اضرمت ذات الوقودی

گر آبی میزنی بر آتش ما

تلطف لا الی حد الحمودی

بهشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » چه خوش زد ترک ملاحی سرودی

 

چه خوش زد ترک ملاحی سرودی

رخ او احمری چشمش کبودی

به دریا گر گره افتد به کارم

بجز طوفان نمیخواهم گشودی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » به ما ای لاله خود را وانمودی

 

به ما ای لاله خود را وانمودی

نقاب از چهره زیبا گشودی

ترا چون بر دمیدی لاله گفتند

به شاخ اندر چسان بودی چه بودی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » نه نیروی خودی را زمودی

 

نه نیروی خودی رازمودی

نه بند از دست و پای خود گشودی

خرد زنجیر بودیدمی را

اگر در سینهٔ او دل نبودی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » خودی را از وجود حق وجودی

 

خودی را از وجود حق وجودی

خودی را از نمود حق نمودی

نمی دانم که این تابنده گوهر

کجا بودی اگر دریا نبودی


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۳

 

توئی جانا که عین هر وجودی
به خوبی دل ز خود هم خود ربودی
نبود این بود و بودی عین وحدت
نمودی کثرت از وحدت که بودی
جان صورت و معنی عیان شد
چو بند برقع پنهان گشودی
به چشم خود بدیدی حسن خود را
جمال خود در آئینه نمودی
چو تو با شمع خود رازی بگفتی
چه گویم آنچه خود گفتی شنودی
ز جود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی