گنجور

 
فخرالدین اسعد گرگانی

چو رامین بود با خسرو یکی ماه

به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه

پس از یک مه به موقان خواست رفتن

درو نخچیر دریایی گرفتن

شهنشه خفته بود و ویس دربر

دل اندر داغ آن خورشید دلبر

که در بر داشت چونان دلفروزی

ز پیوندش نشد دلشاد روزی

بیامد دایه پنهان ویس را گفت

به چونین روز ویسا چون توان خفت

که رامین رفت خواهد سوی ارمن

به نخچیر شکار و جنگ دشمن

سپه را از شدنش آگاه کردند

سرا پرده به دشت ماه بردند

هم اکنون بانگ کوس و نای رویین

ز در گاهش رسد بر ماه و پروین

اگر خواهی که رویش باز بینی

بسی نیکوتر از دیبای چینی

یکی بر بام شو بنگر ز بامت

که چون ناگه بخواهد رفت کامت

به تیر و یوز و باز و چرغ و شاهین

شکار دلت خواهد کرد رامین

بخواهد رفتن و دوری نمودن

ز تو آرام وز من جان ربودن

قضا را شاه موبد بود بیدار

شنید از دایه آن وارونه گفتار

بجست از خوابگاه و تند بنشست

چو پیل خشمناک آشفته و مست

زبان بگشاد بر دشمان دایه

همی گفت ای پلید خوار مایه

به گیتی نی ز تو ناپارساتر

ز سگ رسواتر و زو بی بهاتر

بیارید این پلید بد کنش را

بلایه گندپیر سگ منش را

که من کاری کنم با وی سزایش

دهم مر دایگانی را جزایش

سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان

نبارد جاودان جز سنگ باران

که چونین روسپی خیزد از آن بوم

ز بی شرمی و شوخی بر جهان شوم

بد آموزی کند مر کهتران را

بد اندیشی کند مر مهتران را

ز خوزان خود نیاید جز بداندیش

تباهی جوی و بد کردار و بد کیش

مبادا کس که ایشان را پذیرد

و زیشان دوست جوید دایه گیرد

کزیشان دایگانی جست شهرو

سرای خویش را پر کرد زاهو

چه خوزانی به گاه دایگانی

چه نا بینا به گاه دیدبانی

هر آن کاو زاغ باشد رهنمایش

به گورستان بود همواره جایش

پس آنگه گفت ویسا خویشکاما

ز بهر دیو گشته زشت ناما

نه جانت را خرد نه دیده را شرم

نه رایت را راستی نه کارت آزرم

بخوردی ننگ و شرم و زینهارا

به ننگ اندر زدی خود را و ما را

ز دین و راستی بیزار گشتی

به چشم هر که بودی خوار گشتی

ز تو نپسندد این آیین برادر

نه نزدیکان و خویشان و نه مادر

به گونه رویشان چون دوده کردی

کِه و مِه را به ننگ آلوده کردی

همی تا دایه باشد رهنمایت

بود دیو تباهی همسرایت

معلم چون کند دستان نوازی

کند کودک به پیشش پای بازی

پس آنگه نزد ویرو کس فرستاد

بخواند و کرد با او یک به یک یاد

بفرمودش که خواهر را بفرهنج

به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج

همیدون دایه را لختی بپیرای

به پادافراه و بر جانش مبخشای

اگر فرهنگشان من کرد بایم

گزند افزون ز اندازه منایم

دو چشم ویس با آتش بسوزم

وزان پس دایه را بر دار دوزم

ز شهر خویش رامین را برانم

دگر هرگز به نامش بر نخوانم

بپردازم ز رسوایی جهان را

ز ننگ هر سه بزدایم روان را

نگه کن تا سمن بر ویس گل رخ

به تندی شاه را چون داد پاسخ

اگر چه شرم بی اندازه بودش

قضا شرم از دو دیده بر ربودش

ز تخت شاه چون شمشاد بر جست

به کش کرده بلورین بازو و دست

مرو را گفت شاها کامگارا

چه ترسانی به پادافراه ما را

سخنها راست گفتی هر چه گفتی

نکو کردی که آهو نا نهفتی

کنون خواهی بکش خواهی برانم

و گر خواهی بر آور دیدگانم

و گر خواهی ببند جاودان دار

و گر خواهی برهنه کن به بازار

که رامینم گزین دو جهانست

تنم را جان و جانم را روانست

چراغ چشم و آرام دلم اوست

خداوندست و یار و دلبر و دوست

چه باشد گر به مهرش جان سپارم

که من خود جان برای مهر دارم

من از رامین وفا و مهربانی

نبرم تا نبرد زندگانی

مرا آن رخ بر آن بالای چون سرو

به دل بر خوشترست از ماه و از مرو

مرا رخسار او ماهست و خورشید

مرا دیدار او کامست و امید

مرا رامین گرامی تر ز شهروست

مرا رامین نیازی تر ز ویروست

بگتم راز پیشت آشکارا

تو خواهی خشم کن خواهی مدارا

اگر خواهی بکش خواهی بر آویز

نه کردم نه کنم از رام پرهیز

تو با ویرو به من بر پادشایید

به شاهی هر دوان فرمانروایید

گرم ویرو بسوزد یا ببندد

پسندم هر چه او بر من پسندد

و گر تیغ تو از من جان ستاند

مرا این نام جاویدان بماند

که جان بسپرد ویس از بهر رامین

به صد جان می خرم من نام چونین

و لیکن تا بود بر جای زنده

شکاری شیر جان گیر و دمنده

که دل دارد کنامش را شکفتن

که یارد بچگانش را گرفتن

هزاران سال اگر رامین بماند

که دل دارد که جان من ستاند

چو در دستم بود دریای سر کش

چرا پرهیزم از سوزنده آتش

مرا آنگه توانی زو بریدن

که تو مردم توانی آفریدن

مرا نز مرگ بیمست و نه از درد

ببین تا که چه چاره بایدت کرد

چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر

برو آن حال شد از مرگ بدتر

برفت و ویس را در خانه ای برد

بدو گفت این نبد پتیاره‌ای خرد

که تو در پیش من با شاه کردی

هم آب خود هم آب من ببردی

ترا از شاه و از من شرم ناید

که رامین بایدت موبد نباید

نگویی تا تو از رامین چه دیدی

چرا او را ز هر کس بر گزیدی

به گنجش در چه دارد مرد گنجور

بجز رود و سرود و چنگ و طنبور

همین داند که طنبوری بسازد

بر او راهی و دستانی نوازد

نبینندش مگر مست و خروشان

نهاده جامه نزد می فروشان

جهودانش حریف و دوستانند

همیشه زو بهای می ستانند

ندانم تو بدو چون او فتادی

به مهر او را دل از بهر چه دادی

کنون از شرم و از مینو بیندیش

مکن کاری کزو ننگ آیدت پیش

چو شهرو مادر و چون من برادر

چرا داری به ننگ خویش درخور

نمانده‌ست از نیاکان تو جز نام

به زشتی نام ایشان را مکن خام

مشو یکباره کام دیو را رام

مده نام دو گیتی از پی رام

اگر رامین همه نوش است و شکر

بهشت جاودان زو هست خوشتر

بگفتم آنچه من دانستم از پیش

تو به دان خدا و شوهر خویش

همی گفت این سخن ویرو به خواهر

همی بارید ویس از دیده گوهر

بدو گفت ای برادر راست گفتی

درخت راستی را بر تو رفتی

روانم نه چنان در آتش افتاد

که آید هیچ پند او را به فریاد

دل من نه چنان در مهر بشکست

که داند مردم او را باز پیوست

قضا بر من برفت و بودنی بود

از این اندرز و زین گفتار چه سود

در خانه کنون بستن چه سودست

که دزدم هرچه در خانه ربوده‌ست

مرا رامین به مهر اندر چنان بست

که نتوانم ز بندش جاودان رست

اگر گویم یکی زین هر دو بگزین

بهشت جاودان و روی رامین

به جان من که رامین را گزینم

که رویش را بهشت خویش بینم

چو بشنید این سخن ویرو ز خواهر

دگر بر خوگ نفشاند ایچ گوهر

برفت از پیش ایشان دل پر آزار

سپرده کار ایشان را به دادار

چو خورشید جهان بر چرخ گردان

چو زرین گوی شد بر روی میدان

شهنشه گوی زد با نامداران

بجوشیده در آن میدان سواران

ز یک سو شاه موبد بود سالار

ز گردان بر گزیده بیست همکار

ز یک سو شاه ویرو بود مهتر

ز گردان بر گزیده بیست یاور

رفیدا یار موبد بود و رامین

چو ارغش یار ویرو بود و شروین

دگر آزادگان و نامداران

بزرگان و دلیران و سواران

پس آنگه گوی در میدان فگندند

به چوگان گوی بر کیوان فگندند

هنر آن روز ویرو کرد و رامین

گه این زان گوی برد و گاه آن زین

ز چندان نامداران هنر جوی

به از رامین و ویرو کس نزد گوی

ز بام گوشک ویس ماه پیکر

نگه می کرد با خوبان لشکر

برادر را و رامین را همی دید

ز چندان مردم ایشان را پسندید

ز بس اندیشه کردن گشت دلتنگ

رخش بی رنگ و پیشانی پر آژنگ

تن سیمینش را لرزه بیفتاد

تو گفتی سرو بد لرزند از باد

خمارین نرگسان را کرد پر آب

به گل برریخت مروارید خوشاب

به شیرین لابه دایه گفت با ویس

چرا بر تو چنین شد چیره ابلیس

چرا با جان خود چندین ستیزی

چرا بیهوده چندین اشک ریزی

نه بابت قارنست و مام شهرو

نه شویت موبدست و پشت ویرو

نه تو امروز ویس خوب چهری

میان ماه رویان همچو مهری

نه ایران را توی بابوی مهتر

نه توران را توی خاتون دلبر

به ایران و به توران نامداری

که بر ایران و توران کامگاری

به روی از گل به موی از مشک نابی

ستیز ماه و رشک آفتابی

به شاهی و به خوبی نام داری

چو رامین دوستی خود کام داری

اگر صد گونه غم داری به دل بر

نماند چون ببینی روی دلبر

فلک خواهد که چون تو ماه دارد

جهان خواهد که چون او شاه دارد

چرا خوانی ز یزدان خیره فریاد

که در گیتی بهشت خود ترا داد

مکن بر بخت چندین ناپسندی

که آرد نا پسندی مستمندی

چه دانی خواست از بخشنده یزدان

ازین بهتر که داده‌ستت به گیهان

خداوندی و خوبی و جوانی

تن آسانی و ناز و کامرانی

چو چیزی زین که داری بیش خواهی

ز بیشی خواستن یابی تباهی

مکن ماها به بخت خویش ببسند

بدین کت داد یزدان باش خرسند

به تندی شاه را چندین میازار

برادر را مکن بر خود دل آزار

که این آزارها چون قطر باران

چو گرد آید شود یک روز طوفان

جوابش داد خورشید سخن گوی

نگار سر و قدّ یاسمین بوی

بگفت ای دایه تاکی یافه گویی

ز نادانی در آتش آب جویی

مگر نشنیدی از گیتی شناسان

که باشد جنگ بر نظاره آسان

مگر نشنیدی این زرّینه گفتار

که بر چشم کسان درد کسان خوار

منم همچون پیاده تو سواری

ز رنج رفتن آگاهی نداری

منم بیمار و نالان تو درستی

ندانی چیست بر من درد و سستی

مرا شاه جهان سالار و شویست

و لیکن بدسگال و کینه جویست

اگر شویست بس نادلپذیرست

کجا بد رای و بد کردار و پیرست

و گر ویروست بر من بد گمانست

به چشم من چو دینار کسانست

و گر ویرو و بجز ماه سما نیست

مرا چه سود باشد چون مرا نیست

و گر رامین همه خوبی و زیبست

تو خود دانی چگونه دل فریبست

ندارد مایه جز شیرین زبانی

نجوید راستی در مهربانی

زبانش را شکر آمد نمایش

نهانش حنظل اندر آزمایش

منم با یار در صد کار بی کار

به گاه مهر با صد یار بی یار

همم یارست و هم شو هم برادر

من از هر سه همی سوزم بر آذر

مرا نامی رسید از شوی‌داری

مرا رنجی رسید از مهرکاری

نه شوی من چو شوی بانوانست

نه یار من چو یار نیکوانست

چه باید مر مرا آن شوی و آن یار

کزو باشد به جانم رنج و تیمار

مرا آن طشت زرین نیست درخور

که دشمن خون من ریزد دَرو در

اگر بختم مرا یاری نمودی

دلارامم بجز ویرو نبودی

نه موبد جفت من بودی نه رامین

نَبهره دوستان دشمن آیین

یکی با من چو غم با جان به کینه

یکی دیگر چو سنگ و آبگینه

یکی را با زبان دل نیست یاور

یکی را این و آن هر دو ستمگر

 
sunny dark_mode