گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۳

 

تو را نادیدن ما غم نباشدکه در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم رویولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزیکه سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ روییکه رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهدکه با من می‌کنی محکم نباشد
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

حدیث فقر را محرم نباشدوگر باشد مگر زآدم نباشد
طبایع را نباشد آنچنان خویکه هرگز رخش چون رستم نباشد
سخن می‌رفت دوش از لوح محفوظنگه کردم چو جام جم نباشد
هرآنکس کو ازین یک جرعه نوشیدمر او را کعبه و زمزم نباشد
سلیمان‌وار می‌شو منطق‌الطیرروا گر تخت ور خاتم نباشد
پس اکنون کیست محرم در ره فقردلی کو را نشاط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار