گنجور

 
صفای اصفهانی

چو موسی طبل ار نی زد بنوبت

شرر زد بر ملائک نار غیرت

که ما با اینکه از صقع وجودیم

حباب و موج این دریای جودیم

بحق هرگز نکردیم این جسارت

ز خاکی از چه سر زد این عبارت

به حربه آتشین آن زمره نور

بموسی حمله ور گشتند در طور

که ای نوزاده زنهای حایض

چرا کردی تخطی در فرایض

چه حاصل بردی ای شوریده خاک

ازین شورش که افکندی بافلاک

چه سود آوردی ای آلوده رنگ

ازین سودای بی سرمایه جز ننگ

تو از خاکی چه خواهی سرفرازی

ب آتش کن نه با خورشید بازی

بچشم سر چسان کس بیند آن ذات

که بیرونست از وضع و محاذات

نتابد نور اوصاف ثبوتی

باستجلای پرده عنکبوتی

کنون با حربه های آتش قهر

کنیمت همچو آتش شهره شهر

دمی ای مرغ بی هنگام دم گیر

بده سر پای رفتار عدم گیر

ز حد خویش پا بیرون نهادن

بود سر را بباد قهر دادن

شد از قول ملک وز هول آتش

دماغ فکرت موسی مشوش

گریز شش جهه را راه مسدود

پناهی به ندید از حصن مقصود

بدان حضرت کشیدش ناله دل

دل او رفت و او دنباله دل

خدا را آن شبان طور حاجات

نمودی با زبان دل مناجات

که ای دست نجات از این مغاکم

رهائی ده که مشرف بر هلاکم

ملک بیند مرا سافل فلک هم

فلک از سیر من غافل ملک هم

تو آگاهی که من مشتاق نورم

تو نور نخل و من موسای طورم

چو کرد آن شیرخواره عشق زاری

شد از پستان رحمت شیر جاری

نمودش حق بچشم سر بینا

بچندین سوی چندین طور سینا

بهر طوری هزاران موسی فرد

بهمت جفت آن مردانه مرد

دل اندر هایهوی لا تذرنی

زبان در گفتگوی رب ارنی

عجب تر آنکه میاید از این در

جواب هر یکی بر طرز دیگر

یکی را لن ترانی برده از دست

یکی از باده لا تقنطوا مست

یکی را کرده لا تحزن طربساز

یکی بشنیده از لا تاء/من آواز

نه آن واپس رود نه آید این پیش

بیک قولند هم آواز و هم کیش

خدا خوی و خدا جوی و خداگوی

بجسم هر کلیمی هر سر موی

ملک چون دید موسی از عدد بیش

فکندی بال و بگرفتی سرخویش

ولی در دوره منصور احمد

ز سینای علی در طور احمد

ز دست ار موسی اندازد عصا را

ملک در حلقه ماند اژدها را

که با دست و عصا و کوشش و جوش

ز حد پیشست موسای نمدپوش

سراسر سر حق در سینه دارند

تو گوئی در مند آئینه دارند

ولیکن دارد این موسی ب آثار

ز موسای نخستین فرق بسیار

یکی با آنکه در طور معانیست

جواب ار نی او لن ترانیست

یکی در جنگ و جوش جیش مردم

گروهی جمله کالانعام بل هم

چو پور دوم آن آشفته دوست

ظهور جان جان در کسوت پوست

که گوید کی تو بودی دور ای یار

که تا ما را رساند بر تو آثار

تو کی غائب شدی از دیده جان

که باشد دیدنت محتاج برهان

الا ای مقتل عشاق کویت

شود کور ار نبیند چشم رویت

یک سر خدا گوید بمنصور

یکی جام صفا بخشد بطیفور

که این بر منبر و آن بر سر دار

ولایت را کنندی کشف اسرار

شه دیگر دمد در نای سیری

نوای لیس فی الدارین غیری

شهی در کوی و سلطانی بمصرع

کشندی پرده از سر مقنع

ولایت ساری و جاریست چون نهر

بکوی از کوی و از بازار در شهر

نه مقطع دارد این دولت نه مبدا

بهر دوری بود پنهان و پیدا

ز صنع مهدی این اکسیر اعظم

شود طرح و کند زر قلب آدم

برین تدبیر و این صنعست بالطوع

ولیکن مهدویت نیست بالنوع

بود مهدی امام حی قائم

که طور اوست در اطوار دائم

ز صلب عسکری در بطن نرجس

مکان و لامکان را ماه مجلس

بدست اهل دل پیمانه اوست

دل کامل تجلی خانه اوست

بود دل بیت معمور ولایت

در و دیوارش از نور ولایت

مقامش مضرب خرگاه مهدیست

دل وارسته بیت الله مهدیست

خدا را چونکه با مهدی دوئی نیست

خدا باشد نه دل و ما توئی نیست

ولی را جای در دلهاست بی شک

خدا در بنده منزلهاست بی شک

درین دل خوبروئی خانه کردست

چو گنج و خانه را ویرانه کردست

دلارامی دلم را برده از دست

که دل در دست عشقش ماهی و شست

بشست عشق نفتاد ایچ ماهی

بجز دل کش بود شست الهی

گرم ویرانه کرد افسانه عشق

گنه آباد بادا خانه عشق

بود عشق آتشین و آهنین دل

وگرنه چون بود ثابت چنین دل

شرر زد آتشین خوئی بجانم

ز آتش سوخت مغز استخوانم

نوائی مانده و نائی دگر هیچ

سری ماندست و سودائی دگر هیچ

فنای فقر را سلطان شناسد

بود روشن که جان را جان شناسد

شناسای ولایت صاحب دل

نه آنکو مینهد گل بر سر گل

کسی داند که از سلطانیش ننگ

نه آنکو سنگ دارد بر سر سنگ

شناسد اولیا مر اولیا را

خداوندا نه هر ناکس خدا را

ولی را جز ولی همدم نباشد

درینجا جای نامحرم نباشد

تو قشری اولیا لب لبابند

به نشناسی که در تحت قبابند

اگر در کعبه باشند و اگر دیر

بهم خویشندی و بیگانه از غیر

تو کورستی ندانی نور خود چیست

ز گرمی پی توان بردن مگو نیست

برین انکار چون شمشیر عریان

مزن خود را که جسمت گشته بیجان

ترا قاف منیت پرده دارست

گذر زین قاف سیمرغ آشکارست

توانی برد پی بر حال سیمرغ

اگر سازی وطن بر بال سیمرغ

بجوعست و سهر باصمت و عزلت

تو در پر خوردن و در خواب غفلت

شهود ار نیست باید ذکر بسیار

که یارستی درخت ذکر را بار

ولی از بعد بار یار چیدن

درخت ذکر را باید بریدن

ببر پی بر خدا از ذکر و از فکر

که مذکورست عین ذاکر و ذکر

بدین آلودگی بی علم و ادراک

تو خواهی برد پی بر عالم پاک

خدا بنشسته در دلهای پاکست

نه آنکو بسته این آب و خاکست

دل وابسته بر این خاک دل نیست

خدا در دل بود در آب و گل نیست

تو کن پرواز از این آب و گل پست

که سلطان را نشیند باز بر دست

مگر بر ساعد سلطان نشیند

که چشم باز سلطان را نبیند