گنجور

 
عطار

حدیث فقر را محرم نباشد

وگر باشد مگر زآدم نباشد

طبایع را نباشد آنچنان خوی

که هرگز رخش چون رستم نباشد

سخن می‌رفت دوش از لوح محفوظ

نگه کردم چو جام جم نباشد

هرآنکس کو ازین یک جرعه نوشید

مر او را کعبه و زمزم نباشد

سلیمان‌وار می‌شو منطق‌الطیر

روا گر تخت ور خاتم نباشد

پس اکنون کیست محرم در ره فقر

دلی کو را نشاط و غم نباشد

مجرد باش دایم چونکه عطار

سوار فقر را پرچم نباشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
غزل شمارهٔ ۲۶۵ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
ادیب صابر

دلم بی روی تو خرم نباشد

چو دلبر نیست دل بی غم نباشد

اسیرم عشق را، غمگین ازآنم

اسیر عشق را غم کم نباشد

به بوسی مرهمی نه بر دل من

[...]

نظامی

سِزد گر با من او همدم نباشد

ز کس بختم نبُد زو هم نباشد

سعدی

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه