گنجور

 
صفای اصفهانی
 

سؤال دلپذیر از عالم جان

جواب جانفزا جوید ز جانان

ثمار نوری از اغصان نوری

درختی شاخ و برگ و بیخ طوری

بنای کاخ علم هوست بر صدر

باو نتوان رسید از پستی قدر

امام رهبر صاحب یقین اوست

بشهر حق امیرالمومنین اوست

جناب لم یزل ذات آنصفاتست

صفات لایزالی عین ذاتست

چو ذات اوست از هر ذره مشهود

بذات علم هر ذره ست موجود

فر سیمرغ کوه قاف علمست

خدا را اکبر اوصاف علمست

بکف اوست مفتاح دقایق

جنابش باب ابواب حقایق

بدست ساقی جان جام هستیست

درین میخانه جای می پرستیست

بفرق انبیا تاج معالیست

بتاج علو لولوی مثالیست

حمایت گوهر گنج حکیمست

صراط حق و میزان قدیمست

قوام حضرت و قیوم درگاه

به بیدای حقیقت هادی راه

بفرقان مغز دانش را قوی کن

نظر در آیه هل یستوی کن

مقام علم بر بام بلندست

مر این بار و نه تاب هر کمندست

کمند سست تار عنکبوتست

مگس آنرا که این را یافت قوتست

مطاف باز در خورد مگس نیست

سمای دل بود بام هوس نیست

ندای علم الاسما شنیدی

جلال آدم مسجود دیدی

شنیدی آن تجلی های هادی

که گه در کوه بودی گه بوادی

اگر آواز بال جبرئیلست

اگر تبدیل میزان خلیلست

اگر ضرب عصا بر سنگ سبطیست

اگر دفع حبال السحر قبطیست

دم اجرای کشتی در یم نوح

فر احیای موتی از دم روح

تمامی حاصل تحصیل علمست

نم کشت کمال از نیل علمست

کند طی هفت وادی هادی علم

سیم وادیست در ره رادی علم

طلب بعد از طلب عشق جهان سوز

پس از آن معرفت آن عالم افروز

چو مرد اندر دیار معرفت شد

کمال علم ذاتش را صفت شد

نخستین وصف کز حق در تدلیست

که فتح سالک صاحب تجلیست

جمال علم بی ضد و ندیدست

کزومان دمبدم جان جدیدست

بدون علم بر حق نیستت راه

چه علمست اینکه گویم علم با الله

که بی او کار آسانست مشکل

مبادا کس بکار خویش جاهل

که جاهل را جمال مهتری نیست

ز پا افتاده را حد سری نیست

اگر جاهل بگیرد در شهوار

شود خر مهره ئی بی سنگ و مقدار

نیفتد گوهری بر دست نادان

که گوهر را کند بر سنگ پنهان

مبادا هیچ دل بیرون ز ادراک

که بهتر آنکه باشد در دل خاک

مبادا هیچ سر بیهوس و بی هنگ

که این سر نیست باشد پاره ئی سنگ

خدایا مغز ما را نور جان ده

مکان را دستگاه لا مکان ده

دل ما را بدانش راهبر کن

پس از دانش ببینش بی سپر کن

سپس دل را باطوار تخلق

ترقی ده بانوار تحقق

پس از تکمیل تعلیم بدایات

مرا تعلیم کن علم نهایات

ازین دریا ب آن دریا چو ماهی

مگو ماهی بگو دریا کماهی

نهنگ بحر دانش عین دریاست

که الا الله موجودست و خود لاست

بلندی علم باشد جهل پستی

اگر دانش نباشد نیست هستی

نباشد جان بغیر از دانش و دید

مکن در هستی جان هیچ تردید

مبین بر عرض و عمق جسم مشهود

اگر دانش ندارد نیست موجود

مخور نیرنگ وضع و این اجسام

که مجموع مقولاتند اعدام

بذات و عارض ذات وجودند

بدون خویش مرآت وجودند

بعلم افزای جان سرمدی را

مخور نیرنگ عمامه و ردی را

بدانش بین نه بر خر کش سوارند

که شیخان تصنع بی شمارند

خری گر گوید از دانش چه سودت

چه زین تحصیل بی حاصل گشودت

بگو ای بی خرد ترک خری کن

بانسانی گرای و مهتری کن

چه باشد سود خر جز بار بردن

ز بی برگی بزیر بار مردن

یقین را بر سر امرستی تسلط

بدایات و نهایات و توسط

بدایات یقین علم الیقین دان

وسط عین الیقین ای راه بین دان

نهایات یقین حق الیقینست

کمال کامل موجود اینست

چو بنیان مقاماتست بر طول

بدون علم معراجست معزول

ضرورت حاکمستی بی تغافل

بنفی طفره و نفی تداخل

وجود طفره رهرو را محالست

ورای علم ره تیه ضلالست

تداخل را درین ره نیست مدخل

بدون علم باشد سیر مختل

کمال مرد را علمست و بینش

بعلمستی کمال آفرینش

ز نار بی فروغ افسرده بهتر

ز جان بی تجلی مرده بهتر

چراغ علم در مشکوه ذاتست

ولی مشکوه بیرون از جهاتست

ز نور بی جهه گر بهره یابی

درین ظلمات زور و زهره یابی

خدایا حظ ما را معرفت کن

مرا معروف در ذات و صفت کن

بنور علم جان ما بر افروز

ز اسرار لدن ما را بیاموز

دلم را یاد ده درک معانی

از آن اسماء مستاء/ثر که دانی

تجلی ده بما انوار دل را

ز ما بردار بار آب و گل را

بپرداز این تجلی خانه از ریب

درین آئینه افکن صورت غیب

دلی کائینه نور خدا نیست

گل و سنگست مرآت صفا نیست

که باشد لوح علم اسم اعظم

بحکم علم الاسماء آدم

خدایا سینه ئی ده لامکانی

بموسای نخستین طور ثانی

هزاران طور و موسی نیست جز یک

هزاران جام و یک صهباست بی شک

بهر طوری از آن موسیست طوری

بهر جامی از آن صهباست دوری

بهر دوری دلارامیست ساقی

که موجودست فانی اوست باقی

بعلم اوست موجودات قائم

بهر معلوم علم اوست دائم

بغیر از علم او چیز دگر نیست

که غیر از علم ذات دادگر نیست

اگر نشنودی از کس بشنو از من

نکو گفتست استادی درین فن

که ذات از علم اجمالیست مطلق

بعین کشف تفصیلی هوالحق

چو ذات حقتعالی نیست جز علم

کمال بود هستی چیست جز علم

به ار بی علم در عالم نباشد

که بی دانش بنی آدم نباشد

دد و دیوند در جلباب مردم

چو انعامند حق فرمود بل هم

چو بی علمست سالک کور راهست

بویژه آنکه در ره بیم چاهست

سلوک بی دلیل و سالک کور

بجائی ره نخواهد برد جز گور

که باشد سالک بی علم هالک

اگر بی علم باشد نیست سالک

چو گوید قائلی ز ارباب تکمیل

بنفی علم مر آن راست تاء/ویل

که مر تحقیق را باشد دو بنیان

یکی بر جذبه و دیگر ببرهان

اگر برهان نباشد در معارف

تواند جذبه باشد برهان عارف

که از هر ره که خواهد رهبر علم

نهد پای یقین در کشور علم

ز راه جذب جان یا راه برهان

شود وارد بشهر علم ایقان

ز هر راهی که خواهد گو کند طی

که باید علم را شد وارد حی

چه خوش باشد بدانش سر سپردن

بپیش عالم این علم مردن

سپردن جان بدان تابنده مجلس

که در آن ماه من باشد مدرس

بدین مرز آمدن از بوم جهال

بدل کردن بلادت را بابدال

چریدن در ریاض قدس جانان

گل وحدت ز طرف چشمه جان

درین دریا نمودن غوص بسیار

بدست آید مگر لولوی شهوار

سزای افسر سلطان بینش

نثار پای چشم آفرینش

که از این کوی باید بار بستن

باشتر محمل دیدار بستن

ازینجا رخت بردن جانب عین

که چندان نیست علم و عین را بین

بعین مقصد اقصی رسیدن

بچشم یار روی یار دیدن

نهادن بر سر زانوی او سر

ز پای یار بر سر هشتن افسر

نهادن دست جانان بر سر دل

کشیدن رخت جان از مزرع گل

ز نقص و آفت و تشویش رستن

رخ او دیدن و از خویش رستن

سپس کز قاب این قوسین رستی

باوادنای این محفل نشستی

گذشتی از سرای مستلذات

بچشم ذات دیدی گونه ذات

توئی آن آب کز دریای قلزم

حریفی در سبو افکند یا خم

چو اندر ظرف تحدیدی سبوئی

اگر فانی شدی در بحر اوئی

توئی آن ماهی محجوب بی تاب

که در آبست و محرومست از آب

اگر همراه بودش ذره ئی نور

کجا ماندی ز لطف آب مهجور

اگر ماهی وجودی داشت دانا

بماهیت نمودی سیر دریا

نه قطره ست و نه جو دریاستی علم

امام اعظم اسماستی علم

دل عارف نگین خاتم جم

برد علم معارف فص خاتم

اگر بینی رخ انسان کامل

نخواهی دید دیگر روی جاهل

که جاهل گر بود با افسر و تخت

چو نادانست بیکارست و بدبخت

وگر دانا بود سر تا بپا عور

بود زیر قباب غیب مستور

شنیدم فرقه ئی از سنخ جهال

نمودندی وجود علم ابطال

نداند گر الف زو پرسی از بی

چه داند انکشاف علم محیی

نداند دست چپ گر جوئی از راست

چه گوید جز که گوید علم بی پاست

چنین کس گر بگوید خود خورد سر

که نورست این نباید کرد باور

تمیز نور اگر دادی ز ظلمت

نماندی بی نصیب از نور حکمت

بداهت را چو گوید راه راهست

بحمل اولی کفتش تباهست

اگر او راه را دانستی از چاه

نگفتی نیست لازم علم در راه

که علم راه رهرو راست واجب

دل بی علم باشد طین لازب

گل لازب چو خوشد بر سر گل

بخوشاند ز آلایش پر دل