گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

به جان آمد مرا کار از دل خویشغمی گشتم زکار مشکل خویش
در آن دریا شدستم غرقه کانجابجز غم می‌نبینم ساحل خویش
به راه وصل می‌پویم ولیکنهمه در هجر بینم منزل خویش
مبادا هیچ آسایش دلم رااگر جز رنج بینم حاصل خویش
اگر کس قاتل خود بود هرگزمنم آن‌کس نخستین قاتل خویش


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۳۳

 

مرا کاریست مشکل با دلی خویشکه گفتن می نیارم مشکل خویش
خیالت داند و چشم من و غمکه هرشب در چه کارم با دل خویش
ز وا پس ماندگان یادی کن آخرچه رانی تند جانا محمل خویش ؟
مرا در اولین منزل ره افتادترا خویش باد راه و منزل خویش
چه فرصتها که گم کردم درین راهزبخت خواب ناک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴۳

 

مرا کاری ست مشکل با دل خویش
که گفتن می نیارم مشکل خویش
خیالت داند و چشم من و غم
که هر شب در چه کارم با دل خویش؟
ز واپس ماندگان یادی کن آخر
چه رانی تند، جانا، محمل خویش؟
مرا در اولین منزل ره افتاد
ترا خوش باد راه و منزل خویش
نه من زان گونه در دریا فتادم
که آید کشتنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » غریبم در میان محفل خویش

 

غریبم در میان محفل خویش

تو خود گو با که گویم مشکل خویش

از آن ترسم که پنهانم شود فاش

غم خود را نگویم با دل خویش


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد

 

چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد

قیامت افکنم در محفل خویش

چو می خواهم دمی خلوت بگیرم

جهان را گم کنم اندر دل خویش


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

ز جان بیزارم از دست دل خویش
خدایا با که گویم مشکل خویش
گل من خار غم در پا ندارد
که چندان فارغست از بلبل خویش
به دریای غمت نازم که بازم
به قعر خویش برد از ساحل خویش
دل من می ندانم مایل کیست
که هیچش می نبینم مایل خویش
دی از پروانۀ وصل تو تا صبح
شدم از شوق شمع محفل خویش
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی