بهر جا وصل از دوری نکوتر
بجز یک جا که مهجوری نکوتر
رهد عطشان ز مردن آب خوردن
بجز یک جا که بهتر تشنه مردن
چه جا آنجا که یار آید ز در باز
برای آنکه بر دشمن کند ناز
ز یاران رنج به کاو بر تن آید
که بهر گوشمال دشمن آید
غذا به گر خورم از پهلوی خویش
کز آن گسترده خوان بهر بداندیش
به ار خون جگر باشد به جامم
که ریزد ساغر غیری به کامم
ز شبهای سیه چندان نسوزم
که شمع از آتش غیری فروزم
ولی غیرت هم از راهی نه نیکوست
کدام است آنکه بربندیم بر دوست
چو آمد یار خوش بر روی اوباش
به رغم هر که خواهد باش گو باش
به کام تشنه وانگه آب حیوان
هلاک آن دل کز او برگیری آسان
به ساغر کوثر و دلدار ساقی
حرام آن قطرهای کاو مانده باقی
چو عمر رفته را بخت آورد باز
از آن بدبختتر کو کورد باز
ز شیرین کوهکن را جام لبریز
بهانه گو شکر گو باش پرویز
به کوه این نامراد سنگ فرسای
به نقش پای شیرین چشم تر سای
ز درد جان گداز و آه دل سوز
ز شب روزش بتر بودی شب از روز
همه شب از غم جانان نخفتی
خیالش پیش چشم آورده گفتی
که او از یاد ناشادم نرفته
ز چشم ار رفته از یادم نرفته
ز جان از تاب زلفم تاب برده
ز چشم ار چشم مستم خواب برده
نگفتی چون برفتم کیم از ناز
نگفتم عمر رفته نایدم باز
نگفتی با وفا طبعم قرین است
نگفتم عادت بختم نه این است
نگفتی گشت خواهم آشنامن
نگفتم راست است اما نه بامن
نگفتی دل ستانم جانت بخشم
نگفتی این نبخشی و آنت بخشم
نگفتی راز تو با کس نگویم
نگفتم گویی اما پیش رویم
نگفتی خسروان از من به تابند
نگفتم ره نشینان تا چه یابند
نگفتی یکدلم با ره نشینان
نگفتم پیش آنان وای اینان
نکردی آنچه نیرنگت بیاراست
بیا تا آنچه گفتم بنگری راست
به وصل خود نگشتی رهنمونم
بیا بنگر که از هجر تو چونم
چو بنشستی به دلخواهی به پیشم
بیا بنگر به دلخواهی خویشم
ببین از درد هجرم در تب و تاب
ز چشم و دل درون آتش و آب
مرا گفتی چو دل در عشق بندی
دهد عشقت به آخر سر بلندی
بلندی داده عشق ارجمندم
ولی تنها به این کوه بلندم
مرا از بهر سختی آفریدند
نخست این جامه را بر تن بریدند
شدم چون از بر مادر به استاد
سر و کارم به سنگ افتاد و پولاد
همی بر سختیم سختی فزودند
به بدبختیم بدبختی فزودند
بدان سختی چو لختی چاره کردم
ز آهن رخنهها در خاره کردم
فتادم با دلی سنگین سر و کار
که آسان کرد پیشم هر چه دشوار
کجا آهن که با این سخت جانم
اگر کوشم در او راهی ندانم
بسی خارا به آهن سوده کردم
از این خارا روان فرسوده کردم
نگارا وقت دمسازیست بازآ
مرا هنگام جانبازیست بازآ
که از جان طاقت از تن تاب رفته
در این جو مانده ماهی آب رفته
بر این کهسار تاب ای ماهتابم
فرو نارفته از کوه آفتابم
همی ترسم که ای جان جهانم
نیایی ور رود بر باد جانم
گر از جان دادنم بیمیست زان است
که جان بهر نثار دلستان است
به سختی با اجل زان میستیزم
که باز آیی و جان بر پات ریزم
به هجران سخت باشد زندگانی
به امید تو کردم سخت جانی
اجل را میدهم هر دم فریبی
مگر یابم ز دیدارت نصیبی
به حیلت روزگاری میگذارم
که جان در پای دلداری سپارم
چه بودی طالعم دمساز گشتی
که جان رفته از تن بازگشتی
زمانی روی گلگون کن بدین سوی
ز گردش بخت را گلگونه کن روی
براین کوه ار شدی آن برق رفتار
چو برقی کاو فرود آید ز کهسار
وگر از نعل او فرسودی این کوه
ز من برخاستی این کوه اندوه
نمی گویم کزین کارم نفور است
به کار سخت همدستی ضرور است
گرم همدست سازی پای گلگون
کنم این کوه را یک لحظه هامون
خیالت گرچه ای بیگانه کیشم
نخست آمد به همدستی خویشم
ولی چندان فریب و ناز دارد
که از شوخی ز کارم باز دارد
چنین میگفت و خون دیده باران
از آن کهسار چون سیل بهاران
زمانی دیده بست و بیخود افتاد
چو دید آن دم که از هم دیده بگشاد
به نام ایزد یکی دشت از غزالان
همه بالا بلندان خردسالان
همه در زیر چتر از تابش خور
چو تاووسان چتر آورده بر سر
در فردوس را گفتی گشادند
که آن حورا وشان بیرون فتادند
همه صید افکنان در راه و بیراه
کمند زلفشان بر گردن ماه
همه گلچهرگان با زلف پرچین
از ایشان دشت چون دامان گلچین
سگ افکن در پی آهو به هر سو
همه در پویه چون سگ دیده آهو
ز مژگان چنگل شاهین گشاده
چو شاهین در پی کبکان فتاده
شراب لاله گونشان در پیاله
همه صحرا تو گفتی رسته لاله
زمین از رویشان همچون گلستان
هوا از مویشان چون سنبلستان
بت گلگون سوار اندر میانه
روان را آرزو دل را بهانه
ز مژگان رخنه کن در خانهٔ دل
ز صورت شعله زن در خانه زین
خرد زنجیری زلف بلندش
سر زنجیر مویان در کمندش
قمر از پیشکاران جمالش
جنون از دستیاران خیالش
بلا را دیده بر فرمان بالاش
اجل را گوش بر حکم تقاضاش
نگاه فتنه بر چشمان مستش
فلک را دست بیرحمی به دستش
دل آشوبی ز همکاران مویش
جهانسوزی ز همدستان خویش
شه از گنج گهر او را خریدار
فقیر از آه شبگیرش طلبکار
به آن از زلف طوق بندگی نه
به این از لب شراب زندگی ده
چو چشم افتاد بر وی کوهکن را
همی مالید چشم خویشتن را
به خود میگفت کاین آن سرونازست
که شاهان را به وصل او نیاز است ؟
که شد سوی گدایان رهنمونش
که ره بنمود سوی بیستونش ؟
کدام استاد این افسونگری کرد ؟
که این افسون به کار آن پری کرد ؟
که راهش زد که اندر راهش آورد ؟
به من چون دولت ناگاهش آورد ؟
کرا تاب کمند آمد بر افلاک ؟
که ماه آسمان افکند بر خاک ؟
مگر راه سپهر خویش دارد
که ره بر این بلندی پیش دارد
در این بد کآمد از آن دلفریبان
بتی چون سوی رنجوران طبیبان
پی آگاهی فرهاد مسکین
فرستادش مگر بانوی شیرین
سخنهایی که بود از بیش و کم گفت
برهمن را ز آهنگ صنم گفت
حدیث نامهٔ شاه جهان را
جواب نامهٔ سرو روان را
گر از خود یا از آن شیرین دهن گفت
تمامی را به گوش کوهکن گفت
از آن گفت و شنو بیچاره فرهاد
به جایی شد که چشم کس مبیناد
تنش گفتی ز بس تاب و تب آورد
نثار پای گلگون بر لب آورد
چو سیلاب از سر کوه آن یگانه
به استقبال شیرین شد روانه
شکر لب یافت اندر نیمه راهش
به سد شیرینی آمد عذر خواهش
به کوه آمد نگار لاله رخسار
چو خورشیدی که او تابد به کهسار
رسید آنجا که مرد آهنین دست
به کوه آن نقشهای طرفه بر بست
رسید آنجا که عشق سخت بازو
به کوه افکنده بد غارت به نیرو
شده سد پاره کوه از عشق پر زور
بدانسان کز تجلی سینه طور
چو پیش آمد رواقی دید عالی
که کردش دست عشق از سنگ خالی
شکسته طاق چرخ دیر بنیاد
به زیرش طاق دیگر بسته فرهاد
همی شد تا به سنگی شد مقابل
که بر تمثال آن شیرین شمایل
بگفت این سینهٔ فرهاد زار است
که در وی نقش شیرین آشکار است
به زلف خویش دستی زد پریوش
نگشت از حال خود آن نقش دلکش
از آنجا یافت کان تمثال خویش است
که احوالش نه چون احوال خویش است
و یا استاد چینی کرده نیرنگ
یکی آیینه بنمودهست از سنگ
تبسم را درون سینه ره داد
به صنعت پیشه مزد از یک نگه داد
به شوخی گفت کای مرد هنرور
تو گویی بوده شیرینت برابر
مرا خود یک نظر افزون ندیدی
چسان این صورت دلکش کشیدی
اگر گویم هنر بود این هنر نیست
چنین تمثال کار یک نظر نیست
بگفت آن یک نظر از چشم دل بود
از آنش دست هجران محو ننمود
چو دیدم بر رخت از دیدهٔ دل
از آن دارم شب و روزت مقابل
بگفت این نقش بد گو را بهانهست
به بی پروایی شیرین بهانهست
همی گوید که آن کاین نقش بستهست
چو دل شیرین به پهلویش نشستهست
که کس نادیده نقش کس نپرداخت
وگر پرداخت چو اصلش کجا ساخت
بگفتا داند این کاندیشد این راز
که این صورت که بر مه زیبدش ناز
برهر کس که جای از ناز دارد
ز بس شوخی زکارش باز دارد
دلی از سنگ باید جانی از روی
که پردازد به سنگ و تیشه زین روی
چو شیرینش چنین بی خویشتن دید
به بیهوشی صلاح کوهکن دید
بگفتا بایدش جامی که پیمود
به مستی چند حرفی گفت و بشنود
اگر حرفی زند مستی بهانهست
توان گفت او به بد مستی نشانهست
وزین غافل که عاشق چون شود مست
لب از اسرار عشقش چون توان بست
مگر میخواست وصف نوگل خویش
عیان تر بشنود از بلبل خویش
به دور آمد شرابی چون دل پاک
روان افروز دور از هر هوسناک
میی سرمایه عشق جوانی
کمین تعریفش آب زندگانی
به صافی چون عذار دلنوازان
به تلخی روزگار عشقبازان
سراپا حکمت و آداب گشته
فلاتونیست در خم آب گشته
ادبها دیده از خردی زدهقان
شده در خورد بزم پادشاهان
نخست آن مه به لعل آلوده یاقوت
نمود از لعل تر یاقوت را قوت
از آن رو جام می جان پرور آمد
که روزی بر لب آن دلبر آمد
چو جام از لعل او شد شکر آلود
به آن تلخی کش ایام پیمود
چو جوش باده هوش از دل ربودش
که چندان گشت آشوبی که بودش
جنون کش با خرد گرگ آشتی بود
چو فرصت یافت بر وی دست بگشود
که بیرون شو ز سرکاین خانهٔ ماست
نیاید صحبت عقل و جنون راست
خرد عشق و جنون را دید همدست
از آن هنگامه رخت خویش بر بست
ادب را رفت گستاخی به سر نیز
که گستاخیست جا ننگ است برخیز
حجاب این کشمکش چون دید شد راست
به او کس تا نگوید خیز برخاست
خرد با پیشکاران تا برون راند
جنون با دستیاران در درون ماند
حجاب عقل رفت و جای آن بود
حجاب عشق بر جا همچنان بود
حجاب عشق اگر از پیش خیزد
به مردی کاب مردان را بریزد
چه غم گر عشق داور پرده رو نیست
که خورشید است و چشم بد بر او نیست
ولی عشقی که نبود پردهاش پیش
زیان بیند هم از چشم بد خویش
که عاشق چون نظر پرورده نبود
همان بهتر که او بیپرده نبود
چو آتش عاشق آنگه رخ برافروخت
که اول خویش و آنگه پرده را سوخت
از آتش سوختن از پرده پیش است
که او خود پردهٔ سیمای خویش است
چو شیرین کوهکن را پرده در دید
به شیرینی از او در پرده پرسید
که ای چینی نسب مرد هنرمند
به چین با کیستت خویشی و پیوند
در آن شهری ز تخم سر بلندان
و یا از خاندان مستمندان
تو با فرهنگ و رای مهترانی
نپندارم که تخم کهترانی
نخستین روز کت پرسیدم از بوم
نگردید از نژادت هیچ معلوم
همی خواهم که دست از شرم شویی
نژاد خویشتن با من بگویی
دگر گفتش تو گویی بت پرستی
کت اندر بت تراشی هست دستی
بسی نقش است در این کوه خارا
نباشد همچو این صورت دل آرا
بدو فرهاد گفت آری چنین است
ز چینم بت پرستی کار چین است
تو ای بتگر به چین منزل گزینی
به غیر از بت پرستی می نبینی
چنین می رفت در اندیشهٔ من
کز اول روز دانی پیشهٔ من
ولی معذوری ای سرو سمن سا
که یک سرداری و سد گونه سودا
صنم ازناز دستی برد بر روی
به سد ناز و کرشمه گفت با اوی
که ای از تیشه رکش کلک مانی
ترا بینم به مزدوران نمانی
غریبی پیشه ور از کارفرما
ز سودای زر و نه فکر کالا
اگر روی زمین گردد پر از در
ترا بینم که چشم دل بود پر
همه گوهر ز نوک تیشه داری
نخواهی زر چه در اندیشه داری
چنین بیمزد این زحمت کشیدن
مرا بار آورد خجلت کشیدن
کشی رنج و هوای زر نداری
اگر رنج دو روزه بود باری
کرا داری بگو در کشور خویش
که نه داری سر او نه سر خویش
به حق آشنایی ها که پیشم
سراسر شرح ده احوال خویشم
از این گفتار فرهاد هنرمند
به خود پیچد و خامش ماند یکچند
وزان پس شرح غم با نازنین گفت
چنین شیرین نگفت اما چنین گفت
که ای لعلت زبانم برده از کار
زبانت بازم آورده به گفتار
چه میپرسی که تاب گفتنم نیست
وگرچه هم دل بنهفتنم نیست
شنیدم ای نگار لاله رخسار
دلی داری غمین جانی پرآزار
گلت پژمرده و طبعت فسردهست
که سودا در مزاجت راه بردهست
به حیلت کوه و صحرا میسپاری
که یک دم خاطری مشغول داری
چه باید بر سر غم غم نهادن
به فکر غم کشی چون من فتادن
به چنگ و باده ده خود را شکیبی
نه از درد دل چون من غریبی
ولی گویم به پیشت مشکل خویش
به امیدی که بگشایی دل خویش
مگو از غم، ره غم چون توان بست
که می گویند خون با خون توان بست
نگویم کز غمم آزاد سازی
که از غم خاطر خود شاد سازی
بدان ای گل عذار مه جبینم
که من شهزادهٔ اقلیم چینم
من از چینم همه چین بت پرستند
چو من یک تن ز دام بت نرستند
مرا مادر پدر بودند خرسند
ز هر کام از جهان الا ز فرزند
پدر گفتهست روزی با برهمن
که گر بت سازدم این دیده روشن
به فرزندی نماید سرفرازم
مر او را خادم بت خانه سازم
چنان گفت و چنان گشت و چنان کرد
مرا شش ساله در بتخانه آورد
یکی بتگر در آنجا رشک آذر
مرا افتاد خو با مرد بتگر
چو بت می کردم از جان خدمت او
که بد میل دلم با صنعت او
از آن خدمت روان او برافروخت
هر آن صنعت که بودش با من آموخت
برهمن بت تراشی داد یادم
بماند آن خوی طفلی در نهادم
چو از چشم محبت سوی من دید
چنان گشتم که استادم پسندید
بتی باری به سنگی نقش بستم
ربود آن بت عنان دل ز دستم
شب و روزم سر اندر پای او بود
سرم پیوسته پر سودای او بود
بسی گشتم که او را زنده بینم
به جان آن گوهر ارزنده بینم
ندیدم در همه چین همچو اویی
شدم شیدایی و آشفته خویی
از آن آشوب بی اندازه من
همه چین گشت پرآوازه من
همه گفتند شادان نیک بختی
زباغ خسروی خرم درختی
کش اول بت می صورت چشاند
به معنی بازش از صورت کشاند
همه بامن نیاز آغاز کردند
مرا از همگنان ممتاز کردند
برهمن چون مرا بی خویشتن دید
مرا همچون صنم خود را شمن دید
من از سودای بت ز آنگونه گشته
که فرش بت پرستی در نوشته
هجوم خلق و عشق بت چنان کرد
که دورم عاقبت از خانمان کرد
سفر کردم ز صورت سوی معنی
ترا دیدم بدیدم روی معنی
چه بودی باز چشمش بازگشتی
هم از صورت به معنی بازگشتی
وصال از دیدهٔ جانت گشادهست
ترا نیز اینچنین کاری فتادهست
هوسهای دل دیوانه تو
همه بت بوده در بتخانهٔ تو
خیال منصب و ملک و زن ومال
هوای عزت و سلمن و اقبال
هنرهایی که بود آخر و بالت
سراسر نقص میدیدی کمالت
همه چون بت پرستیهای خامه
سیاه از وی چو بختت روی نامه
چو با عشق بتان افتاد کارت
شرابی شد پی دفع خمارت
ز صورت های بی معنی رمیدی
چنان دیدی که در معنی رسیدی
بسی از سخت گوییهای اغیار
به سنگ و آهن افتادت سر و کار
بسی آه نفس را گرم کردی
که تا سنگین دلی را نرم کردی
بر دلها بسی رفتی به زاری
که نقش مهر بر سنگی نگاری
جفاها دیدی از بیگانه و خویش
ز جور دلبر و کین بداندیش
که گردیدی و سنجیدی کنونش
فزودن دیدی زکوه بیستونش
لبی دیدی که از شیرین کلامی
شکر را داده فتوا بر حرامی
رخی دیدی که خورشید سحر تاب
چو نیلوفر ز عشقش رفته در تاب
بدیدی مویی آتش پرور عشق
هزاران خسرو اندر چنبر عشق
قدی دیدی خرام آهو زشمشاد
به رعنایی غلامش سرو آزاد
تذروی دیدی از وی باغ رنگین
خضاب چنگلش از خون شاهین
غزالی دیدی از وی دشت را زیب
و زو بر پهلوی شیران سد آسیب
بهشتی دیدی از وی کلبه معمور
سرا پا رشک غلمان ، غیرت حور
اگرچه آن هم از صورت اثر داشت
ولیکن ره بمعنی بیشتر داشت
اگرچه نقش آن صورت زدت راه
ولی جانت ز معنی بود آگاه
ترا گر نی دل و گردیده بودی
چو فرهادش به معنی دیده بودی
برو شکری کن ار دردی رسیدت
که آخر چاره از مردی رسیدت
که معنیهای مردم صورت اوست
جنون سرمست جام حیرت اوست
هر آن معنی که صورت را مقابل
کجا بند صور بگشاید از دل
چو بحر معنی آید در تلاطم
شود این صورت معنی در او گم
در این معنی کسی کاو را نه دعویست
یقین داند که صورت عین معنیست
به نام خالق پیدا و پنهان
که پیدا و نهان داند به یکسان
در گنج سخن را میکنم باز
جهان پر سازم از درهای ممتاز
حدیثی را که وحشی کرده عنوان
وصالش نیز ناورده به پایان
به توفیق خداوند یگانه
به پایان آرم آن شیرین فسانه
که کس انجام آن نشیند از کس
که در ضمن سخن گفتندشان بس
حکایتها میان آن دو رفتهست
که نه آن دیده کس ، نی آن شنفتهست
شبی در خواب فرهاد آن به من گفت
که چشمم زیر کوه بیستون خفت
که آن افسانه کس نشنیده از کس
که من خواهم که بنیوشند از این پس
ز وحشی دید یاری روی یاری
وصالش داشت از یاری به کاری
بسی در معانی هردو سفتند
به مقداری که بد مقدور ، گفتند
به نام خسرو و فرهاد و شیرین
بیان عشق را بستند آیین
ولی ز آن قصه چیزی بود باقی
که پرشد ساغر هر دو ز ساقی
ز دور جام مردافکن فتادند
سخن از لب ، ز کف خامه نهادند
شدند اندر هوای وصل جانان
به گیتی یادگاری ماند از آنان
کنون آن خامه در دست من افتاد
که آرد قصهای شیرین ز فرهاد
چو شرح حال خود را کوهکن گفت
ندانی پاسخش چون زان دهن گفت
وصال اینجا سخن را بس نمودهست
نقاب از چهرهٔ جان بس نمودهست
ز صابر بشنو آن پاسخ که او داد
که بس کام از لبش زان گفتگو داد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از شعر، فرهاد در اوج هجران به شیرین مشغول یادآوری عشق و درد جداییاش میشود. او به یاد میآورد لحظات وصال را و حسرتی عمیق از دوری شریک زندگیاش را احساس میکند. شیرین به بیستون میرود و داستان زندگی و عشق فرهاد را با او در میان میگذارد. فرهاد در همین حال، با یاد شیرین و عشقش به کوه و سنگکاری مشغول است و با درد و رنج عشق خود میسوزد. در ادامه، فرهاد از شیرینی عشق و بهای سختیهایش میگوید و به تأثیر عشق بر زندگیاش اشاره میکند. عشق او به شیرین نه تنها سبب بلندیهای روح او میشود، بلکه همچنین به سختیهای زیادی منجر شده و او را به چالههای عمیق درد و ناامیدی کشانده است.
هوش مصنوعی: در هر جایی وصال (اتحاد) از دوری بهتر است، به جز یک جا که عذاب جدایی بدتر است.
هوش مصنوعی: هر جا که از دوری به وصال برسد، بهتر است، اما تنها یک جا وجود دارد که مرگ از تشنگی آن بهتر است.
هوش مصنوعی: کجا جایی است که یار به پشت در میآید تا برای آنکه بر دشمن ناز کند و به او فخر بفروشد؟
هوش مصنوعی: از دوستانی که به او زحمت میدهند و او را آزار میکنند، نرنج که آنها بهمنظور تنبیه دشمنش به او کمک خواهند کرد.
هوش مصنوعی: اگر از جانب خودم غذای خوب بخورم، برای کسانی که بداندیش هستند، سفرهای نمیگسترم.
هوش مصنوعی: اگر بخواهم از دل خون جگر خود بنوشم، بهتر است تا دیگران به من جامی نریزند و من از آن بهره نبرم.
هوش مصنوعی: به جای اینکه به خاطر شبهای تار و سختیها بسوزم، آنقدر خودم را نمیسوزانم که شمعی که در دست دارم، به خاطر آتش کسی دیگر، خاموش شود.
هوش مصنوعی: غیرت در عشق هنگامی ممدوح است که به شکلی مناسب و مثبت بروز پیدا کند، نه به شیوهای که به دوست آسیب بزند. بنابراین، باید توجه داشت که کدام شکل از غیرت مناسب است که به روابط آسیب نرساند.
هوش مصنوعی: وقتی یار زیبا به نزد او آمد، برخلاف نظر هر کسی که بخواهد، او باید خود را نشان دهد و به راحتی در جمع حضور داشته باشد.
هوش مصنوعی: بسیار دلتنگ و تشنهکام شدم، ولی وقتی آب زندگیبخش (آب حیات) را مینوشم، ممکن است به جای نجات، این دل را که به راحتی میتوانی فراموش کنی، هلاک کند.
هوش مصنوعی: با وجود سرزندگی و خوشی در میخانه، تنها یک قطرهای از شراب باقی مانده است که در اختیار ساقی (کسی که شراب میریزد) قرار دارد و این قطره به طرز نابهنجاری حرام شده است، چون باید به دلدار داده شود.
هوش مصنوعی: اگر بخت دوباره عمر رفته را به انسان برگرداند، او بدبختتر از کسی است که حتی کور هم نمیتواند ببیند.
هوش مصنوعی: به شیرین، که در کوهِ بیستون است، بگو که به خاطر پرویز، جام پر از نوشیدنی را برساند و شکر را به زبان بیاورد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به کوه بیستون اشاره میکند که سنگی سخت و مقاوم است و آن را به نامرادی تشبیه میکند که نمیتواند تغییر کند. نقش پای شیرین که بر روی این کوه موجود است، سبب میشود تا اشکهای شاعر بر آن بریزد، نشاندهندهٔ عشق و اندوه او به شیرین است.
هوش مصنوعی: از شدت درد جانسوز و آه دلسوز، شبها برای او سختتر و زنندهتر از روزها میگذرد.
هوش مصنوعی: تمام شب را از غم معشوق خواب نداشتی و به یاد او به تصویر او در ذهن خود میپرداختی و با او سخن میگفتی.
هوش مصنوعی: او هرگز از یاد من نرفته است، حتی اگر از چشمم دور شده باشد.
هوش مصنوعی: از شدت محبت و علاقهام به زلفهای او، جانم به تنگ آمده و از سوی دیگر، خیره شدن او به من باعث شده است که خواب از چشمانم برود.
هوش مصنوعی: او از محبوبش میخواهد که بگوید وقتی که از او جدا شده، برای او چه بر سرش آمده است. او در پاسخ میگوید که عمرش به سرعت سپری شده و نمیتواند به حالت سابق بازگردد.
هوش مصنوعی: شیرین نگفته است که طبیعت وفادار من با او سازگار است و من هم نگفتهام که این بدشانسی که برایم پیش آمده، عادی نیست.
هوش مصنوعی: تو نگفتی که میخواهی به من آشنا شوی، و من هم نگفتم که این سخن درست است، اما تو نمیتوانی با من آشنا شوی.
هوش مصنوعی: تو نگفتی که دل مرا از دست میگیری و جانم را به تو میدهم، و همچنین نگفتی که اگر این کار را نکنم، تو دیگر جذابیت و زیباییات را به من نمیبخشی.
هوش مصنوعی: شیرین میگوید که تو نگفتی که رازش را با کسی باز نکنم، و من هم نگفتم که گویی چنین چیزی را در روبرویت به کسی نمیگویم.
هوش مصنوعی: تو به من نگفتی که شاهان (خسروان) از من چگونه رنج و امید دارند، و من نیز به رفقا نگفتم که چه چیزی را به دست خواهند آورد.
هوش مصنوعی: شیرین به فرهاد میگوید که من یکدلم و از غیر تو با کسی حرف نمیزنم، و خود را از دیگران دور کردهام، اما تو نیز در حضور دیگران نام من را بر زبان نیاوردهای.
هوش مصنوعی: تو هیچکدام از کارهایی را که با نیرنگ خود برپا کردهای، انجام ندادهای. بیا و نگاه کن که آیا آنچه را که دربارهات گفتم، حقیقت دارد یا نه.
هوش مصنوعی: شیرین در اینجا از فرهاد میخواهد که به او ملحق شود و به او یادآور میشود که در پیوستگی او راهنماییاش نکرده است. او از فرهاد میخواهد تا حال و روز خود را به خاطر جداییشان ببیند و درک کند که از غم دوری او چه بر سرش آمده است.
هوش مصنوعی: وقتی تو با رضایت و آرامش پیش من نشستهای، حالا بیا و ببین که چگونه با رضایت و آرامش درونم را خواستهام.
هوش مصنوعی: از زمانی که از محبوب جدا شدهام، در رنج و عذاب هستم. درون من مانند آتش میسوزد و از چشمانم اشک مانند آب میریزد.
هوش مصنوعی: تو به من گفتی که وقتی دل در عشق گرفتار میشود، عشق تو در پایان به او بلندی و عظمت میدهد.
هوش مصنوعی: عشق باارزش من به من عزت و مقام داده، اما من به خاطر این عشق تنها در حضور این کوه بلند هستم.
هوش مصنوعی: مرا به خاطر تحمل رنج و سختی آفریدند و در ابتدا لباس و زینت مرا از تنم کنار زدند.
هوش مصنوعی: پس از جدایی از مادر، به معلم (استاد) رفتم و در این مسیر دچار سختی و دشواری شدم که همچون سنگ و پولاد (فلز سخت) احساس و تحمل آن برایم دشوار بود.
هوش مصنوعی: من به سختیهای زندگیام افزوده میشود و به بدبختیهایم نیز هر روز بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: در برابر این سختیها مدتی فکر کردم و تدبیرهایی اندیشیدم، و از دل آهنین خود نداهایی را به وجود آوردم که میتواند سبب نجاتم شود.
هوش مصنوعی: در این بیت، سر گفتن از حالتی است که شخص با دل سنگینی به چالشهای زندگی برخورد میکند و در این وضعیت، تمامی مشکلاتی که قبلاً به نظر دشوار میآمدند، اکنون برایش آسان شدهاند.
هوش مصنوعی: من کجا میتوانم آهن را بیابم که با این جان سخت خود، اگر تلاش کنم، راهی به آن نداشته باشم؟
هوش مصنوعی: زیاد تلاش کردهام که بر این سنگ خارا نوا بزنم، اما این کار مرا خسته کرده است و حالا دیگر توان ادامه دادن را ندارم.
هوش مصنوعی: ای نازنین، اکنون زمان خوشی و نزدیکی است؛ دوباره به سوی من بازگرد، زیرا وقت فداکاری و عشق ورزی دوباره فرارسیده است.
هوش مصنوعی: ای کاش من هم مانند ماهی از آب رفته، از زندگی و جانی که طاقت را ترک کرده، جدا میشدم و در این وضعیت دچار سرگردانی نمانده بودم.
هوش مصنوعی: من با وجود دوری از شیرین هنوز امیدوارم که مانند آفتاب بر این کوه بتابم و وجودم را روشن کنم.
هوش مصنوعی: من میترسم که ای محبوب و جان من، نرسی و جانم به باد برود.
هوش مصنوعی: اگر از اینکه جانم را فدای تو کنم ترسی دارم، به این دلیل است که جانم تنها برای نثار کردن به خاطر دلدارم است.
هوش مصنوعی: برای اینکه شیرین دوباره به من برگردد، با مرگ به شدت میجنگم و جانم را فدای او میکنم.
هوش مصنوعی: زندگی در غم دوری تو بسیار دشوار است و من به خاطر امید به تو، سختیهای زیادی را تحمل کردهام.
هوش مصنوعی: هر لحظه به مرگ (اجل) فریبی میزنم تا بتوانم از دیدارت بهرهای ببرم.
هوش مصنوعی: من به گونهای فریبنده وقت را سپری میکنم که جانم را برای عشق و محبت تو فدای کنم.
هوش مصنوعی: چگونه سرنوشت من اینقدر با من همنوا شده است که جانم از بدن جدا شده و دوباره به آن بازگشته است؟
هوش مصنوعی: ای کاش زمانی برای دیدن تو با چهرهای زیبا و مملو از شادی به اینجا بیایی و بخت خویش را خوشحال و شاداب کنم.
هوش مصنوعی: اگر بر این کوه بیایی، مانند برقی سرزنده و زیبا خواهی بود که از کوههای بلند فرود میآید.
هوش مصنوعی: اگر از نعل اسبی که او (شیرین) سوار است، اثر بماند، پس این کوه هم از من (فرهاد) برخاسته و به خاطر اندوه من شکل گرفته است.
هوش مصنوعی: نمیگویم که این کار برای من ناخوشایند است، اما برای انجام کار سخت، همراهی و همکاری لازم است.
هوش مصنوعی: اگر تو مرا همدست و همراه خود کنی، به محبت و دوستی بر میآیم و این کوه را برای یک آن به آرامش و سکون میآورم.
هوش مصنوعی: حتی اگر تو، ای غیر از خودم، در خیالم بیگانهای، اما نخستین بار که به فکر تو میافتم، همانند همدست خودم احساس نزدیکی میکنم.
هوش مصنوعی: شیرین به قدری فریبنده و نازکدلی دارد که حتی از شوخی نیز مرا دور میکند و اجازه نمیدهد به کار خود ادامه دهم.
هوش مصنوعی: او چنین میگفت که اشکهایش به شدت ریزش میکند و مانند سیلاب بهاری از کوهساری سرازیر میشود.
هوش مصنوعی: شیرین زمانی چشمش را بست و بیاختیار به زمین افتاد، وقتی که آن لحظه را دید که چشمانش دوباره به هم باز شد.
هوش مصنوعی: به نام خدا، دشت پر از غزالان جوان و زیبا است که همه آنها به مانند موجودات بالا و بلندقدی هستند.
هوش مصنوعی: همه زیر چتر از تابش آفتاب آرام گرفتهاند، مثل طاووسهایی که چترهایی برای خود بر سر دارند.
هوش مصنوعی: گفتهاند که در بهشت دروازهای گشودهاند و آن حوریان زیبا به بیرون آمدهاند.
هوش مصنوعی: همه شکارچیان در جادهها و بیراههها کمند زلف آن دختران زیبای حور را به گردن ماه (زیبایی) انداختهاند.
هوش مصنوعی: تمامی زیبایان با موهای تابدار (زلف پرچین) به قدری دلربا هستند که دشت را به یاد دامان گلچین میاندازند، یعنی زیبایی آنها به قدری است که طبیعت را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: سگها به دنبال آهو در هر سمت در حال دویدن و جستوجو هستند، و همه چیز را مانند سگها که به دقت و با اشتیاق در پی آهو میدوند، مشاهده میکنند.
هوش مصنوعی: از مژگان (پَرتو) چشمان زیبا مانند شاهینی که به دنبال کبکها است، به سوی او (شیرین) اشاره میکند و نشان میدهد که همواره در جستجوی اوست.
هوش مصنوعی: شراب سرخی که از آنها (مردان نیک) در پیاله جاری است، مانند لالههای بهاری است که در همه صحراها روییده است.
هوش مصنوعی: زمین به خاطر زیبایی آنها مانند گلستان و هوا به خاطر عطر و بوی موی آنها مانند سنبلستان میشود.
هوش مصنوعی: بت گلگون، که اشاره به شیرین دارد، در وسط میدان در حال حرکت است. دل عاشق آرزوی او را میکند و این حرکات زیبای او، بهانهای برای دل افسرده است.
هوش مصنوعی: از چشمان خود به دل راهی پیدا کن و درون آن را پر کن، مانند شعلهای که در خانهای میسوزد و روشنی میبخشد.
هوش مصنوعی: خرد به گونهای در زنجیر زلف بلندی که دارد گرفتار شده و سر زنجیر مویان در دام او افتاده است.
هوش مصنوعی: چهرهٔ زیبای او مانند ماه است و ستارهٔ جمالش به قدری درخشان است که باعث دیوانگی و شیدایی دیگران میشود.
هوش مصنوعی: بلایی که بر سرش آمده، به خاطر تمکین به فرمان اوست، و مرگ در انتظار است که به تقاضای او گوش فرادهنده است.
هوش مصنوعی: چشمان مست شیرین، چون نگاهی اغواگر دارد که سرزمین آسمان را به تسلط دردناک خود درآورده است. این نگاه فتنهانگیز، فلک را به سختی و بیرحمی واداشته است.
هوش مصنوعی: دل او به خاطر یارانش در هم و برهم است و به خاطر همدستانش دچار آتشسوزی جهانی شده است.
هوش مصنوعی: شاه (فرهاد) که از گنج و جواهرات او (شیرین) خریدار است، در واقع فقیر و نیازمند عشق اوست و از آه شب (احساسات شبانه و غمانگیز) او طلبکار است.
هوش مصنوعی: به خاطر زلف یار، خود را به بندگی او میسپارم و از شراب زندگی، تنها گذرگاهی برای لذت میجویم.
هوش مصنوعی: وقتی چشمش به فرهاد، همان بناگر (کوهکن) افتاد، او به شدت به چشمان خودش مالید و شک کرد که آیا آنچه میبیند حقیقت دارد یا خیر.
هوش مصنوعی: شخصی در دل خود میگوید که آیا این همان دختری نیست که شاهان به خاطر وصال او نیاز دارند؟
هوش مصنوعی: چه کسی او را به سوی گدایان هدایت کرد و راهی را به سمت بیستون نشانش داد؟
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به کسی دارد که با مهارت خاصی کسی را دلبرانه جذب کرده و او را فریفته است. شاعر تعجب میکند که چه کسی این کار را کرده که پری (شیرین) را نیز تحت تاثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: چه کسی او را در مسیر عشق گمراه کرد که ناگهان این خوشبختی را نصیب من کرد؟
هوش مصنوعی: کسی توانایی و قدرت این را دارد که کمند (دام) به افلاک بیندازد و کسی را بگیرد؟ آیا میتوان گفت که ماه آسمان، چنین قدرتی دارد که بر زمین افتاده و کسی را به دام اندازد؟
هوش مصنوعی: شاید او (شیرین) راهی در آسمان دارد که میتواند به این بلندی بیفتد و پیش برود.
هوش مصنوعی: زمانی که دلفریبانی به خاطر عشق و زیبایی در مرگ و اندوه فرهاد آمدند، یکی از آنها به عنوان طبیب و درمانگر به سوی رنجوران (فرهاد) آمد.
هوش مصنوعی: فرهاد، که در وضعیت سختی قرار دارد، به سوی شیرین پیام میفرستد؛ او امیدوار است که تنها بانوی محبوبش به او خبر یا کمکی برساند.
هوش مصنوعی: فرهاد، در گفتوگو با برهمن، دربارهٔ احساساتش صحبت میکند. او داستان عشقش به شیرین را با تمام فراز و نشیبهای آن برای برهمن تعریف میکند.
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره به گفتوگوی میان شخصیتی به نام برهمن و سایر افراد است. «نامهٔ شاه جهان» به خبر یا پیام مهمی اشاره دارد و «نامهٔ سرو روان» به «سرو» که نماد زیبایی و جوانی است، اشاره میکند. این بیانگر ارتباطات و تقابل میان حاکمیت و زیبایی است.
هوش مصنوعی: اگر فرهاد یا شیرین دهن چیزی بگوید، همهٔ آن را به کوهنورد (کوهکن) میگوید.
هوش مصنوعی: بیچاره فرهاد، پس از این حرفها، به وضعی رسید که هیچکس نمیتواند او را ببیند.
هوش مصنوعی: بدن فرهاد به خاطر شدت عشق و دلتنگی، همچون درختی که به شکوفه نشسته، به حالت لرزشی درآمده و رنگ صورتش به سرخی گلهای زیبا مبدل شده است.
هوش مصنوعی: چون سیلابی که از بالای کوه سرازیر میشود، آن شخص منحصر به فرد (فرهاد) به سمت شیرین روانه شد.
هوش مصنوعی: شیرین در نیمه راه به شکر زبانی (زبان شیرین و دلنشین) برخورد کرد و از او برای درخواستش عذرخواهی کرد، به این معنا که او با لطافت و زیبایی صحبت کرد.
هوش مصنوعی: شیرین، دختر زیبا با چهرهای همچون گل لاله، به کوه آمد، مثل خورشیدی که بر کوهها میتابد و روشنی میبخشد.
هوش مصنوعی: شیرین به جایی رسید که فرهاد، که مردی بسیار قوی و مقاوم است، با دستان آهنین خود، نقشهای زیبا و دلنشین را بر روی کوه حک کرد.
هوش مصنوعی: به جایی رسیدند که عشق، بهقدری قوی و طاقتفرساست که به کوه فشار وارد کرده و آن را تسخیر کرده است.
هوش مصنوعی: عشق قوی و پرشور موجب شده که کوه سد بشکند، مانند نوری که از سینهی کوه طور (یک کوه مقدس در تاریخ و فرهنگ) تجلی مییابد.
هوش مصنوعی: شیرین به بنایی زیبایی برخورد میکند که نشاندهندهٔ عشق است و انگار عشق، آن را از سنگ دلچسبی جدا کرده است.
هوش مصنوعی: طاق آسمان که از قدیم و به خاطر ساختار ضعیفش شکسته شده، اکنون زیر آن، طاق دیگری به دست فرهاد ساخته شده است.
هوش مصنوعی: فرهاد به جایی میرسد که سنگی در مقابلش قرار دارد و بر روی آن تصویر شیرین، معشوقش، نقش بسته است.
هوش مصنوعی: سینهٔ فرهاد به شدت اندوهگین و سوخته است، زیرا در آن تصویر شیرین به روشنی دیده میشود.
هوش مصنوعی: فرهاد به زلفهای شیرین دستی میزند، اما او از حال خودش آگاه نیست و آن تصویر زیبا در دلش نقش بسته است.
هوش مصنوعی: از آنجا فهمید که تصویری که در آینه میبیند، تصویر خود اوست، زیرا حال و روزش با حال و روز خود او متفاوت است.
هوش مصنوعی: شاید استاد چینی، بهطرز هنرمندانهای نیرنگی زده باشد و یک آیینهای از سنگ ساخته باشد که تصویر فرد را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: تبسم، که نشانهای از شادابی و خوشحالی است، در دل او (شیرین) ایجاد شده و از این بابت، به هنرمندی که او را میبیند، پاداشی بزرگ (مزد) میدهد. به عبارتی، یک نگاه کافی است تا احساسات عمیق و زیبایی در درونش بیدار شود.
هوش مصنوعی: شخصی به شوخی به مرد هنرمند میگوید که انگار شیرین (شیرین، معشوقه معروف داستانها) در مقابل تو قرار دارد و تو او را در نظر داری.
هوش مصنوعی: تو حتی یک بار هم به من نگاه نکردی، چگونه توانستی چنین تصویر دلکش و زیبایی بسازی؟
هوش مصنوعی: اگر بگویم این زیبایی هنر است، در واقع چنین نیست و این تصویر تنها حاصل یک نگاه است.
هوش مصنوعی: شخصی میگوید که این نگاه یا آنچه از زیبایی میبیند، از چشم دلش ناشی شده است و به همین خاطر، تاثیر هجران (جدایی) نتوانسته آن تصویر زیبای در یادش را محو کند.
هوش مصنوعی: وقتی که بر چهرهات از ته دل نگریستم، حس میکنم که همواره شب و روز تو در برابر چشمانم است.
هوش مصنوعی: این تصویر بدی که گفته میشود، تنها یک بهانه است و در واقع دلیل بیپروا بودن شیرین است.
هوش مصنوعی: میگوید آنچه که با هنر نقش زده شده، درواقع دل شیرین است که به کنار او نشسته است.
هوش مصنوعی: هیچکس نتوانسته تصویر کسی را بهطور کامل و درست بکشد، و اگر هم کسی بهنوعی تلاش کرده، بدون اینکه از اصل این تصویر آگاهی داشته باشد، چنین کرده است.
هوش مصنوعی: او (شیرین) گفت که میداند این راز، چون این صورت (صورت زیبا) به کسی که بر او ناز کند، میپسندد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به خاطر زیبایی و نازش مورد توجه و محبت قرار میگیرد، از سر شوخی و بازیگوشی دست بردارد و کاری جدی بکند.
هوش مصنوعی: برای کسی که دلش سنگی است، باید روحی از عشق و محبت داشته باشد که به خاطر آن به سنگ و تیشه (که نماد سختی و مشکلات است) پاسخگو شود و در برابر محبتها و زیباییها قرار گیرد.
هوش مصنوعی: شیرین وقتی چنین حال بیخود و مست را دید، صلاح (کار درست) کوهکن (فرهاد) را در این بیهوشی و حال او مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: شیرین گفت که باید جامی برای نوشیدن به او بدهند تا او در حال مستی چند کلامی بگوید و بشنود.
هوش مصنوعی: اگر کسی در حال مستی سخن بگوید، میتوان این را بهانهای برای گفتههای او دانست و بیان کرد که او با این حال، نشانهای از بدی و ناپاکی دارد.
هوش مصنوعی: عاشق وقتی مست میشود، به حالتی میرسد که نمیتوان از رازهای عشقش چیزی گفت یا پنهانش کرد. بنابراین، نباید از این موضوع غافل بود.
هوش مصنوعی: شیرین شاید دوست داشت تا بهطور آشکارتر داستان و توصیف محبوبش (نوگل خویش) را از بلبل (عاشق) بشنود.
هوش مصنوعی: شرابی که در اینجا به آن اشاره شده، به دل پاک و روشن اشاره دارد که از هرگونه هوس و تمایل به دور است و به همین دلیل، به دور آمده و جویای آرامش و روشنایی است. این دل، بر خلاف تمایلات دنیوی، به سمت پاکی و معنویت گرایش دارد.
هوش مصنوعی: شراب به عنوان نماد عشق جوانی، در اینجا به کمین نشسته است و تعریف آن همانند آبی است که حیات را به همراه دارد. به عبارتی، شراب عشق، اصلیترین و باارزشترین سرمایهٔ زندگی است.
هوش مصنوعی: چهرهٔ زیبا و دلنشین دلنوازان، مانند شفافیت آب است، در حالی که روزگار عاشقان، تلخ و ناگوار میباشد.
هوش مصنوعی: در این بیت، اشاره به شخصی است که تمام وجودش پر از دانش و ادب شده و به گونهای همچون فلاسفهٔ یونانی (فلاطون) دچار تأمل و آرامش شده است. همچنین، مقایسهای با آب که در خم است، وجود دارد که نشاندهندهٔ لطافت و نرمی این آدمی است.
هوش مصنوعی: آداب و رسوم همگی به خاطر خرد و دانش، از خودشان را به دست آورده و در مجالس پادشاهان به کار برده میشود.
هوش مصنوعی: آن زن زیبا (شیرین) ابتدا با لبهایش که به مانند لعل (گوهری سرخ) بود، یاقوت را به رنگ قرمز درآورد و از آنجا که لبهایش زیباتر از یاقوت بود، یاقوت نیز به واسطهٔ لبهایش جان تازهای گرفت.
هوش مصنوعی: به خاطر این که روزی آن معشوق به لب جام نزدیک شد، این جام شراب جانپرور به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: وقتی جام شراب به رنگ لعل او درآمد و طعمش شیرین شد، آن تلخی زندگی را با او تحمل کردم.
هوش مصنوعی: وقتی باده به جوش آمد، هوش و حواس او را از دلش ربود، بهگونهای که اوضاع بهقدری آشفته و جنجالی شد که هیچ کس نتوانست آن را تحمل کند.
هوش مصنوعی: عشق و شیدایی اگر با عقل و خرد به آشتی برسد، مانند گرگی است که وقتی فرصتی به دست آورد، به راحتی به سوی آنچه میخواهد حمله میکند.
هوش مصنوعی: از این فضا بیرون برو، زیرا اینجا خانهٔ ماست و در اینجا صحبتهای عقل و جنون به هم نمیرسند.
هوش مصنوعی: عقل و محبت (عشق) و جنون در اینجا به یکدیگر وابسته و همراه هستند، و به همین دلیل عاشق از آن وضعیت پرهیجان و جنونآسا جدا شده و به رفتن میاندیشد.
هوش مصنوعی: ادب پیش رفت و گستاخی در سرش نشسته، زیرا که این گستاخی باعث ننگ است، پس باید از آن دست برداشت.
هوش مصنوعی: وقتی این کشمکش و جدل تمام شد و وضعیت درست شد، دیگر هیچکس به او نگفت که بلند شو و حرکت کن.
هوش مصنوعی: عقل و خرد به کمک یاران خود تلاش کردند تا جنون و دیوانگی را از بیرون دور کنند، ولی دیوانگی و عشق همچنان در درون شخص باقی ماند.
هوش مصنوعی: حجاب عقل کنار رفت و بهجای آن، عشق همچنان موانع خود را حفظ کرده است.
هوش مصنوعی: اگر حجاب عشق کنار برود و از بین برود، قدرت و شجاعت مردان را در هم میشکند و آنها را ضعیف میکند.
هوش مصنوعی: نگران نباش اگر عشق محبوب واقعیات که در پرده نیست، وجود ندارد؛ زیرا او همچون خورشید است و هیچ نگرانی از آسیب و چشمزدگی بر او نیست.
هوش مصنوعی: عشق واقعی که هیچ حجاب و پردهای ندارد، آسیب بیشتری به عاشق میزند و در واقع این عشق خود از چشم بد خود عاشق در امان نیست.
هوش مصنوعی: عاشق اگر از دیدن معشوق عاری باشد، بهتر است که در آرزوی او نماند و بیخبر از عشق باشد.
هوش مصنوعی: عاشق مانند آتش وقتی که خود را نمایان میکند، در ابتدا به خود میپردازد و سپس پردهای که نمایانگر اوست را میسوزاند.
هوش مصنوعی: سوختن از آتش عشق، به داشتن پردهای که بر چهرهی محبوب است، اشاره دارد و در واقع این محبوب خود همان پردهای است که زیباییاش را میپوشاند. بنابراین، سوختن از آتش عشق به دلیل پردهی زیبایی اوست که باید کنار رود تا چهرهاش نمایان شود.
هوش مصنوعی: شیرین وقتی که کوهکن (فرهاد) را در پشت پرده دید، با لحن شیرینی از او پرسید.
هوش مصنوعی: شاعر از شخصی که دارای نسبی چینگونه و یا با زیبایی چینی است میپرسد که آیا او با مرد هنرمند که در اینجا اشاره به فرهاد دارد، نسب و خویشاوندی دارد یا نه.
هوش مصنوعی: در آن شهر، افرادی هستند که از نسل انسانهای بلندمرتبه و یا از خانوادههای بیچیز و فقیر به شمار میآیند.
هوش مصنوعی: من تو را با فرهنگ و خرد بزرگترها نمیشناسم و به اشتباه گمان نمیکنم که از نسل افراد کممایه و حقیر باشی.
هوش مصنوعی: در اولین روز سرما از تو پرسیدم، اما از اصالت و نژاد تو هیچ چیز مشخص نیست.
هوش مصنوعی: من میخواهم که تو از شرم دست برداری و نسب و نژاد خود را با من در میان بگذاری.
هوش مصنوعی: او از شیرین میپرسد که آیا تو هم مانند بتپرستان که برای درست کردن بت، دست خود را در کار قرار میدهند، در خلق زیبایی و جاذبهات دستی نداری؟
هوش مصنوعی: در این کوه سخت و سنگی، نقوش و طرحهای زیادی وجود دارد، اما هیچیک از آنها به زیبایی و دلنوازی این صورت (شیرین) نیست.
هوش مصنوعی: فرهاد به شیرین میگوید که درست است، در چین به پرستش بتها پرداخته میشود و این کار از ویژگیهای چین است.
هوش مصنوعی: تو ای بتپرست که در چین زندگی میکنی، جز عبادت بتها کار دیگری نمیکنی.
هوش مصنوعی: ذهن من همواره اینگونه مشغول بود که از همان ابتدا تو به نیرویی که داشتی، من را میشناختی و از کار و وضعیت من باخبر بودی.
هوش مصنوعی: ای سرو سمن، تو که زیبایی و شکوه تو مثالزدنی است، معذور باش که من به خاطر شوق و آرزوهایم، قادر نیستم به درستی با تو ارتباط برقرار کنم.
هوش مصنوعی: عشق و محبوبیّت در اینجا به صحنهای سرشار از ناز و لطافت اشاره دارد، جایی که معشوق با ناز و کرشمه به محبوبش نزدیک شده و دستش را بر روی او میگذارد.
هوش مصنوعی: ای کسی که با کارد (تیشه) خود، صورت و زیبایی مانی (شخصیت افسانهای) را میکشی، نمیخواهم تو را ببینم که با کارگران (مزدوران) دیگر بمانی.
هوش مصنوعی: کارگران و استادکاران بیخبر از غصه و سختی زندگی، به خاطر ولع داشتن به طلا و ثروت، فقط به فکر پول درآوردن هستند و به کار خود مشغولند.
هوش مصنوعی: اگر روی زمین پر از گل و زیبایی باشد، من با چشم دل خود میتوانم زیبایی تو را ببینم.
هوش مصنوعی: تمامی گنجها و داراییهایت را از نوک تیشهات به دست خواهی آورد، پس چرا در فکر طلا هستی؟
هوش مصنوعی: این زحمتهایی که من بدون پاداش و مزد میکشم، باعث شده است که احساس شرمندگی و خجالت کنم.
هوش مصنوعی: اگر رنج و مشقتی که میکشی برای به دست آوردن طلا و ثروت نیست، پس این رنج ارزش ندارد و اگر هم رنجی وجود داشته باشد، باید برای مدت کوتاهی باشد.
هوش مصنوعی: هر کسی که در کشور خودت کسی را داری، بگو که هیچ سر و سامان و هویتی از او و حتی از خودت نداری.
هوش مصنوعی: ای کاش این آشنایان، که با من رابطه دارند، به من بگویند که حال و احوال من چیست و چه بر من میگذرد.
هوش مصنوعی: فرهاد که هنرمند است، از این سخنان دچار تردید و اندیشه میشود و مدتی خاموش و ساکت میماند.
هوش مصنوعی: پس از آن فرهاد غم خود را برای نازنین (شیرین) بیان کرد، اما شیرین به او چیزی نگفت و فقط همین را در دل داشت.
هوش مصنوعی: ای عزیزم، لبهایت گویا قدرتی دارند که زبان مرا بیکار کرده است، اما با این حال، زیبایی سخن گفتن تو دوباره مرا به گفتگو واداشته است.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم دربارهٔ احساساتم صحبت کنم، زیرا توانایی بیان آنها را ندارم، هرچند که دلم میخواهد در دل داشته باشم.
هوش مصنوعی: ای معشوق با چهرهٔ زیبا و گل مانند، شنیدم که دلی grieving (غمگین) داری که باعث آزار جان است.
هوش مصنوعی: گلت پژمرده و حال و هوایت بیروح است، زیرا غم و اندیشهای در درونت چیره شده است.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و دلتنگی، خود را به بیابان و کوه میسپاری تا لحظهای از فکر و یاد محبوب فارغ باشی.
هوش مصنوعی: چگونه میتوان غم را به گور سپرد، وقتی که مثل من در فکر کشیدن غمها هستی؟
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به دو عنصر «چنگ» (آلات موسیقی) و «باده» (شراب) اشاره میکند و میگوید که بهتر است خود را در این چیزها غوطهور سازد تا از درد دلش بکاهد. او به حسرت غریبی خویش اشاره میکند و بیان میکند که مانند او کسی دیگر در این درد غمناک نیست.
هوش مصنوعی: میگویم که مشکل و درد خود را برایت بازگو میکنم، به این امید که دل تو برای من نرم شود و مرا درک کنی.
هوش مصنوعی: از غم نگو، زیرا نمیتوان راه غم را با غم کسی بست، چراکه میگویند خون تنها با خون میتواند پیوند بخورد.
هوش مصنوعی: نمیگویم که تو مرا از غمهایت آزاد میکنی، زیرا که با از بین بردن غمهای خودت، فقط باعث شاد شدن خاطر خودت میشوی.
هوش مصنوعی: ای گل زیبای چهرهات، بدان که من شاهزادهای از سرزمین چین هستم.
هوش مصنوعی: من از چینم و در این سرزمین، همه مردم به بتپرستی روی آوردهاند، اما تنها من هستم که از دام بتها رهایی یافتهام.
هوش مصنوعی: من مادرم و پدرم از هر خوشی و کامی در دنیا راضی و خوشحال بودند، به جز از داشتن فرزندی.
هوش مصنوعی: پدر گفته است روزی به برهمن (یکی از دانایان یا عالمان مذهبی) که اگر مجسمهای بسازم، این چشمانم که به آن مینگرند، روشن و پربرکت خواهد بود.
هوش مصنوعی: پدر میخواهد به فرزندی (به عنوان فرزندخوانده) مرا با افتخار بزرگ کند و برای او خادم بتخانه قرار دهم.
هوش مصنوعی: او چنین سخن گفت و چنین تغییر کرد و چنین عمل کرد که مرا در شش سالگی به بتخانه آورد.
هوش مصنوعی: در آنجا، یکی مجسمهساز (بتگر) وجود داشت که به زیبایی آتش مانند (آذر) بود و به خاطر زیباییاش، من را تحت تأثیر قرار داد و به دوستی با آن مرد مجسمهساز دل بسته شدم.
هوش مصنوعی: وقتی که به خاطر او با تمام وجودم خدمت او را میکردم، زیرا میل و رغبت دلم به هنر او بود.
هوش مصنوعی: از آن محبت و خدمت شیرین، روح و جان من روشن و شاداب شد و هر هنری که او داشت و به من یاد داد، برایم به ارمغان آورد.
هوش مصنوعی: در دوران طفولیت، به برهمن (مجسمهساز) آموزش دیدم که چطور بت بسازم و این خاطره و ویژگی کودکانهام همیشه در ذهنم باقی مانده است.
هوش مصنوعی: وقتی که نگاه محبتآمیز شیرین به سمت من افتاد، به گونهای تغییر یافتم که استاد (فرهاد) آن را پسندید.
هوش مصنوعی: به سنگی تصویری از معشوقهام را نقش کردم که آن تصویر دل مرا از دستم ربود و گرفته است.
هوش مصنوعی: شب و روز من فقط به پای او میگذرد و من همیشه پر از خیال و آرزوی او هستم.
هوش مصنوعی: خیلی جستجو کردم تا او را زنده ببینم و جانم خواسته که آن گوهر گرانبها را مشاهده کنم.
هوش مصنوعی: در تمام سرزمین چین، هیچ شخصی مانند او را ندیدم و به همین خاطر دچار شیدایی و پریشانی شدم.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و شیدایی فراوانی که در من وجود دارد، نام و یاد من در تمام چین معروف و مشهور شده است.
هوش مصنوعی: همه گفتند که تو خوشبخت و شادمان هستی، مانند باغی که در آن درختان سبز و خرمی وجود دارد.
هوش مصنوعی: داستان از آنجا شروع میشود که شیرین، به دلیل زیباییاش، با فرهاد به دلخواه و شادمانی مینوشد. در این بیت، اشاره شده که او (شیرین) به جای اینکه از زیبایی خود لذت ببرد، به دلیل عشق و جاذبهاش فرهاد را به سوی خود میکشاند و میخواهد تا عشق او را درک کند.
هوش مصنوعی: همه درهمهی تمایل و محبت به من نزدیک شدند و مرا از دیگران ممتاز و متفاوت به شمار آوردند.
هوش مصنوعی: برهمن (کسی که به او اشاره میشود) وقتی مرا بدون توجه به خودم دید، مرا همچون بتش که برایش عزیز است، مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: من از عشق و خیال بت به گونهای شدهام که زندگیام به بتپرستی و پرستش او شبیه است.
هوش مصنوعی: خاستگاه عشق و توجه مردم به معشوق (بت) به حدی است که در نهایت من را از خانه و دیار خود دور کرد.
هوش مصنوعی: من از دنیای ظاهری به سمت معنای عمیق عشق تو سفر کردم و در این مسیر به حقیقت یا ذات واقعی تو دست یافتم، که آن را درک کردم و به آن اشتغال داشتم.
هوش مصنوعی: آنچه به چشم میرسد، بازگشتن به حقیقتی عمیقتر و معنویتر است. در اینجا اشاره به این دارد که او از ظاهر به باطن یا معنی واقعی بازگشته است.
هوش مصنوعی: وصل (آشتی و دیدار) برای روح و جانت روشن و آشکار شده است و این حالت برای تو نیز چنین اتفاقی افتاده است.
هوش مصنوعی: هوسهای دل دیوانهٔ تو مانند بتهایی هستند که در معبد تو جا دارند. یعنی آرزوها و خواستههای عاطفی تو به شدت وابسته به محبوب و معشوقت هستند.
هوش مصنوعی: آرزوها و خیالهایی چون مقام، حکومت، زن، و اموال، تلاشی برای دستیابی به آبرو، آرامش و خوشبختی را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: آخرین هنرها و استعدادهایی که داشتی، بهطور کامل عیب و نقص را نشان میدادند و کمال تو را نمیدیدند.
هوش مصنوعی: همهی این بتپرستیها و اشتیاقهای بیفایده، مانند خطی سیاه هستند که از او (شیرین) دربارهی تو (فرهاد) نوشته شده و چون بختت، نسبت به تو را بیان میکند.
هوش مصنوعی: وقتی در عشق معشوقان به مشکل برمیخوری، شرابی مینوشی که به بهبود مشکلاتت کمک کند.
هوش مصنوعی: از تصویرهای بدون معنا فرار کردی و چنان به شناخت و درک واقعی رسیدی که در معنای عمیقتری قرار گرفتی.
هوش مصنوعی: بسیار از دشواریها و سخنان سخت و نامفهم دیگران باعث شده که تو به مشکلاتی سخت مانند سنگ و آهن دچار شوی.
هوش مصنوعی: بسیار آه و ناله کردی تا اینکه دل سنگی یکی از سختدلها را نرم کنی و احساساتیاش کنی.
هوش مصنوعی: بسیار برای دلها ناله و زاری کردی، بهگونهای که عشق و محبت مانند نقشی زیبا بر دلهای سخت و سنگی باقی ماند.
هوش مصنوعی: تو از ظلم و ناراحتیهایی که هم از بیگانگان و هم از نزدیکان دیدهای، آگاه هستی. اینها همه به سبب بدی و کینهورزی معشوق و دلبر توست.
هوش مصنوعی: اکنون که به گرد و غبار و زحمات خود نگاه کردی، متوجه شدهای که زیبایی و بزرگی بلندیهای بیستون نسبت به گذشته افزایش یافته است.
هوش مصنوعی: لبی (لبهای شیرین و زیبا) را دیدی که از کلام شیرین و دلنشین او، شکر (بواسطهٔ شیرینی کلامش) بر حرام (چیزهای ممنوع) فتوا داده است. یعنی شیرینی کلام او به اندازهای است که حتی شکر را نیز در مقابلش حرام مینماید.
هوش مصنوعی: چهرهای را دیدی که مانند خورشید در آغاز صبح میدرخشد و زیباییاش مثل نیلوفر است، به طوری که از عشق به او در شور و شوق قرار دارد.
هوش مصنوعی: موهای او را دیدهای که مانند آتش جذاب و فریبنده است و عشق او باعث شده که هزاران خسرو (که نمایندههای عشق و زیبایی هستند) در دام عشق او گرفتار شوند.
هوش مصنوعی: تو قد و قامت زیبای شیرین را دیدی که به نرمی و لطافت همچون آهو در میان درختان شمشاد میرقصد. زیبایی و ظرافت او به حدی است که میتواند جانشین سروهای آزاد (درختان زیبا) شود.
هوش مصنوعی: باغ رنگین و زیبایی را دیدهای که در آن، خون شاهینی باعث سرخی و زیبایی چمنها و گلها شده است.
هوش مصنوعی: از او، غزالی را دیدی که دشت را زیبا کرده و به خاطر او، جانوران وحشی مثل شیرها از خطر دور شدهاند.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیباییهای بهشت میپردازد که کلبهای آباد و سرشار از نعمتها را به تصویر میکشد. این کلبه به قدری زیبا و با نشاط است که حتی غلمان (پسران بهشتی) و حور (زنان آسمانی) نیز در آن حسادت میکنند و غیرت آنها برانگیخته میشود.
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که هرچند آن صورت زیبایی دارد و نقشی در آن دیده میشود، اما معنای deeper و درونی آن، اهمیت بیشتری دارد و نشاندهندهٔ احساسات و عمق روحی است.
هوش مصنوعی: هرچند که نقش و تصویر آن چهره راه و مسیر را نشان میدهد، اما روح و جان تو از عمق و مفهوم واقعی آن آگاه است.
هوش مصنوعی: اگر تو هم دلی نیندیشیده و مانند فرهاد، عاشق شیرین شده بودی، معنی واقعی عشق را درک میکردی.
هوش مصنوعی: اگر دچار درد و سختی شدی، بهتر است بروی شکرگزاری کنی، زیرا در نهایت، از مردانگی و شجاعت، چارهای برایت خواهد رسید.
هوش مصنوعی: معنای افکار و احساسات انسانها در واقع تجلی و نمایانگر چهرهٔ اوست و حالتی شگفتانگیز و گیجکننده از عشق و عاشقی به او دست داده است.
هوش مصنوعی: هر معنایی که میتواند صورت را از جایی که هست، خارج کرده و در دل قرار دهد، چیست؟
هوش مصنوعی: وقتی که معانی عمیق و گسترده مانند دریا در تلاطم و جنبش میآیند، این صورت ظاهری و نمود خارجی آن معنا در آن گم و محو میشود.
هوش مصنوعی: کسی که در این معنا گرفتار باشد، هیچ ادعایی ندارد؛ او به خوبی میداند که صورت، عین معنی است و با آن یکی شده.
هوش مصنوعی: به نام خالقی که هم در عالم ظاهر و هم در عالم باطن وجود دارد، و به طور یکسان از هر دو عالم آگاهی دارد.
هوش مصنوعی: در گنج سخن، یعنی در مخزن و مجموعهٔ کلمات و زبان، را برای بیان افکار و احساسات خود باز میکنم و میخواهم با این کلام، جهانی پر از درهای برجسته و زیبا بسازم.
هوش مصنوعی: وحشی در این بیت میگوید که داستانی را که دربارهٔ وصل و دوستی روایت کرده، عنوان یا نام آن را به پایان نرسانده و هنوز نتوانسته به نتیجهگیری برسد.
هوش مصنوعی: با یاری خداوند یگانه، داستان شیرین را به اتمام میرسانم.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند پایان داستان را بگوید، زیرا در میان گفتوگوهای آن دو (شیرین و فرهاد) داستانهای زیادی وجود دارد که هیچکس نشنیده و ندیده است.
هوش مصنوعی: در میان فرهاد و شیرین داستانها و سخنهای زیادی رد و بدل شده که هیچکس آنها را ندیده و نشنیده است.
هوش مصنوعی: فرهاد در خواب شنید که چشم شیرین زیر کوه بیستون خوابیده است.
هوش مصنوعی: هیچکس داستانی که من میخواهم بگویم را از کسی نشنیده است و من میخواهم که بعد از این، دیگران به آن گوش کنند.
هوش مصنوعی: وحشی از یاری (شیرین) دل خوشی دارد و از وصال او بهرهمند است، اما همان یاری او را به کاری (مثل رفتن به تماشای بیستون) میفرستد که ممکن است موجب فاصلهگیری از او شود.
هوش مصنوعی: در معانی عشق و هجران بسیار نگارش شده است، به اندازهای که بیان این موضوعات برای برخی از شاعران دشوار شده و به نظرشان میآید که گفتن آنها غیرممکن است.
هوش مصنوعی: به نام خسرو، فرهاد و شیرین، اصول و آداب عشق را به طور رسمی و مشخصی مقرر کردند.
هوش مصنوعی: اما از آن داستان چیزی باقی مانده است که هر دو ساغر (شراب) از دست ساقی پر شد.
هوش مصنوعی: به خاطر دوری و جدایی از یکدیگر، جام مردافکن به زمین افتاد و صحبتها از لبها سرازیر شد و قلم از دستشان افتاد.
هوش مصنوعی: محبت آنان به عرضهٔ وصال جانان (شیرین) در دنیا ماندگار شد و یاد آنها را در دلها نگه داشت.
هوش مصنوعی: اکنون قلمی که در دست من است، داستانی خوش روایت میکند از فرهاد.
هوش مصنوعی: وقتی کوهکن (فرهاد) داستان دل خود و عشقش را بیان کرد، تو نمیدانی جوابش را که چگونه باید به زبان آورد.
هوش مصنوعی: وصال (وحدت و نزدیکی) در اینجا، حرف را تمام کرده و پرده از چهرهٔ حقیقت (عشق یا روح) برداشته است.
هوش مصنوعی: صابر، که احتمالاً شخصی عاقل و صبور است، پاسخی را میزند که از آن گفتگو، بسیار لذت و کام دل برده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.