گنجور

 
غبار همدانی
 

ز جان بیزارم از دست دل خویش

خدایا با که گویم مشکل خویش

گل من خار غم در پا ندارد

که چندان فارغست از بلبل خویش

به دریای غمت نازم که بازم

به قعر خویش برد از ساحل خویش

دل من می ندانم مایل کیست

که هیچش می نبینم مایل خویش

دی از پروانۀ وصل تو تا صبح

شدم از شوق شمع محفل خویش

چو مرغ بیضه ضایع کرده دایم

دلم گیرد کنار از منزل خویش

ندانم آخر این صیّاد بی رحم

چرا پوشید چشم از بسمل خویش

دلا تا چند کاری تخم هستی

به باد نیستی ده حاصل خویش

بهل تا اوفتان خیزان بیاید

غبار خسته ره با محمل خویش

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.