چو دید از دور قصر آن سمنبر
هوای باده اش افتاد در سر
زخون دل شراب ناب می خورد
به مستی خون بجای آب می خورد
هر آن اشکی که بر رویش گدر کرد
شراب لعل را در جام زر کرد
غزل خوانان و دست افشان و می خوار
به هر گامی که رفتی در ره یار
سم اسپش عبیر و مشک می بیخت
سرشکش لعل و مروارید می ریخت
هوا هر چند گرد راه او بود
زاشکش هر زمان صد آبرو بود
هوایش چون عبیر آمیز گشتی
سرشکش در دویدن تیز گشتی
هوا هرگرد از راهش که رفتی
سرشکش روبه رو کردی و گفتی
غبار انگیختن هر کس تواند
خوش آن مردی که او گردی نشاند
چو خسرو دید قصر دلبر از دور
بدید آن دم به چشم خویشتن نور
بر او و قصر او صد آفرین زد
بدین شکرانه سرها بر زمین زد
طلب کرد از ندیمان جام زرین
که می نوشم به یاد لعل شیرین
چو جامی چند کرد از یاد او نوش
جهان را کرد از شادی فراموش
تنی بی جان به سوی جان همی شد
زمین بوسان، زمین بوسان همی شد
خبر بردند شیرین را که خسرو
رسید از دور، اینک چون مه نو
چو زلف خود پریشان گشت آن ماه
که بی هنگام آمد سوی او شاه
به حاجب گفت، تا بستند در رست
که نتوان داشتن این کار را سست
پریشان شد به کار خویش درماند
رقیبی چند در آن راه بنشاند
پس آنگه داد در هر رهگذاری
به دست هر یک از نوعی نثاری
که چون خسرو بدین منزلگه آید
به دولت، مشتری سوی مه آید
یکش ریزد در و یاقوت پیوست
یکش ساغر دهد از لعل بر دست
یکش هر سو گلاب افشان کند راه
یکی شادی کند بر مقدم شاه
چو اینها کرد، شد بر بام و از دور
به ماه خود نظر می کرد مستور
ز شادی گشت زان سان، آن دلارام
که خود را بر زمین اندازد از بام
و زان سوی دگر، خسرو سواره
به سوی قصر او بودش نظاره
به خود می گفت گر رویش ببینم
چو مرغی بر پرم بامش نشینم
از آن سو مانده او در آتش و آب
و زین سو این دگر در پیچ و در تاب
از آن سو او سرشک ناب می ریخت
و زین سو این همه سیلاب می ریخت
بدین منوال خسرو بر سر زین
بیامد تا به سوی قصر شیرین
چو سوی قصر شیرین چشم بگشاد
ز باد آمد فرو در خاک افتاد
به در زد دست، در را دید بسته
و زان در بستگی، شد دل شکسته
به کار خویش، حیران گشت و مضطر
ز غم چون حلقه ای شد ماند بر در
بگفت آوخ که غم جان مرا کاست
زدم فالی و آن فالم نشد راست
غلط کردم پشیمانم ازین کار
دریغا راه دور و رنج بسیار
...بخت خود برآشفت
زمانی گشت بی خود بعد از آن گفت
که ای جانم فدایت بنگر آخر
چرا بر روی من بستی در آخر
درم بگشای تا رویت ببینم
درآیم یک زمان پیشت نشینم
کنم...لت مشکل خویش
بگویم با تو این درد دل خویش
به یک... ای خویش کن شاد
مروت از جهان آخر بر افتاد
در آ یک لحظه با من در تکلم
مکن بی حرمتم در پیش مردم
برین درچند گردم همچو دوران
بیا بنشین دمی وین گرد بنشان
مگردان رخ زمن بشنو سخن را
نمی دانم گناه خویشتن را
گناهم را که می دانی تو ای ماه
بگو تا بر گناه خود برم راه
چه بد کردم؟ نمی دانم گناهم
به مرگ خویش آخر پادشاهم
بسم پیش کسان این روی زردی
که بی قدرم چو خاک کوی کردی
چو بردی آبروی و اعتبارم
دگر پیش کسان سر چون برآرم
تو خود گو کاندرین بی اعتباری
چه کار آید مرا این شهریاری
تو سلطانی و رحمت بر کرانه
گدا را بر درت قدر و مرا، نه
درین حالت که من هستم کماهی
گدایی بهتر است از پادشاهی
گرم زین آمدن شد مشکل تو
و زین بی جان به تنگ آمد دل تو
روم واپس که در این راه باریک
هنوزم نی خر افتاده ست و نی خیگ
روم وین داوری را در نوردم
به راهی کامدستم باز گردم
چه نوع ست این نکویی در چه کاری
زهی بی نامی، آه این شرمساری!
بدان می داردم هر لحظه اندوه
که گیرم همچو فرهاد، از غمت کوه
روم هر جا و از جورت بنالم
کنم فریاد و رو در خاک مالم
چه می گویم که سودم نیست فریاد
که خواهی کشتنم آخر چو فرهاد
مرا این جور و این بی حرمتی بس
روم سنگی به دل بندم ازین پس
بدین در، من نگویم پادشاهم
که یک هندوی آن خال سیاهم
ز رویت گرچه نتوانم ز غم رست
بهل کاخر به گیسویت زنم دست
چه داری با من بیمار در سر
مکن تعجیل با من، زانکه زین در
به مسکینی و زاری هر چه گفتم
روم کاخر جواب خود شنفتم
نگویی این چه بیداد است با من
هنوزت قهر فرهاد است با من
مکن بد زانکه بد کردن نشاید
که هر کو بد کند، بد پیشش آید
درین منزل که که پس کاه بیشیم
به نیک و بد همان مهمان خویشیم
بمان بد، کین مثل در روزگار است
که گر نیک ست و گر بد در گدار است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خسرو از دور قصر شیرین را میبیند و بهسرعت تحت تأثیر زیبایی و هوای خوشش قرار میگیرد. در حال مستی و غم عشق، به یاد شیرین شراب مینوشد و شادیاش را اینگونه بیان میکند. او با تأمل بر روی قصر دوستش مینگرد و پس از مدتی تا در قصر میرسد، ولی متوجه میشود که در بسته است و از غم و پریشانی به شدت ناراحت میشود. خسرو با ناله و اندوه به شیرین خطاب میکند، از او میخواهد تا در را باز کند و پیشش بیاید. او از فراق شیرین و دوری و غمهای ناشی از آن میگوید و به استعداد خود در عشق و وفاداری اشاره میکند. همه این احساسات او را متوجه درد و رنجی میکند که ناشی از عشق او به شیرین است. در پایان، او از شرایط سخت و دردناک خود سخن میگوید و حتی ابراز میکند که حتی گدایی بهتر از سلطنت در این وضعیت بیسامان است.
هوش مصنوعی: وقتی از دور قصر آن سرزمین زیبا را دید، میل و شوق نوشیدن باده در دلش جوانه زد.
هوش مصنوعی: از درد و غم دل، شراب خالص مینوشد و به جای آب، از خون خودش مینوشد.
هوش مصنوعی: هر اشکی که بر آن ریخته شد، مانند شراب قرمز را در جام زرین تبدیل کرد.
هوش مصنوعی: در هر قدمی که به سوی محبوب میروی، شاعرانی که غزل میخوانند و خوشحالی میکنند و همچنین مینوشند، حضور دارند.
هوش مصنوعی: عطر و بوی خوش عبیر و مشک را در اطرافش پخش میکرد و مانند باران، قطرات لعل و مروارید بر زمین میریخت.
هوش مصنوعی: هرچند که محیط و شرایط ممکن است مانع او شود، اما زیبایی و جذابیت او همیشه در دلها جای دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که در هوای معطر و دلپذیرش قرار میگیری، حس شوق و اشتیاقت به شدت افزایش مییابد و به وجد میآیی.
هوش مصنوعی: هوا هر بار که از راه خود منحرف شدی، با دیدن آن به چالش رفتی و صحبت کردی.
هوش مصنوعی: هر کسی میتواند گرد و غباری ایجاد کند، اما مرد واقعی کسی است که بتواند آن گرد و غبار را به آرامش و زیبایی تبدیل کند.
هوش مصنوعی: وقتی خسرو قصر محبوبش را از دور مشاهده کرد، در همان لحظه نوری را با چشمان خود حس کرد.
هوش مصنوعی: برای او و قصرش خیلی ستایش کردند و به خاطر این شکرگزاری، سرها را به نشانه احترام به زمین گذاشتند.
هوش مصنوعی: او از دوستانش خواست که جام نقرهای را برایش بیاورند تا به یاد دندانهای زیبای شخص محبوبش بنوشد.
هوش مصنوعی: وقتی چند جام پر از یاد او نوشیده شد، تمام دنیا از شادی فراموش میشود.
هوش مصنوعی: بدنی بدون روح به سمت جان روان میشود و به زمین بوسه میزند، و در این حال خود نیز به زمین میافتد و بوسه میزند.
هوش مصنوعی: خبر آوردند که شیرین مطلع شد خسرو از دور در حال نزدیک شدن است، او اکنون چون ماهی نو باقی مانده است.
هوش مصنوعی: وقتی که آن ماه، که به موقع نیامده بود، با موهای پَریشانش به سوی شاه آمد.
هوش مصنوعی: به خدمتکار گفت که در را ببندند، زیرا نمیتوانند این کار را سست و بیتوجه انجام دهند.
هوش مصنوعی: در کار خود به شدت دچار مشکل شد و چند رقیب را در آن مسیر متوقف کرد.
هوش مصنوعی: سپس در هر مسیر و مکان، به هر شخصی نوعی هدیه و نذری عطا کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که خسرو به این سرزمین میرسد، به لطف و نعمت، ستاره مشتری به سمت ماه حرکت میکند.
هوش مصنوعی: نیمهای از ظرفی پر از یاقوت میریزد و نیمهای دیگر را ساغری از سنگ لعل به دست میدهد.
هوش مصنوعی: هر طرف را گلاب پاشیدهاند و همه جا بوی خوشی وجود دارد، تا اینکه کسی با شادی به استقبال پادشاه میآید.
هوش مصنوعی: پس از انجام این کارها، بر بام خانه رفت و از دور به ماه خود که پنهان بود، نگاه میکرد.
هوش مصنوعی: به خاطر خوشحالی، آن معشوقهای که از بالای بام به زمین میافتد، بهگونهای به زمین میافتد که گویی از شادی ناشی از عشقش دست از خود و تعادلش برمیدارد.
هوش مصنوعی: از طرف دیگر، شاه سوار به سمت قصر او در حال تماشا بود.
هوش مصنوعی: به خود میگفت اگر چهرهاش را ببینم، مانند پرندهای بر دوشم نشسته و بر بامش مینشینم.
هوش مصنوعی: او از آن طرف در آتش و آب مانده و از این طرف یکی دیگر در پیچ و تاب است.
هوش مصنوعی: از سمت او اشک های خالص و ناب به زمین میریخت و از سمت دیگر، سیلابهای شدیدی روان بود.
هوش مصنوعی: خسرو با این ترتیب بر روی زین سوار شد و به سمت قصر شیرین حرکت کرد.
هوش مصنوعی: به محض اینکه به قصر شیرین نگاه کردم، نسیمی وزید و من به زمین افتادم.
هوش مصنوعی: به در زده و دید که در بسته است و از این بسته بودن در، دلش شکسته شد.
هوش مصنوعی: او از غم و اندوه به شدت مضطرب و گیج شده بود و مانند حلقهای که بر در باقی میماند، در کار خود سردرگم شده بود.
هوش مصنوعی: میگوید افسوس که غم باعث شده جانم کمنور شود. فال زدم تا ببینم چه میشود، اما نتیجهای که گرفتم درست نبود.
هوش مصنوعی: من از کار خود پشیمانم و افسوس میخورم که چقدر راه دراز و سختی را طی کردهام.
هوش مصنوعی: سرنوشت انسان به ناگاه دچار تغییراتی میشود و او برای مدتی دچار بیخودی و سردرگمی میشود، اما پس از آن به خود میآید و مسیری جدید را انتخاب میکند.
هوش مصنوعی: ای جانم، برایت فدایم، نگاه کن چرا در نهایت به من پشت کردی.
هوش مصنوعی: در را باز کن تا چهرهات را ببینم. میخواهم یک لحظه پیش تو بنشینم.
هوش مصنوعی: میخواهم مشکل و درد درونم را با تو در میان بگذارم.
هوش مصنوعی: دوست عزیز، به یکدیگر و به خود محبت کنید، زیرا مروت و انسانیت از دنیای ما به مرور زمان فاصله میگیرد.
هوش مصنوعی: در یک لحظه با من حرف نزن، زیرا در حضور دیگران احساس بیاحترامی میکنم.
هوش مصنوعی: به دور این لحظه چند بار بچرخم، مانند چرخش روزگار. بیا و کمی بنشین و این چرخش را متوقف کن.
هوش مصنوعی: رویت را از من بر مگردان و کلامم را بشنو، من نمیدانم چه گناهی از خودم کردهام.
هوش مصنوعی: ای ماه، حالا که از گناهان من آگاه هستی، بگو چه باید بکنم تا به سمت اصلاح و راه درست بروم.
هوش مصنوعی: نمیدانم چه اشتباهی انجام دادهام که در پایان کارم به مرگ خودم ختم میشود، انگار که آخرین نتیجهاش برای من حکم راندن پادشاهی را دارد.
هوش مصنوعی: در حضور مردم، چهرهام زرد و ناخوش است، چرا که ارزشمندی من به اندازه خاک خیابانهاست.
هوش مصنوعی: وقتی که آبرو و اعتبار من را زیر سؤال بردی، دیگر چگونه میتوانم با سر بلندی در حضور دیگران ظاهر شوم؟
هوش مصنوعی: تو بگو این مقام بیاعتبار چه فایدهای برای من دارد؟
هوش مصنوعی: تو پادشاهی و رحمتت به گدا میرسد، اما برای من هیچ ارزشی قائل نیستی.
هوش مصنوعی: در وضعیتی که من قرار دارم، حتی زندگی کردن به عنوان یک گدا بهتر از سلطنت است.
هوش مصنوعی: اگر آمدنت برای تو دشوار شده و دلت از این بیخودی و بیجان به تنگ آمده است.
هوش مصنوعی: به عقب برمیگردم، زیرا هنوز در این راه باریک نه خر افتاده است و نه شخصی با خوشحالی.
هوش مصنوعی: من به سوی وین میروم تا داوری کنم و اگر در این مسیر به نتیجهای نرسیدم، به نقطهی آغاز خود برمیگردم.
هوش مصنوعی: چه زیباییای در این کار وجود دارد که اینقدر ناشناخته است، وای که چقدر مایه شرمندگی است!
هوش مصنوعی: میدانم که در هر لحظه از غم تو ناراحتم، زیرا مانند فرهاد که به خاطر عشقش کوهها را میکند، من نیز از غمت غمگین هستم.
هوش مصنوعی: من به هر جایی میروم و از حال و روز خودم شکایت میکنم و به حدی ناراحتم که میخواهم سر به خاک بسایم.
هوش مصنوعی: من چه بگویم که هیچ فایدهای ندارد، فریاد میزنم که میخواهی مرا بکشی، همانطور که فرهاد را کشتند.
هوش مصنوعی: من دیگر تحمل این گونه رفتار و بیاحترامی را ندارم و به همین دلیل از حالا به بعد، مانند سنگی بیاحساس بر دل خود قفل میزنم.
هوش مصنوعی: من در این درگاه نمیگویم که من پادشاه هستم، زیرا تنها به خاطر یک خال سیاه که بر روی چهرهام است، کسی را به سمت من جذب میکند.
هوش مصنوعی: هرچند به خاطر غمهای دلتنگیام نمیتوانم از چهرهات رهایی یابم، اما در نهایت به موهایت دست خواهم زد.
هوش مصنوعی: با من بیمار، عجله نکن؛ زیرا از این در، درد و رنج زیادی به همراه دارد.
هوش مصنوعی: هر چه که به مسکینی و زاری گفتم، در نهایت متوجه شدم که خودم جواب سوالاتم را شنیدم.
هوش مصنوعی: نکنه این چه ظلمی است که هنوز از من ناراحتی و قهری، مانند فرهاد که همیشه به عشق شیرین مینازد.
هوش مصنوعی: بدی نکن زیرا بدی کردن نادرست است، چرا که هر کس کار بدی انجام دهد، بدی به سراغش خواهد آمد.
هوش مصنوعی: در این دنیا که با خوبیها و بدیها روبرو هستیم، ما مهمانانی هستیم که در این خانه اقامت داریم.
هوش مصنوعی: در زندگی، گاهی شرایط خوب و گاهی بد پیش میآید. مثل اینکه اگر در کنار جادهای بایستی، ممکن است خوب یا بدی را تجربه کنی، اما در نهایت هر دو حالت جزو روزگار هستند و باید با آنها کنار بیایی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.