گنجور

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۶

 

بیار باده و بازم رهان ز مخموریکه هم به باده توان کرد دفع رنجوری
به هیچ وجه نتابد چراغ مجلس انسمگر به روی نگار و شراب انگوری
به سحر غمزه فتان هیچ غره مباشکه آزمودم و سودی نداشت مغروری
ادیب چند نصیحت کنی که عشق مبازکه هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری
به عشق زنده بود جان مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۳

 

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوریبیا به دعوت شیرین ما چه می‌شوری
حیات موج زنان گشته اندر این مجلسخدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به دست طره خوبان به جای دسته گلبه زیر پای بنفشه به جای محفوری
هزار جام سعادت بنوش ای نومیدبگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولانا
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۳

 

تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوریاز آن به قوت بازوی خویش مغروری
گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازدمیسرت نشود عاشقی و مستوری
بهشت روی من آن لعبت پری رخسارکه در بهشت نباشد به لطف او حوری
به گریه گفتمش ای سرو قد سیم انداماگر چه سرو نباشد بر او گل سوری
درشتخویی و بدعهدی از تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰۶

 

بدین صفت که تویی در زمانه، معذوری
اگر به صورت زیبای خویش مغروری
دلم چو آینه صورت پرست شد، چه کنم؟
به هر طرف که نظر می کنم تو منظوری
به بلبلان برسانید تا نفس نزنید
که غنچه پای برون می نهد ز مستوری
مرا چو از تو اجازت به زندگانی نیست
به زیر پای تو جان می دهم به دستوری
ترا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۶

 

خوش است دردِ جدایی و داغِ مهجوری
اگر وصال میسّر شود پس از دوری
سوادِ ملکِ وجودم خراب کرد فراق
خراب کرده ی عشق و امیدِ معموری
بدان امید که روزی به گوشِ دوست رسد
به نظم آورم این عِقدهای منشوری
ز دیده دانه ی دُر نظم می‌کنم همه شب
به روشناییِ دل در شبانِ دیجوری
معاف دار نگار اگر ضرورتِ حال
شکایتی دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۹

 

بر آن سرم که دگرباره در دهم صوری
صلا بگویم و عشّاق را دهم سوری
ولیک من به سرِ خود نمی‌توانم بود
که هست قاعده بر آمری و مأموری
مطیع امرمان و تعلیم را شده تسلیم
بلی نباشم نه معجبی نه مغروری
طبیبِ درد کسی دیگرست وگرنه به حق
من آن نی‌ام که ندانم علاجِ رنجوری
درون خانهی ظلمت بمانده‌ای زیرا
کسی برون نرود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری