گنجور

 
اثیر اخسیکتی

سماک قدرا، افلاک قدر تا، توئی آنک

به تیغ قادر بیچون قضای مقدوری

دماغ چرخ که پر بادکبر سلطنت است

به پیش امر تو تن در دهد به مأموری

سواد طره توقیع تو بر آتش رشک

سیاه چرده کند مشک را، ز محروری

بجام کین تو هر احمقی که مست شود

قضاش زهر دهد از فقاع مخموری

فسرده ای است حسود تو در مثل بدنش

کنند مشربه ی آفتاب یا حوری

ز سور مرتبت او نشان دهند و لیک

فسانه ایست در افواه عامیان سوری

زجامه خانه عدلت سرای شش سوی کون

چو کعبه جلوه کند در لباس معموری

نوید خوان تو را شاهد شکر لب شهد

قدم برون نهد از پرده های زنبوری

زجام مدح توهرحرف کاوتهی دست است

به نزد شمع خرد دعوتی است کافوری

کلاه نسبت آدم مشرف از سر توست

چنانک از سر زر نسبت نشابوری

ز سایه سخطت ظلمت وقایه شب

فکنده دیده خورشید را بشبکوری

بر آستانه قدر تو آسمان برسد

قضاش گفت مرنجان قدم که معذوری

اگر اثیر کسی شد بفر تو چه عجب

ز صمغ عطر شود در درخت قیصوری

نه یوسفی بایالت رسد ز محبوسی

نه موسئی به نبوت رسد ز مزدوری

نه کوکبی کند آن سنگ ریزه یاقوتی

نه آتشی کند آن آهن فلاجوری

منم که مهره ی نظمم به بخت شاه نشاند

فحول را همه بر بوریای مغموری

منم که برتر و خشک جهان فتاد امروز

ز مطلع سخنم آفتاب مشهوری

چو خانه زادضمیر من آمداین خورشید

نه لایق است سر و کار من به بی نوری

مرا زمانه در این هفت ماه مالش داد

بدین وجوب جفا بی زری و بی زوری

ز غرچه گیری آن کرد روزگار بمن

که زخم خنجر سنجر بملکت غوری

معیشتی نه که با عزت قناعت آن

بهر دری نروم چون گدای شهزوری

غلامکی نه که سر موزه خلاب آلود

در آستین بنهم چون ظهیر شمکوری

در این دیار مخالف عجب بماندستم

ز بار گیر و هیون و زبرک مهجوری

ببارگاه ره مدحتم چنین نزدیک

بجامه خانه ره خلعتم بدین دوری

بدست کرده ام این دست بسته را یعنی

عظیم چابک بر دستبوس دستوری

کرانه میکنم از تابش تو چون خفاش

که من ننورم و تو شاه چشمه نوری

ایا، نمونه کردون رفیع حضرت شاه

که حامل شرف بارگاه منصوری

بهر قدم که به پوید بعدل مطلوبی

بهر زبان که به جنبد بشکر مذکوری

به آنچه هست زتوفیرشکر راضی شو

بد آنچه رفت ز تقصیر خود چه مشکوری

درود بشنو و بدرود باش و خرم زی

که با وداع تو ره چون برم برنجوری

همیشه تا که کند کشت زار ارکان را

رونده چرخ فلاسنگ تاب، ناظوری

ز عکس صاعقه تیغ گشت عمر عدو

چنان بسوز که گردد ز باد مقهوری

اثیر رفت و بحضرت گذاشت گنج سخن

خنک شهی که بر این گنج یافت گنجوری