گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

بدین صفت که تویی در زمانه، معذوری

اگر به صورت زیبای خویش مغروری

دلم چو آینه صورت پرست شد، چه کنم؟

به هر طرف که نظر می کنم تو منظوری

به بلبلان برسانید تا نفس نزنید

که غنچه پای برون می نهد ز مستوری

مرا چو از تو اجازت به زندگانی نیست

به زیر پای تو جان می دهم به دستوری

ترا که شوق عزیزی نسوخت، کی دانی؟

که چیست بر دل خسرو ز داغ مهجوری

 
sunny dark_mode