گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

نه هر که چهره برافروخت دلبری داندنه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشستکلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکنکه دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزمکه در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزیوگرنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » جهان عشق نه میری نه سروری داند

 

جهان عشق نه میری نه سروری داند

همین بس است که آئین چاکری داند

نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری

صنم پرستی و آداب کافری داند

هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا

نه هر که نان جوین خورد حیدری داند

بچشم اهل نظر از سکندر افزون است

گداگری که مآل سکندری داند

به عشوه های جوانان ماه سیما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند
پری کجا روش آدمی گری داند؟
دلم بعشوه ربود اول و ندانستم
که آخر اینهمه شوخی و دلبری داند
بعاشقان ستم دوست عین مصلحتست
که شاه مصلحت کار لشکری داند
حدیث لعل خود از چشم درفشانم پرس
که قد گوهر سیراب گوهری داند
بناز گفت: هلالی کمینه بنده ماست
زهی سعادت! اگر بنده پروری داند


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی