گنجور

 
صغیر اصفهانی

نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داند

نه هر که سوخت در آتش سمندری داند

نه هر ستاره درخشید صاحب نظری

مهش شمارد و خورشید خاوری داند

توانگر آنکه بدست آورد دلی ورنه

نه هر که سوخت دلی را توانگری داند

هوای تاج کیانی ندارد اندر سر

کسی که قدر کلاه قلندری داند

نشست دیو به اورنگ جم ولی آصف

رویهٔ زحل و سیر مشتری داند

میان معجزه و سحر فرق بسیار است

نه هر مفتن و ساحر پیمبری داند

نشان راه ز دزدان ره چه می‌پرسی

نه هر که بر سر راه است رهبری داند

مشو غلام کسی غیر خواجه قنبر

کدام خواجه چو ا و بنده پروری داند

صغیر تا شده از جان غلام درگه او

غلامی در او به ز سروری داند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن

[...]

نسیمی

چنین که چهره خوب تو دلبری داند

نه حسن حور و نه رخساره پری داند

به خاک پای تو کآب حیات ممکن نیست

که همچو لعل لبت روحپروری داند

ستمگری نه پریچهره مرا کارست

[...]

قاسم انوار

چنانکه چشم تو در غمزه دلبری داند

سواد زلف سیاهت ستمگری داند

ز لطف نرگس مستت نشان تواند داد

دلی که سحر مبین در مبصری داند

بصد روان لبت،ای ماهروی،دشنامی

[...]

جامی

پریوشی که به رخ رسم دلبری داند

سگ خودم شمرد و آدمیگری داند

نهان ز چشم کسان گفتمش به سوی من آی

به خنده گفت که این شیوه را پری داند

چو دم ز بندگی او زنم ز آتش غم

[...]

هلالی جغتایی

عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند

پری کجا روش آدمی گری داند؟

دلم بعشوه ربود اول و ندانستم

که آخر اینهمه شوخی و دلبری داند

بعاشقان ستم دوست عین مصلحتست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه