گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱

 

مقام عشق تو هر چند منزل خطر است

فدای بکر مویت گرم هزار سر است

چه حالت است که بردیم گنج و رنج نبود

بگوی دوست مگر بخت نیک راهبر است

ر است هدیه این رو به اولین قدمی

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۰

 

هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت

وگرنه حسرت آن خواست زار زارم کشت

پر واجب است به هر گشتن توأم شکری

هزار شکر که چشمت هزار بارم کشت

دعای زندگیم گو مکن کس از یاران

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۹

 

چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباح

بریز بادهٔ گلگون در آبگون اَقداح

ز ساقیانِ پری‌چهره خواه وقتِ صبوح

حیات جان ز لبِ جام و قوتِ روح از راح

مردان خرابات بین که از سرِ شوق

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۰

 

خَطَت که بر خَطِ یاقوت بنهم ترجیح

نوشته‌اند بر آن لعلِ لب که انت مَلیح

به لوحِ عارضِ تو آن خَطِ دگر گویی

کشیده خامهٔ قدرت که اَلبَیاضُ صَحیح

نمی‌بریم شکایت ز خَطّ و خالِ بتان

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۱

 

ز من که عاشق و رندم مجری زهد و صلاح

که روز مستم و شب هم زهی صباح و رواح

قبه و واعظ ما را که بحر علم نهند

همان حکایت کالبحردان و کاملاح

ترا که نیست صلاحیت نظر بازی

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۶

 

اگر تو فخر نداری به دلق گردآلود

ایاز خاص نباشی به حضرت محمود

هر آنکه خلعت سلطان عشق در پوشد

به حله‌های بهشتی کجا شود خوشنود

به رنگ خرقه ازین رقعه بوی دردی نیست

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۷

 

اگر وظیفة دردت زمان زمان نرسد

حلاونی بدل و لذتی به جان نرسد

حلاوتی که نرا در چه زنخدان است

هزار یوسف مصری به قعر آن نرسد

تو هر طرف که کشی نیر من ز رشک آنجا

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸

 

به حلقه که ز زلفت با خبر ببرد

خبر ز جان و دل و عقلها ز سر بیرد

برم ز زلف تو بونی چو رخ نمانی باز

مشام بوی خوش از نافه در سحر ببرد

اگر ز نبر فرسنی تحبی وی دل

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۹

 

به خال لب خط سبزت قرابتی دارد

لب تو از دم عیسی نیابتی دارد

مگر محزر اشکم که ساخت سرخیها

به لوح چهره خیال کتابتی دارد

شب فراق تو تیره است و من از آن به هراس

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۰

 

به خانه ای که چنین میهمان فرود آید

همای سدره در آن آشیان فرود آید

زمی سعادت و طالع که او شبی چون ماه

به کلبة من بی خان و مان فرود آید

از تشنگی دل و جان بر چه زنخدانش

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۳

 

به روی دوست که رویش بچشم من نگرید

به خاک پاش که آن ره بروی من سپرید

با گذشتن از آن مو نشان بی چشمیست

چو چشم نیست شما را به چشم من نگرید

حرام باد شما را چه می خورید غمش

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵

 

بکوش تا به کف آری کلید گنج وجود

که بی طلب نتوان یافت گوهر مقصود

بر آستان محبت که سر نهاد شبی

که لطف دوست برویش دریچه نگشود

تو چاکر در سلطان عشق شو چو ایاز

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۶

 

بگو بگوشه نشینان که رو براه کنید

زمال دست بدارید و نرک چاه کنید

به یک مقام مباشید سالها ساکن

نظر به منزلت مهر و قدر ماه کنید

به کوی باده فروشان روید عاشق وار

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۷

 

به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند

چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند

چو در محاوره آنی به منطق شیرین

لب و دهان تو صد نکته بر شکر گیرند

ز خاک راه تو گو روی ما غبار بگیر

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۱

 

جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید

چو دل بجای نباشد چگونه خواب آید

غلام نرگس دلربای خودم

که کشته بیند و بخشایشی نفرماید

چو مایه هست زکاتی بده گدایان را

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲

 

به شیوه پسته و بادام تو یکی ز شکر

دگر ز نرگس بسیار خواب می‌چربد

دگر بر آب معلق نسنجمه آن غبغب

چو روشن است که روغن ز آب می‌چربد

بمیر تشنه که پروانه از تعطش شمع

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۳

 

چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد

چه دیدهاست برو زیر پا نمینگرد

از سایه مگس آن رخ چو میبرد آزار

بپوش گو لب شیرین کز آن طرف نپرد

ز ضعف گشت خیالی بد آن هوس تن من

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۴

 

چو بار زیستن اهل درد نپسندید

چرا بقتله من خسته نیغ دیر کشید

حکایت دل بیمار باورش نفتاد

که تا معاینه آنرا به چشم خویش ندید

حدیث سوختگان زود زود آتش را

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱

 

خوشا غمی که برویم ز روی او آید

که هرچه آید از آن رو مرا نکو آید

به شوخی آمدن و ناشکستش دل را

گرانترست ز سنگی که بر سبو آید

سوار اشک که راند به هر طرف گلگون

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۵

 

رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دید

مراد است که حاسد نمی تواند دید

دگر به صومعه خلوت نشین کجا بیند

مرا که بی می و شاهد نمی تواند دید

بگردن تو نخواهم که بینم آن نسبیح

[...]

کمال خجندی
 
 
۱
۲
۳
۴
۶
sunny dark_mode