گنجور

 
کمال خجندی

ز من که عاشق و رندم مجری زهد و صلاح

که روز مستم و شب هم زهی صباح و رواح

قبه و واعظ ما را که بحر علم نهند

همان حکایت کالبحردان و کاملاح

ترا که نیست صلاحیت نظر بازی

در آن نظر بود ار خوانمت ز اهل صلاح

به پرتو رخ تو آفتاب را چه فروغ

علی الخصوص چراغی که بر کنی به صباح

مهوش رغز نظرها که در شریعت عشق

گرفته اند تماشای روی خوب مباح

زمان حادثه ساقی بریز می در جام کمال

چو باد فتنه وزد در زجاج به مصباح

محتسب آمد به جنگ خیز نو نیز

به باده غسل برآور که الوضوء سلاح