گنجور

 
کمال خجندی

چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد

چه دیدهاست برو زیر پا نمینگرد

از سایه مگس آن رخ چو میبرد آزار

بپوش گو لب شیرین کز آن طرف نپرد

ز ضعف گشت خیالی بد آن هوس تن من

که باد یک سحر آنجا خیال من ببرد

زیر پا چو شکستی دلم برید ز جان

هر آبگینه که در پای بشکنی ببرد

ز حسنت ار ورقی میشمرد گل خود را

تمام شد ورق او دگر چه میشمرد

بگفت از سر زلفم دلت چرا نگذشت

شبست تیره و راه درازه چون گذرد

اگر ز ب نفرستی به غم نصیب کمال

هزار لقمه کسی بی نمک چگونه خورد