گنجور

 
کمال خجندی

به مجلسی که ز روی تو پرده برگیرند

چراغ و شمع برافروختن ز سر گیرند

چو در محاوره آنی به منطق شیرین

لب و دهان تو صد نکته بر شکر گیرند

ز خاک راه تو گو روی ما غبار بگیر

که اهل عشق چنین خاک را به زر گیرند

به دوستی که اگر پای بر دو دیده نهی

هنوزت اهل دل از دیده دوستتر گیرند

دل ار مقابل آن ابروان نهد مه نو

گناه او همه بر چشم کج نظر گیرند

از باده در سر رندان جنون شود مستی

به یاد روی نوار ساغری دگر گیرند

بر آستان نو جانها ز سوز و آه کمال

اگر نه آب زند گریه جمله در گیرند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند

و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند

و گر به خشم برانی طریق رفتن نیست

کجا روند که یار از تو خوبتر گیرند

به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردی

[...]

کمال خجندی

چو همدمی و مصاحب بجای چنگ ای نی

تو آن نه ای که دل از صحبت تو برگیرند

بگو به صاحب نی مطربا کزان تیزی

اگر ملول شوی صاحب دگر گیرند

سحاب اصفهانی

ز روی پردگی ما چو پرده بر گیرند

به روی پرده نکویان پرده در گیرند

چنانم از ستمت کز پی تسلی خویش

بلا کشان تو از حال من خبر گیرند

به آب عفو بشو جرم عالمی ورنه

[...]

صغیر اصفهانی

ز جان خویش اگر عاشقان نظر گیرند

گمان مکن نظر از روی یار برگیرند

مرا بکشت غم یار لیک از آن شادم

که کشتگان غمش زندگی ز سر گیرند

مرا ز حالت مجنون خبر دهند دو دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه