گنجور

 
کمال خجندی
 

بکوش تا به کف آری کلید گنج وجود

که بی طلب نتوان یافت گوهر مقصود

بر آستان محبت که سر نهاد شبی

که لطف دوست برویش دریچه نگشود

تو چاکر در سلطان عشق شو چو ایاز

که هست عاقبت کار عاشقان محمود

بگفت کز چه رمزبست دوست را یعنی

که تو نبودی و مارا هوای عشق تو بود

گرت چو شمع بسوزند رخ متاب از بار

زنیرگیست کز آتش همی گریزد دود

چو باز بسته مانی گلیم فقر گذار

چو بر پلاس ترا نیست رنگ خرقه چه سود

درون کعبه دل دلبری است روحانی

که قدسیانش به تعظیم کردهاند سجود

زبان فال فرو بند نزد اهل کمال

رموز عشق نباشد حدیث گفت و شنود

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.