گنجور

 
کمال خجندی
 

خطت که بر خط یاقوت بنهم ترجیح

نوشته اند بران لعل لب که انت ملیح

به لوح عارض نو آن خط دگر گویی

کشیده خامه قدرت که البیاض صحیح

نمی بریم شکایت ز خط و خاله بتان

اگر چه غارت جان می کنند و ظلم صریح

هزار درد کنیم از تو به که ناز طبیب

که درد دوست به از شربت هزار مسیح

چگونه وصف تو گویم که غمزة تو بسحر

زده است صد گره از زلف بر زبان فصیح

گراند بگردن تعلقی همه کی کمال

من آن کمند دلاویز و پارسا تسبیح

کوشه که علم نظر زیاده کنی

چرا که علم حسن گفته اند و جهل قبیح