گنجور

 
کمال خجندی

خوشا غمی که برویم ز روی او آید

که هرچه آید از آن رو مرا نکو آید

به شوخی آمدن و ناشکستش دل را

گرانترست ز سنگی که بر سبو آید

سوار اشک که راند به هر طرف گلگون

چو خاک پای تو بیند روان فرو آید

صبا گرفته کمند بنفشه دستاویز

که شب به حلقه آن زلف مشکبو آید

بدان خیال که بیند رخ نو گل در آب

روانتر از دگران بر کنار جو آید

چه جای چشمه حیوان که جوی های بهشت

اگر دهان نو بابة بجست و جو آید

کمال وصل میانت چگونه بنویسد

که آن سخن بزبان قلم چو مو آید