گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰

 

دوش آمد بر من آنک شب افروز منستآمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
آنک سرسبزی خاک‌ست و گهربخش فلکچاشنی بخش وطن‌هاست اگر بی‌وطنست
در کف عقل نهد شمع که بستان و بیاتا در من که شفاخانه هر ممتحن است
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنیاین لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
تا در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۶

 

لب خاموش نمودار دل پر سخن است
جبهه بی گره آیینه خلق حسن است
چون خدنگی که کند دست در آغوش کمان
به میان رفتن من بهر کنار آمدن است
وادی عشق نگردد به گرانجانی قطع
قدم اول این راه سفر در وطن است
مانع وحدت عارف نشود کثرت خلق
بیشتر خلوت این طایفه در انجمن است
باده در ساغر من خون جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۷

 

کلک من شعله برجسته این نه لگن است
شمع من باعث دلگرمی هفت انجمن است
تا خراشیده نگردد، نشود صاحب نام
دل رنگین سخنان همچو عقیق یمن است
به که مقراض به سررشته امید زنم
زخم را بخیه درین ملک ز تار کفن است
زرپرستان بپرستند چو خورشید بلند
کرم شب تابی اگر در دل زرین لگن است
به سر آمد شب غربت، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

این چه چوگان سر زلف و چه گوی ذقن استاین چه ترکانه قباپوشی و لطف بدن است
این چه ابروست که پیوسته اشارت فرماستوین چه چشمست که با اهل نظر در سخنست
این چه خالست که قیمت شکن مشک ختاستوین چه جعد است که صد تعبیه‌اش در شکنست
این چه رخشنده عذار است که از پرتو آنآه انجم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

همه جا جلوهٔ آن صاحب وجه حسن استهمه کس بستهٔ آن زلف شکن بر شکن است
رخ افروخته‌اش خجلت ماه فلک استقد افراخته‌اش غیرت سرو چمن است
بهر قربانی آن چشم سیه باید ریختخون هر آهوی مشکین که به دشت ختن است
گر نیارد به نظر سیم سرشکم نه عجبزان که سیمین بر و سیمین تن و سیمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در مدح خواجه غیاث الدین محمد

 

تا ز مشک ختنت، دایره بر نسترن است
سبزهٔ خط تو آرایش برگ سمن است
از دل مشک و سمن گرد برآورد، زرشک
گرد مشک تو که برگرد گل و نسترن است
زره جعد تو را حلقه مشکین گره است
رسن زلف تو را، چنبر عنبر شکن است
بخت شوریده من خفته‌تر از غمزه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شمارهٔ ۸۱

 

پیر کعنان چمنی گوشه ی بیت الحزن است
هر کجا بوی گلی باد رساند چمن است
هر که از بندگی خویش مرا باز خرد
بنده ی اویم اگر زاهد و گر برهمن است
حد حسن تو به ادراک نشاید دانست
این سخن نیز به اندازه ی ادراک من است
هر کسی را قدم ما نبود در ره عشق
هر که در جامه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱

 

گل به صد لطف بدید آن برو پنداشت تن است
شکل خود دید همانا چو ز آبت بدن است
نازک اندام که ز آسیب صبا تاب نداشت
ظلم باشد اگر از برگ گلش پیرهن است
ای گل از سیم بناگوش بشم گیر به وام
مایه حسن و میندیش که قرض حسن است
نکنم جز به خیال قد نو نه دراز
بلبلان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی