گنجور

 
سید حسن غزنوی
 

یارب این بوی خوش سنبل و گل با سمن است

یا نسیمی ز سر چار سوی یاسمن است

یا بخور کله تافته شمشاد است

با بخار رخ افروخته نسترن است

مگر این موسم خندیدن باغ ارم است

مگر این نوبت پاشیدن مشک ختن است

ای عجب این دم خرم که جهان مشکین کرد

مگر از سینه پر جوش اویس قرن است

اینت اقبال که آمد به مشام دل من

نفس رحمت رحمان که ز سوی یمن است

این همه خرمی از چیست بگویم یا نی

اثر و شمتی از همت مخدوم من است

خالد مالکی آن صدر که خالد به بهشت

همچو رضوان ز نسیم کرم خویشتن است

آن خردمند که بر تخت سخن جمشید است

وان سخنور که به میدان هنر تهمتن است

وطن خالد جز خلد مدان فرد از آنک

خلد را امروز اندر دل خالد وطن است

به قبول سخنم یا سخنش را صد کرد

گرچه دانست که در هر سخنم صد سخن است

پرتو خاطر او طبع مرا قوت داد

خه خه ای خاطر چون تیغ که آن عکس من است

مادح او من و او مدح فرستد عجبا

عشق بر بلبل و گل چاک زده پیرهن است

ای سخنهای تو چشمم را روشن کرده

ور دم الحمد لمن اذهب عنی الحزن است

آمد ار کان ثنای تو مثمن چو بهشت

گر چه شعر تو مسدس چو نجوم پرن است

آن مسدس را هر شش جهت آورده سجود

وین مثمن را در هشت بهشتش ثمن است

واو شش باشد وحی هشت همین نسبت هست

تانگوئی که شش و هشت چه دستان و فن است

زود این تاج مثمن گهرت بر سر باد

که از آن شکل مسدس عسلم در دهن است

قلمت را سزد ار کلک عطارد خوانم

زآنکه آن طبع لطیف تو عطارد وطن است

با عطارد شده ام هم قلم و این شرفم

از پی مدحت خورشید زمین و زمن است

خسرو عادل محمود که همچون همنام

مسجد آباد کن و غازی و بتخانه کن است

مردمی را چو خرد در سر و مردم در چشم

مملکت را چو فرح در دل و جان در بدن است

آسمان در صف جنگش ز ره تیرانداز

آفتاب از پی فتحش سپر تیغ زن است

بر دل دشمن او سینه ز سهمش گور است

بر تن حاسد او پوست ز بیمش کفن است

شهریارا به خدائی که رضا و سخطش

نیک را تاج ده و بد را گردن شکن است

نیم پشه چو ولایت دهدش پرده در است

عنکبوتی که حمایت نهدش پرده تن است

پاره گوشت چو جان دادش ماه چگل است

قطره آب چو پروردش در عدن است

که دل و جان مرا همچو فرایض مطلوب

خدمت درگه تو شاه مبارک سنن است

چه کنم فتنه از آن است که برنارد چرخ

هر مرادی که بدان جان و دلم مفتتن است

از پی آنکه حسن نام و حسینی نسبم

کار ناسازم چون کار حسین و حسن است

خاصه امسال که گوئی ز قضای یزدان

بن هر خار کمین گاه هزار اهرمن است

هر کجا اسبی با بار خری درمانده است

هر کجا شیری از زخم سگی ممتحن است

کار ایام چو ایام گره بر گره است

عهد افلاک چو افلاک شکن در شکن است

ای جوانمرد چو هر پیرزنی رنج مبر

بهر دنیا که جوانمرد کش و پیرزن است

غم فردا چه خوری می خور و خوش زی امروز

اگرت دولت می خوردن و خوش زیستن است

ملک ده بیژن دل را که در این چاه گل است

تخت نه یوسف جان را که به زندان تن است

گلبن رعنا نازنده که گوئی صنم است

بلبل شیدا نالنده که گوئی شمن است

وعده حور چنان دان که وفای ساقی است

نسیه خلد هما گیر که نقد چمن است

بید بر پرده بلبل ز طرب سرجنبان

سرو بر نغمت قمری ز فرح دست زن است

تو همان جام غم آهنچ بخواه از ترکی

که ز خوبان چو مه از انجم زی انجمن است

لب می رنگش بی چاشنئی مست کن است

چشم بد مستش بی عربده مردم فکن است

تن چون سیمش لرزنده تر از سیماب است

قد چون سروش بالنده تر از نارون است

بی شراب لب او کان لبنی در شکر است

تن عشاق گدازان چو شکر در لبن است

شده از چشمه زرین فلک آب روان

از حیای چه سیمینش که اندر ذقن است

خجل و طیره شود چشمه زرین چو بدید

که بر آن یک چه سیمینش دو مشکین رسن است

حلقه زلفش بر صفحه عارض گوئی

نقش توقیع شهنشه بصلات ثمن است

شاه محمود که او را به مقام محمود

ز بس اخلاق محمد چو محمد سنن است

عالم از رادی و رایش حسن آبادی باد

با همه چیزش تا من که غلامش حسن است