گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

باد صبح است که مشاطه جعد چمن است

یا دم عیسی پیوند نسیم سمن است

نکهت نافه مشگ است نه نافه است نه مشگ

اثر آه جگر سوخته ای همچو من است

نفس سرد گرم رو از بهر چراست؟

یادم آمد ز پی آنکه رسول چمن است

یارب این شیوه نو چیست؟ که از جنبش باد

طره لاله پر از نافه مشگ ختن است

باد با دست تهی بر سر خس تاج نه است

ابر با دامن تر بر دل گل نوبه زن است

خرقه مخروق کند از سر حالت گل و صبح

کاین بر آن عاشق و آن بر دم این مفتن است؟

دیده مرده نرگس همه گریان نگرد

به سوی لاله که او زنده اندر کفن است

بید یا سج زن باغست و صبا حلقه ربای

ابر ناورد کن و صاعقه زوبین فگن است

لاله و گل را زاندیشه آن عمر که نیست

گر دلی هست همه ساله به غم ممتحن است

گنبد گل چو ز هم رفت به بادی گروست

قحف لاله چو تهی شد به دمی مرتهن است

گل اگر یوسف عهدست عجب نبود از آنک

رود نیلش قدح و ملکت مصرش چمن است

گل چو یوسف نبود من غلطم نیک برفت

آنچنان غرقه به خون کوست مگر پیرهن است

قفس خاک پر از زمزمه فاخته است

مجمر باغ پر از لخلخه نسترن است

بوی شیر از دهن سوسن از آن می آید

که هنوزش سر پستان صبا در دهن است

ده زبانست و نگوید سخن و حق با اوست

با چنان عمر که اوراست چه جای سخن است

سبزه گر نیمچه بر آب کشد باکی نیست

کاب را روز و شب از باده ز ره در بدن است

آنکه در باغ همی غنچه کله کژ ننهد

راست بشنو ز من از هیبت شاه ز من است

طاس زر بر سر نرگس همه شب در صحر است

این هم از غایت عدل شه عالی سنن است

شاه گردون حشر خسرو خورشید رکاب

که چو خورشید فلک صفدر و لشکر شکن است

مالک شش جهت و عاقله هفت اقلیم

که چو عقل ایمن و فارغ ز فساد و فتن است

پهلوان شاه جهانبخش که خاک قدمش

حر ز جان ملک و سرمه چشم پرن است

اینت نوباوه اقبال که با خوی خوشش

دامن و دست جهان پر گل و پر یاسمن است

غصه خصمش از آن همچو فلک تو بر توست

که سعادات فلک را به در او سکن است

خصمش ار خون خورد و سوزد می شاید از آنک

شمع را قوت همه خون دل خویشتن است

ور به گردن زدن آسوده شود جایش هست

چه کند راحت شمع از ره گردن زدن است

تیغ سر مستش در عربده گردد چو عقیق

وین عجب نبود چون مولد اصلش یمن است

آن یمانی گهر روم ستان کز فزعش

پشت افلاک چوی موی حبشی پرشکن است

چشم بد دور ز شاهی که بداندیش ازو

اینما کان هر آن کس که بود در محن است

تا بدو آب سعادت دهد از چشمه خضر

دلو خورشید گهر چنبر زرین رسن است

بوی اقبال بهر بقعه که هست از در اوست

که به یثرب اثر آه اویس قرن است

آن محمدصفت و نام که عدلش عمری است

وان علی مرتبت و علم که خلقش حسن است

جرعه جام جلالش مثلا موج زنی است

که فلک رخنه کن از قوت و قلزم شکن است

بحر تر دامن و کان خشک لب است از چه؟ از آن

که حدیثش حسد گوهر و در عدن است

دشمن از گوهر تیغش که چو پر مگسی است

عنکبوت آسا پیرامن خود پرده تن است

ور نشنید پس آن پرده نه پی خردگیست

که زنست او و زنان را پس پرده وطن است

صدر او را به ضرورت کره خاکی جاست

یوسف را ز حسد هفده نبهره ثمن است

مشتری هر سحر از منبر شش پایه خویش

در ثنای تو زحل فهم و عطارد فطن است

شاد باش ای شه لشکر کش غازی که تراست

قاعده لطف و کرم از کرم ذوالمنن است

رشته جان تو چون سلسله چرخ قوی است

دیده بخت تو چون چشم فلک بی وسن است

تو اگر جهد کنی ور نکنی تاج دهی

رستم ار تیغ زند ور نزند تهمتن است

سایه در دزدد از سهم تو خورشید فلک

که به معنی همه تن تیغ و به صورت مجن است

آخر از پوست برون آمد و بی زرق بزیست

با تو این چرخ تهی مغز که پر زرق و فن است

مرد و زن را ز زمانه کرمت داد خلاص

هم علی رغم زمانه که نه مرد و نه زن است

خسروا باده خور امروز که در سایه سرو

باده بر کار طرب راست تر از نارون است

رطل دلویست پر از آب طرب لیک از که؟

از کف یوسف رویی که چهش در ذقن است

مست بر خاسته ترکی که سپهرش هندوست

خراب ناکرده بتی کش دل و جانها شمن است

روز نو باده کهن خواه که در مذهب عیش

رونق روز نو از جام شراب کهن است

تا برای مدد نور درین صفه خاک

شمع انجم را از طارم نیلی لگن است

قوت فیض الهی مدد جان تو باد

که وجود تو به رحمت مدد جان و تن است

باد از دور فلک قسم کله گوشه تو

هر سعادت که به دوران فلک مقترن است

این دعا از سر صدق است به رغبت بشنو

زانکه حرز در تو ورد دعاهای من است