گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲

 

احمد الله علی معدلة السلطاناحمد شیخ اویس حسن ایلخانی
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژادآن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی
دیده نادیده به اقبال تو ایمان آوردمرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزننددولت احمدی و معجزه سبحانی
جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گداچشم بد دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۲

 

خسروا دادگرا شیردلا بحرکفاای جلال تو به انواع هنر ارزانی
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشادصیت مسعودی و آوازهٔ شه سلطانی
گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالماین که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی
در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیرهمه بربود به یک دم فلک چوگانی
دوش در خواب چنان دید خیالم که سحرگذر افتاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۳

 

ساقیا باده که اکسیر حیات است بیارتا تن خاکی من عین بقا گردانی
چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دستبه سر خواجه که تا آن ندهی نستانی
همچو گل بر چمن از باد میفشان دامنزانکه در پای تو دارم سر جان‌افشانی
بر مثانی و مثالث بنواز ای مطربوصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۰

 

به حق و حرمت آنک همگان را جانیقدحی پر کن از آنک صفتش می‌دانی
همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیرتا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنه شرم و حیادل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآریعقل‌ها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۴

 

کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانیدیو خوش طبع به از حور گره پیشانی
آرزو می‌کندم با تو دمی در بستانیا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی
با من کشته هجران نفسی خوش بنشینتا مگر زنده شوم زآن نفس روحانی
گر در آفاق بگردی به جز آیینه تو راصورتی کس ننماید که بدو می‌مانی
هیچ دورانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۲ - در مدح ابوالحسن عمرانی

 

صنما! گرد سرم چند همی‌گردانیزشتی از روی نکو زشت بود گر دانی
یا بکن آنچه شب و روز همی وعده دهییا مکن وعده هر آن چیز که آن نتوانی
از حد و غایت نافرمانی در مگذرکه پدیدارست اندازهٔ نافرمانی
دل من بردی و از خویشتنم دور کنیبرنیاید صنما کار بدین آسانی
مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبیندهی داد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۷۷ - این قطعه در شکایت از ملکشاه و نظام‌الملک گفت و متغیر شدند و فتوحی آنرا جواب گفت

 

کار کار ملک و دوران دوران وزیراین ز آصف بدل و آن ز سلیمان ثانی
عالمی از کرم این همه در آسایشامنی از قلم آن همه در آسانی
جود ایشان رقم رغبت روزی بخشیعدل ایشان علم کسوت آبادانی
تا جهان بیعت فرمان بری ایشان کردهیچ مختار نزد یک دم بی‌فرمانی
غرض چرخ کمالیست که ایشان دارندچون برآید برهد زین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۷۸ - فتوحی شاعر بفرمودهٔ شاه و وزیر جواب حکیم را گفت

 

انوری ای سخن تو به سخا ارزانیگر به جانت بخرند اهل سخن ارزانی
در سر حکمت و فطنت ز کرامت عقلیدر تن دانش و رامش به لطافت جانی
حجت حقی و مدروس ز تو باطل شدازحدالدینی و در دهر نداری ثانی
به گرانمایگی و جود روانی و خردوز روان و خرد ار هیچ بود به زانی
گفتی اندر شرف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸ - مدح ناصرالدین طوطی‌بیک و عضدالدین کندکز

 

یافت احوال جهان رونق جاویدانیچرخ بنهاد ز سر عادت بی‌فرمانی
در زمان دو سپهدار که از گرد سپاهبر رخ روز درآرند شب ظلمانی
باز در معرکه چون صبح سنان‌شان بدمددل شب همچو رخ روز شود نورانی
دو جهان‌گیر و دو کشور ده و اقلیم سناننه به یک ملک به صد ملک جهان ارزانی
عضد دولت و دین آن همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۱

 

کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانیوردت اینست که بیگانهٔ خویشم خوانی
پادشاهان بگناهی که کسی نقل کندبرنگیرند دل از معتقدان جانی
گر نخواهی که چراغ دل تنگم میردآستین بر من دلسوخته چند افشانی
دل ما بردی و گوئی که خبر نیست مراپرده اکنون که دریدی ز چه می‌پوشانی
ابرویت بین که کشیدست کمان بر خورشیدهیچ حاجب نشنیدیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۱ - ایضا فی مدح محمدخان ترکمان گفته شده

 

دوستان مژده که از موهبت سبحانیمی‌رسد رایت منصور محمد خانی
رایتی کرد سر علمش گردیدههمچو پروانهٔ جانباز مه نورانی
رایت رفعتش افکنده لباسی دربرکز گریبان فلک می‌کندش دامانی
رایتی صیقلی مهجه نورانی اوبرده از روی جهان رنگ شب ظلمانی
رایتی گرد وی از واسطهٔ فتح و ظفرکار اصناف ملک آیت نصر خوانی
رایتی ذیل جلالش گه گرد افشاندنکرده بر مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۰۷

 

ای که تو جان جهانی و جهان جانیگر به جان و به جهانت بخرند ارزانی
عشق تو مژده‌ور جان به حیات ابدیوصل تو لذت باقی ز جهان فانی
خوب رویان جهان کسب جمال از تو کنندآفتاب ار نبود مه نشود نورانی
ز آسمان گر به زمین درنگری چون خورشیدغیر مه هیچ نباشد که بدو می‌مانی
ماه در معرض روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۱

 

ای (که) تو جان جهانی و جهان جانی
گر بجان و بجهانت بخرند ارزانی
عشق تو مژده ور جان بحیات ابدی
وصل تو لذت باقی ز جهان فانی
خوب رویان جهان کسب جمال از تو کنند
آفتاب ار نبود مه نشود نورانی
زآسمان گر بزمین در نگری چون خورشید
غیر مه هیچ نباشد که بدو می مانی
ماه در معرض روی تو برآید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۲

 

در تن زنده یکی مرده بود زندانی
دل که او را نبود با تو تعلق جانی
ما برآنیم که تا آب روان در تن ماست
برنگیریم ز خاک در تو پیشانی
هرچه در وصف تو گویند و کنند اندیشه
آن همه دون حق تست و تو برتر زآنی
بدوسه نان که برین سفره خاک آلودست
نتوان کرد سگ کوی ترا مهمانی
نیکوان جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳

 

من و عشق تو اگر کفر و اگر ایمانیمن و شوق تو اگر نور و اگر نیرانی
من و زهر تو که هم زهری و هم تریاقیمن و درد تو که هم دردی و هم درمانی
جلوه کن جلوه که هم ماهی و هم خورشیدیباده ده باده که هم خلدی و هم رضوانی
من و نقش تو که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴

 

گر چه آن زلف سیه را تو نمی‌لرزانیپس چرا نافهٔ چین است بدین ارزانی
چون دو زلف تو پراکنده و سرگردانمکه تو یک بار مرا گرد سرت گردانی
مار زلفین بتان حلقه به رخسار زندزلف چون مار تو چنبر زده بر پیشانی
خلقی از روی تو در کوچهٔ بی آرامیجمعی از موی تو در حلقهٔ بی سامانی
مو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴

 

هر که از روی تواضع بنهد پیشانی
پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!
همه خواهند تو را، تا تو کرا می‌خواهی؟
همه خوانند تو را، تا تو کرا می‌خوانی؟
زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو
زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی
سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۸

 

جان برای تو که هم جانی و هم جانانی
سر فدای تو وگرنه من و سرگردانی
سرسری از سر کوی تو نیارم برخاست
کار دشوار نگیرند بدین آسانی
خام را طاقت پروانه‌ی پر سوخته نیست
نازکان را نرسد شیوه جان افشانی
پیشِ خایسکِ ملامت به ارادت نگرید
مرد باید که چو سندان بنهد پیشانی
پی تو آرام گرفتن بود از ناکامی
با تو گستاخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۳

 

گر ز دردِ دلِ من یک ورقی برخوانی
صورتِ حالِ من آن گه به حقیقت دانی
تا به حسنِ رخِ یوسف صفتی مغروری
می نداری خبر از سوزِ دلِ کنعانی
هیچ مشفق به نصیحت ز تو خود می‌پرسد
که چنان سوخته‌ ای را به چه می‌رنجانی
گر قدم در کشی از دوست به خود راه مده
دستِ اغیار که گنجینه ی درویشانی
عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۷

 

با تو رازی‌ست مرا از دگران پنهانی
عاشقِ زار توام ماه‌رخا تا دانی
چشمِ خون ریز تو کشته‌ست منِ مسکین را
دادِ من راستی آن است کزو بستانی
جان و دل هر دو ندارند محلی برِ تو
کی میسّر می‌شود این کار بدین آسانی
یک‌دمی با دمِ ما ساز و گرچه ممکن
نیست کاین آتشِ سوزان به دمی بنشانی
شیوهء من چه بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۵

 

دل ز بیداد تو رو کرد به آبادانی
در نظر، برگ گل و لاله کند پیکانی
در تماشای در و بام تو چون مهر منیر
هر سر موی کند بر بدنم مژگانی
از بد و نیک جهان، روی فراهم نکشم
زانکه چون آینه‌ام باز بود پیشانی
سینه‌ام ترکش تیرست ازان شست و هنوز
جگرم آه کشد از غم بی‌پیکانی
در خراش جگرم حاجت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی