گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۳

 

آن نه روی است که من وصف جمالش دانماین حدیث از دگری پرس که من حیرانم
همه بینند نه این صنع که من می‌بینمهمه خوانند نه این نقش که من می‌خوانم
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوستعجب این است که من واصل و سرگردانم
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشمگر اجازت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانمآتشین آب و گلین رطل کند درمانم
دست بوسم که گلین رطل دهد یار مراگر دهد جام زرم دست بر او افشانم
منم از گل به گلین رطل خورم گلگون میکو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
رطل دریا صفت آرید که جام زردشتگوش ماهی است بر او آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۷

 

جان برای تو که هم دردی و هم درمانم
سر فدای تو که هم جانی و هم جانانم
با تو چون قامت تو از دگران آزادم
بی تو چون وصل تو از بی نظران پنهانم
لوح سودای تو چون باد ز سر می گیرم
در سر اندوه تو چون آب ز بر می خوانم
عشق روحانی سوزان تر از این ممکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری