گنجور

 
قاسم انوار
 

فقر می گفت که: من خسرو جاویدانم

شاه می گفت که: من سایه آن سلطانم

فقر می گفت: بهرحال منم شمس منیر

شاه می گفت: من این جا قمری پنهانم

فقر می گفت که: بسیار تکبر مپسند

شاه می گفت: چنینست ولی نتوانم

شاه می گفت که: من حاکم بر و بحرم

فقر می گفت که: هر دو بجوی نستانم

شاه می گفت که :من در همه جا مقبولم

فقر می گفت که: من نادره انسانم

شاه می گفت که :من ملک جهانی دارم

فقر می گفت که: من جنت جاویدانم

فقر می گفت که: فردا که قیامت گردد

نه غم از پول صراطست، نه از میزانم

شاه می گفت که: صد درد و دریغست مرا

آن زمانی که ببدکرده خود درمانم

شاه می گفت که: آن دم که سؤالم پرسند

می ندانم که چه گویم، که عجب می مانم

شاه را گفتم: خوبی بقیامت، گفتا:

این سخن از دگری پرس، که من حیرانم

اندر آن روز من از محنت و غم آزادم

مرکب جان بسر کوی یقین می رانم

پادشاها، بسر کوی نیاز آمده ایم

بسر کوی تو گه عیدم و گه قربانم

پادشاها،بکرم عذر دل من بپذیر

که بدرگاه تو هم بوذر و هم سلمانم

قاسمی، عمر گرامیست بغفلت مگذار

عمر بر باد شد، اکنون چه بود درمانم؟