گنجور

اشعار مشابه

 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹

 

گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش

کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش

عمرها بوده‌ام اندر طلبت چاره کنان

سال‌ها گشته‌ام از دست تو دستان اندیش

پایم امروز فرورفت به گنجینه کام

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰

 

هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش

من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش

هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی

چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش

این تویی با من و غوغای رقیبان از پس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی شیرازی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

رنج بیهوده مکش، گه به حرم گاه به دیر

گنج مقصود بجو از دل ویرانهٔ خویش

از بلا مرد خدا هیچ ندارد پروا

وز هوا شیر علم هیچ ندارد تشویش

همه شاهان سپر افکندهٔ تیر فلکند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

کسایی » دیوان اشعار » کتان و ماه

 

تا تو آن خیش ببستی به سر اندر ، پسرا

بر دلم گشت فزون از عدد ریشه ش ریش

ماهرویا ، به سر خویش ، تو آن خیش مبند

نشنیدی که کند ماه تبه جامهٔ خیش ؟


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی مروزی
 

ملک‌الشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۱۱۳ - حالت مردم دنیا

 

زبن خداوندان گر یک تن بیتی گوید

که ز نادانی خود نیز نداند معنیش

میر قابوس ببایدش نوشتن و آنگاه

ز افسر سنجر سازند به تذهیب طلیش

پس بیارایند او را به دو صدگونه نگار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرا بهار
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۸۸

 

دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش

نشود برق سبکسیر مقید به حشیش

ترک دنیای فرومایه سر همتهاست

ورنه شاهان ز چه همت طلبند از درویش ؟

زاهد خشک که در بوته ریش است نهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۶۶

 

این منم یافته مقصود و مراد دل خویش

با حوادث شده بیگانه و با دولت خویش

وین منم دیده و دل کرده پس از چندین سال

روشن و شاد به دیدار ولی‌نعمت خویش

صدر اسلام عمادالدین‌ْ بوبکر که هست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۲

 

رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریش

آشنا ناشده بیگانه شد از عاشق خویش

نوش ناکرده هنوز از می وصلش جا می

خوردم از فرفت او بر دل ریش این همه نیش

قاصدی کو که بیارد خبر از آمدنش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸

 

اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش

ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش

لذت آب ز سیراب نباید پرسید

این سخن خوش بود از تشنه جیحون اندیش

ذوق آن حال کسی راست که از نوش وصال

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹

 

پرده خویش تویی پرده برانداز ز پیش

یار بارت ندهد تا نشوی دشمن خویش

آفتابی‌ست که از دیدۀ کس نیست دریغ

گر هواهای تو چون ابر نباید در پیش

آشنایی نبود جان تو را با جانان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۸

 

باید از نالهءجانکاه عصا دارد پیش

بس که دشوار برآید، نفس از سینهٔ ریش

بلبل از آتش گل سوزد و پروانه ز شمع

همه سوزند ز بیگانه، من از آتش خویش

آنگه ارباب نظر، دیده‌ورت می‌دانند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی
 

نیر تبریزی » لآلی منظومه » بخش ۱۵ - آمدن اهلبیت بمصرع شهدا و زبانحال از قول جذاب زینب بحضرت

 

چون گرفتند ره کوی شهادت در پیش

زمرۀ خیل اسیران به هزاران تشویش

هر یکی نعش شهیدی به بر آورد چو جان

کرد با همدم خود شرح پریشانی خویش

زان میان زینب دل‌سوخته با ناله و زار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

نیر تبریزی
 

نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۹۱

 

ای جوان کاین همه آتش زنیم بر دل و ریش

سینه از آه به تنگ است بیندیش ز خویش

نظری کار مرا ساخت مرنجان بازو

ای کماندار که بر دل زنیم این همه نیش

گله از بخت ندارم چو تو محبوب منی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

نیر تبریزی
 

نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

گه به مسجد کشدم گه به کلیسای کشیش

بستۀ موی بتانست مرا تختۀ کیش

زاهد و طرۀ دستار من و زلف نگار

هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش

صبر دیوانه مگر تا به چه پایان باشد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

نیر تبریزی
 

نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۹۳

 

نه سر سیحۀ زاهد نه چلیپای کشیش

کفر زلف تو رها کرد مرا از همه کیش

دوست گر وقت تماشاست به دیوانۀ خویش

سنگ طفلان ز پی و راه بیابان در پیش

با هوای لب خندان تو نیشم همه نوش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

نیر تبریزی
 

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

آنکه هر دم زندم ناوک غم بر دل ریش

زود باشد که پشیمان شود از کرده خویش

بشنو این نکته که در مذهب رندان کفر است

رندی و عاشقی و آگهی از مذهب و کیش

جلوه‌گاه نظر شاهد غیبند همه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحدت کرمانشاهی
 

نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

 

در کف عشق نهادیم عنان دل خویش

تا کجا افکندش باز و چه آید در پیش

خبرت هست که هیچت خبری نیست زخویش

آه اگر بگذردت زین سپس ایام چو پیش

یک جهان کشته و تیغ تو همان وقف نیام

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

نشاط اصفهانی