گنجور

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۶۸ - تسخیر فطرت

 

میلاد آدم

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور

خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۹۵ - جهان عمل

 

هست این میکده و دعوت عام است اینجا

قسمت باده به اندازهٔ جام است اینجا

حرف آن راز که بیگانهٔ صوت است هنوز

از لب جام چکید است و کلام است اینجا

نشه از حال بگیرند و گذشتند ز قال

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۰۶ - بندگی

 

دوش در میکده ترسا بچه باده فروش

گفت از من سخنی دار چو آویزه بگوش

مشرب باده گساران کهن این بود است

که تو از میکده خیزی همه مستی همه هوش

من نگویم که فروبند لب از نکتهٔ شوق

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۰۷ - غلامی

 

آدم از بی بصری بندگی آدم کرد

گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد

یعنی از خوی غلامی ز سگان خوار تر است

من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۱۲ - خطاب به مصطفی کمال پاشا ایده الله

 

جولائی

امئی بود که ما از اثر حکمت او

واقف از سر نهانخانه تقدیر شدیم

اصل ما یک شرر باخته رنگی بود است

نظری کرد که خورشید جهانگیر شدیم

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۱۷ - حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

 

حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

دلبران زهره وشان گل برنان سیم بران

در چمن قافلهٔ لاله و گل رخت گشود

از کجا آمده اند این همه خونین جگران

ایکه در مدرسه جوئی ادب و دانش و ذوق

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۳۱ - دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز

 

دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز

گر نگاه تو دو بین است ندیدن آموز

پا ز خلوت کدهٔ غنچه برون زن چو شمیم

با نسیم سحر آمیز و وزیدن آموز

آفریدند اگر شبنم بی مایه ترا

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۳۷ - حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

 

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

دست بر سینه نظر بر لب بامی دارم

حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرم

عشق می گفت تب و تاب دوامی دارم

نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوش

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۴۰ - بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان

 

بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان

بی تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان

در جهان است دل ما که جهان در دل ماست

لب فروبند که این عقدهٔ گشودن نتوان

دل یاران ز نواهای پریشانم سوخت

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۴۲ - به یکی از صوفیه نوشته شد

 

هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من

جگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من

من جوان ساقی و تو پیر کهن میکده ئی

بزم ما تشنه و صهبا نه تو داری و نه من

دل و دین در گرو زهره وشان عجمی

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۴۴ - در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست

 

در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست

انقلابیست ولی شام و سحر پیدا نیست

وای آن قافله کز دونی همت میخواست

رهگذاری که درو هیچ خطر پیدا نیست

بگذر از عقل و در آویز بموج یم عشق

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۴۷ - سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

 

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

کلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند

در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیت

ید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند

گاه شاهی به جگر گوشهٔ سلطان ندهند

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۵۰ - مثل آئینه مشو محو جمال دگران

 

مثل آئینه مشو محو جمال دگران

از دل و دیده فرو شوی خیال دگران

آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز

آشیانی که نهادی به نهال دگران

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۵۲ - خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

 

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

بنده ئی نیست که چون خواجه خریدارش نیست

گرچه از طور و کلیم است بیان واعظ

تاب آن جلوه به آئینه گفتارش نیست

پیر ما مصلحتاً رو به مجاز آورد است

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۵۶ - نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی

 

نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی

نرسی جز به تقاضای کلیم اللهی

راه کور است بخود غوطه زن ای سالک راه

جاده را گم نکند در ته دریا ماهی

حاجتی پیش سلاطین نبرد مرد غیور

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۵۷ - سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست

 

سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست

مست لعلین تو شیرین سخنی نیست که نیست

در قبای عربی خوشترک آئی به نگاه

راست بر قامت تو پیرهنی نیست که نیست

گرچه لعل تو خموش است ولی چشم ترا

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۶۱ - پیام

 

از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ

عقل تا بال گشود است گرفتار تر است

برق را این به جگر میزند آن رام کند

عشق از عقل فسون پیشه جگردار تر است

چشم جز رنگ گل و لاله نبیند ورنه

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۶۲ - جمعیت الاقوام

 

بر فتد تا روش رزم درین بزم کهن

دردمندان جهان طرح نو انداخته‌اند

من ازین بیش ندانم که کفن دزدی چند

بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته‌اند

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۷۸ - حکما

 

لاک:

ساغرش را سحر از بادهٔ خورشید افروخت

ورنه در محفل گل لاله تهی جام آمد

کانت:

فطرتش ذوق می آینه فامی آورد

[...]

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۲۸۰ - خرابات فرنگ

 

دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ

شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود

گفت این نیست کلیسا که بیابی در وی

صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود

این خرابات فرنگ است و ز تأثیر میش

[...]

اقبال لاهوری
 
 
۱
۲
۳