گنجور

 
اقبال لاهوری

هست این میکده و دعوت عام است اینجا

قسمت باده به اندازهٔ جام است اینجا

حرف آن راز که بیگانهٔ صوت است هنوز

از لب جام چکید است و کلام است اینجا

نشه از حال بگیرند و گذشتند ز قال

نکتهٔ فلسفه درد ته جام است اینجا

ما درین ره نفس دهر برانداخته ایم

آفتاب سحر او لب بام است اینجا

ای که تو پاس غلط کردهٔ خود میداری

آنچه پیش تو سکون است خرام است اینجا

ما که اندر طلب از خانه برون تاخته ایم

علم را جان بدمیدیم و عمل ساخته ایم