گنجور

 
اقبال لاهوری

از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ

عقل تا بال گشود است گرفتارتر است

برق را این به جگر می‌زند آن رام کند

عشق از عقل فسون پیشه جگردارتر است

چشم جز رنگ گل و لاله نبیند ورنه

آنچه در پردهٔ رنگ است پدیدارتر است

عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داری

عجب این است که بیمار تو بیمارتر است

دانش اندوخته‌ای دل ز کف انداخته‌ای

آه زان نقد گرانمایه که درباخته‌ای

حکمت و فلسفه کاری‌ست که پایانش نیست

سیلی عشق و محبت به دبستانش نیست

بیشتر راه دل مردم بیدار زند

فتنه‌ای نیست که در چشم سخندانش نیست

دل ز ناز خنک او به تپیدن نرسد

لذتی در خلش غمزهٔ پنهانش نیست

دشت و کهسار نوردید و غزالی نگرفت

طوف گلشن زد و یک گل به گریبانش نیست

چاره این است که از عشق گشادی طلبیم

پیش او سجده گذاریم و مرادی طلبیم

عقل چون پای درین راه خم اندر خم زد

شعله در آب دوانید و جهان بر هم زد

کیمیاسازیِ او ریگ روان را زر کرد

بر دل سوخته اکسیر محبت کم زد

وای بر سادگی ما که فسونش خوردیم

رهزنی بود کمین کرد و ره آدم زد

هنرش خاک برآورد ز تهذیب فرنگ

باز آن خاک به چشم پسر مریم زد

شرری کاشتن و شعله درودن تا کی؟

عقده بر دل زدن و باز گشودن تا کی؟

عقل خودبین دگر و عقل جهان‌بین دگر است

بال بلبل دگر و بازوی شاهین دگر است

دگر است آنکه برد دانهٔ افتاده ز خاک

آنکه گیرد خورش از دانهٔ پروین دگر است

دگر است آنکه زند سیر چمن مثل نسیم

آنکه در شد به ضمیر گل و نسرین دگر است

دگر است آن سوی نه پرده گشادن نظری

این سوی پرده گمان و ظن و تخمین دگر است

ای خوش آن عقل که پهنای دو عالم با اوست

نور اِفرِشته و سوز دل آدم با اوست

ما ز خلوتکدهٔ عشق برون تاخته‌ایم

خاک پا را صفت آینه پرداخته‌ایم

در نگر همت ما را که به داوی فکنیم

دو جهان را که نهان برده عیان باخته‌ایم

پیش ما می‌گذرد سلسلهٔ شام و سحر

بر لب جوی روان خیمه برافراخته‌ایم

در دل ما که برین دیر کهن شب خون ریخت

آتشی بود که در خشک و تر انداخته‌ایم

شعله بودیم، شکستیم و شرر گردیدیم

صاحب ذوق و تمنا و نظر گردیدیم

عشق گردید هوس‌پیشه و هر بند گسست

آدم از فتنه او صورت ماهی در شست

رزم بر بزم پسندید و سپاهی آراست

تیغ او جز به سر و سینهٔ یاران ننشست

رهزنی را که بنا کرد جهانبانی گفت

ستم خواجگی او کمر بنده شکست

بی‌حجابانه به بانگ دف و نی می‌رقصد

جامی از خون عزیزان تُنُک‌مایه به دست

وقت آن است که آیین دگر تازه کنیم

لوح دل پاک بشوییم و ز سر تازه کنیم

افسر پادشهی رفت و به یغمایی رفت

نی اسکندری و نغمهٔ دارایی رفت

کوهکن تیشه به دست آمد و پرویزی خواست

عشرت خواجگی و محنت لالایی رفت

یوسفی را ز اسیری به عزیزی بردند

همه افسانه و افسون زلیخایی رفت

رازهایی که نهان بود به بازار افتاد

آن سخن‌سازی و آن انجمن‌آرایی رفت

چشم بگشای اگر چشم تو صاحب‌نظر است

زندگی در پی تعمیر جهان دگر است

من درین خاک کهن گوهر جان می‌بینم

چشم هر ذره چو اَنجُم نگران می‌بینم

دانه‌ای را که به آغوش زمین است هنوز

شاخ در شاخ و برومند و جوان می‌بینم

کوه را مثل پر کاه سبک می‌یابم

پر کاهی صفت کوه گران می‌بینم

انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاک

بینم و هیچ ندانم که چه سان می‌بینم

خرم آن کس که درین گرد سواری بیند

جوهر نغمه ز لرزیدن تاری بیند

زندگی جوی روان است و روان خواهد بود

این می کهنه جوان است و جوان خواهد بود

آنچه بود است و نباید ز میان خواهد رفت

آنچه بایست و نبود است همان خواهد بود

عشق از لذت دیدار سراپا نظر است

حسن مشتاق نمود است و عیان خواهد بود

آن زمینی که بر او گریهٔ خونین زده‌ام

اشک من در جگرش لعل گران خواهد بود

مژدهٔ صبح درین تیره شبانم دادند

شمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند

 
 
 
sunny dark_mode