گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹

 

اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کنداینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند
اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روحهر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند
اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوستهر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند
هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه فلکهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۳

 

هم لبان می‌فروشت باده را ارزان کندهم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند
هم جهان را نور بخشد آفتاب روی توزهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند
هر که را در چشم آرد چشم او روشن شودهر که را از جان برآرد عرقه جانان کند
چونک بر کرسی برآید پادشاه روح اوچرخ را برهم دراند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۹

 

صحبت روشن ضمیران جسمها را جان کند
کوه را برق تجلی آتشین جولان کند
حیرت روشندلان را نقشبند دیگرست
نقش هیهات است این آیینه را حیران کند
فیض مردان در زمان بیخودی افزونترست
تیغ چون گردید عریان بیشتر طوفان کند
می شود خار ملامت شهپر پرواز او
گردبادی را که شور عشق سر گردان کند
عشق سیل گوهر رازست در هر جا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۱

 

زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند
شانه را در یک سراسر پنجه مرجان کند
همچو نرگس دیده خورشید عالمتاب را
پرتو آن روی عالمسوز بی مژگان کند
چهره راز نهان پیداست از سیمای من
مهره گل را محبت گوهر رخشان کند
تا قیامت چشم نتواند فکندن پیش پا
هر که را نظاره بالای او حیران کند
چشم امید جهانی می پرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

زان سبب جان آفرینش جان روشن لطف کردتا همایون سایه‌اش را بندگی از جان کند
چون وجودش نیک خواه شاه جم جاه است بسفرصتش بادا که نیکیهای بی پایان کند
نیک حال و نیک فال و نیک خوی و نیک خواهنیک بخت آن کس که با وی جنبش جولان کند
پاک یزدان فطرت پاکش ز پاکی آفریدتا تمام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۹ - در مدح امیر بی شبیه و عدیل سلیل جلیل خلیل منیع جود و سخا آقاخان متخلص به عطامه ظله فرماید

 

.آدمی باید به‌گیتی عمر جاویدان‌ کند

تا یکی از صد تواند مدح آقاخان کند

محکمران خطهٔ‌کرمان‌که ابر دست او

خاک را بیجاده سازد سنگ را مرجان‌ کند

در بر اوکمترست از پیر زالی پور زال

او زکین‌گر بهر هیجا جای بر یکران‌کند

خصم ‌را گو پیش تیغش جوشن و خفتان مپرس

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند

خنجر آتش‌فشانش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

 

لحن اسماعیل آشوبی که در دستان کند

کافرم چنگیز اگر با جیش ترکستان کند

ساز دستان چون نماید شور آوازش به بزم

هوش هشیاران رباید تا چه با مستان کند

هم گل بویا بود هم بلبل گویا بود

زان گهی دستان کند گه جلوه چون بستان کند

خود بود هشیار و چشمش مست می‌خواهد به مکر

صید هشیاران و مستان هردو زین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۲۱

 

ماه من جَزع مرا بر زر عقیق افشان‌کند
چون به‌ زیر لعل مروارید را پنهان کند
سازد از زلف و زَنَخ هر ساعتی چوگان و گوی
تا دل و پشت مرا چون‌ گوی و چون چوگان کند
چون بتابد زلف او بر عارضش‌گویی همی
بر مه روشن شب تاریک مشک افشان کند
گر نیارد کرد جولان بر مه تابنده شب
پس چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۴۳

 

ای فلک قدری که هر شب رای رو شنت
دیدبانان افق را دیده ها حیران کند
آفرینش چون قلم سر بر خط فرمان نهد
چون دبیر خاص نامت بر سر فرمان کند
جاهت ار گیرد حضیض ماه را در اهتمام
از کمال رفعتش چون ذروه کیوان کند
زخمهای چرخ را انعام تو مرهم نهد
دردهای ظلم را انصاف تو درمان کند
صورت اقبال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی