گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

چون نگارم گوی مه از غالیه چوگان کند

عاشقانرا دل زغم چون گوی سرگردان کند

گر نسیم صبحدم بر خاک کویش بگذرد

قیمت مشک ختائی در جهان ارزان کند

هر کرا مار سر زلفین پر تابش بخست

لعل چون تریاق او هم در زمان درمان کند

هست خورشید ار بود خورشید را ابرو هلال

هست ماه ار مه ز پروین رسته دندان کند

خط میناگون بگرد لعل شکر بار او

خضر را ماند که قصد چشمه حیوان کند

عکس آن یاقوت شکرنوش گوهر پاش او

جزع دربار مرا هر دم عقیق افشان کند

من همیگریم چو ابر و او همی خندد چو گل

گر نگرید ابر گل رخسار کی خندان کند

دل فکندم در خم زلفین مشکینش از آنک

گاه این دیوانه را زنجیر با انسان کند

هندوی زلفین ترکم گوئیا پروانه است

زانکه دائم گرد شمع عارضش جولان کند

هر که بیند قامت و بالاش چون سیمین الف

جای او همچون الف اندر میان جان کند

ترکش تیر بلا کرد آن کمان ابرو دلم

سر ز پایش برنگیرم جانم ار قربان کند

هرسحر زین سرگرفته آشیان یعنی دلم

طوطی جانم هوای شکر جانان کند

دل ربود از من ندانم تا چه پشتی یافته است

کاین ستم در عهد عدل خسرو ایران کند

خسرو عادل محمدبیگ آن کز قدر و جاه

خاک پایش افسری بر تارک کیوان کند

گوهر معنی که دشوار آید اندر سلک نظم

خامه مشکین زبانش آن آسان کند

دشمنان باد پیما را به تیغ آبدار

آتش قهرش همی با خاک ره یکسان کند

عکس اشک لعل فام دشمنش از خاصیت

رنگ زرد کهربا را سرخ چون مرجان کند

آفتاب عدل او چون شد بگیتی آشکار

فتنه همچون ذره اندر سایه رخ پنهان کند

چون کند آهنگ جولان شهسوار همتش

عرصه ئی کز لامکان برتر بود میدان کند

دست استاد طبیعت هر بهاری بهر ابر

سازد از گلها سپر از غنچه ها پیکان کند

شاه انجم همچو بریانگر بگاه بزم او

سیخ سازد از شهاب و بره را بریان کند

دفتر یکروزه خرج همت بی انتهاش

سالها مستوفی افلاک را حیران کند

ماه نو خواهد که پایش را ببوسد چون رکاب

هر مهی خود را رکاب آسا ز بهر آن کند

خسروا از یمن مدحت خاطر ابن یمین

هست بحری خاطر ار خواهد گهر افشان کند

گر کفت پاشد برو زر همچو باد مهرگان

در فشانی بر مثال ابر در نیسان کند

با وجود اینچنین نظمی که در بازار فضل

قیمت در بشکند نرخ شکر ارزان کند

چون بدرگاه تو میآرد سخن ماند بدان

با گهر بهر تجارت رخ سوی عمان کند

بعد از آن این به که طبعم تا نیفزاید صداع

این ثنا را بر دعای دولتت پایان کند

هر یکی ز آن هفت آبا گرد اینچار امهات

بهر مولود سه تا پیوسته تا دوران کند

مقتضای دور او در خیر و شر و نفع و ضر

آنچنان بادا که رأی انورت فرمان کند

باد دایم سر نهاده در شکم چون استره

هر که موی بندگانت را ز سر نقصان کند