گنجور

قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۵ - در مدح امیر ابوالحسن علی لشکری

 

باد نوروزی همی آرایش بستان کند

تا نگارش چون نگارستان چینستان کند

مرزها را هر زمان پیراهن از مینا دهد

شاخها را هر زمان پیرایه از مرجان کند

ابر پنداری که با باد بهاری دشمن است

[...]

قطران تبریزی
 

قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۷ - در مدح ملک جستان

 

تا زمین را آسمان پر لؤلؤ عمان کند

کوه و صحرا را صبا پر لاله نعمان کند

بوستان پیراهن از پیروزه گون دیبا کند

گلستان پیرایه از بیجاده گون مرجان کند

باد نوروزی بشاخ گل برآید بامداد

[...]

قطران تبریزی
 

قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۹ - در مدح میر ابوالهیجا منوچهربن وهسودان

 

هرکه جانان را بمهر اندر عدیل جان کند

گر تواند جان خویش اندر ره جانان کند

هرکه جوید رای دلبر کی رضای دل کند

هرکه خواهد کام جانان کی هوای جان کند

سرو بالا دلبر تیرافکن و پیکان مژه

[...]

قطران تبریزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۲۱

 

ماه من جَزع مرا بر زر عقیق افشان‌کند

چون به‌ زیر لعل مروارید را پنهان کند

سازد از زلف و زَنَخ هر ساعتی چوگان و گوی

تا دل و پشت مرا چون‌ گوی و چون چوگان کند

چون بتابد زلف او بر عارضش‌گویی همی

[...]

امیر معزی
 

سنایی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۲ - ترکیب بند در مدح ایرانشاه

 

میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کند

تیر گردون را به صنعت عاجز و حیران کند

از مجسم گر بترسد خصمش اندر ساعتی

طول و عرض و سمت آن از نقطه‌ای برهان کند

جذر و کعبی را که نگشاد ایچ کس از بستگی

[...]

سنایی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۴۳

 

ای فلک قدری که هر شب رای رو شنت

دیدبانان افق را دیده ها حیران کند

آفرینش چون قلم سر بر خط فرمان نهد

چون دبیر خاص نامت بر سر فرمان کند

جاهت ار گیرد حضیض ماه را در اهتمام

[...]

ظهیر فاریابی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹

 

اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند

اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند

اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روح

هر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند

اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوست

[...]

مولانا
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۳

 

هم لبان می‌فروشت باده را ارزان کند

هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند

هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو

زهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند

هر که را در چشم آرد چشم او روشن شود

[...]

مولانا
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴٨ - وله ایضاً قصیده در مدح امیر محمد بیک

 

چون نگارم گوی مه از غالیه چوگان کند

عاشقانرا دل زغم چون گوی سرگردان کند

گر نسیم صبحدم بر خاک کویش بگذرد

قیمت مشک ختائی در جهان ارزان کند

هر کرا مار سر زلفین پر تابش بخست

[...]

ابن یمین
 

ابن یمین » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ٧ - ایضاً له در مدح شمس الدین علی

 

چو بمیدان از برای گوزدن جولان کند

ای بسا قامت که زیر بار غم چوکان کند

ابن یمین
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۲

 

وصل بیش از هجر جان سوزد نبینی عندلیب

در خزان خاموش باشد در بهار افغان کند

کم به بستان رو بهار آخر شد و نشگفت گل

غنچه از شرم تو گل را چند در زندان کند

ابوالحسن فراهانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۹

 

صحبت روشن ضمیران جسمها را جان کند

کوه را برق تجلی آتشین جولان کند

حیرت روشندلان را نقشبند دیگرست

نقش هیهات است این آیینه را حیران کند

فیض مردان در زمان بیخودی افزونترست

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۱

 

زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند

شانه را در یک سراسر پنجه مرجان کند

همچو نرگس دیده خورشید عالمتاب را

پرتو آن روی عالمسوز بی مژگان کند

چهره راز نهان پیداست از سیمای من

[...]

صائب تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۱

 

شب که دل اندیشهٔ آن نشتر مژگان کند

همچو طنبورم به تن هر رگ جدا افغان کند

شوخ بیباکی مرا از بس به دل افکنده شور

قطرهٔ اشکم به دریا گر فتد طوفان کند

جوهر تیغت زقرب آن میان بر خویشتن

[...]

جویای تبریزی
 

قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸

 

کی تواند هر طبیبی چاره هجران کند

مشکل افتاده است کار دل خدا آسان کند

کی توانیم از خجالت کرد سر بالا مگر

ابر رحمت شستشوی ما گنهکاران کند

در زمین داریم چون زاشگ ندامت دانه‌ای

[...]

قصاب کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

زان سبب جان آفرینش جان روشن لطف کرد

تا همایون سایه‌اش را بندگی از جان کند

چون وجودش نیک خواه شاه جم جاه است بس

فرصتش بادا که نیکیهای بی پایان کند

نیک حال و نیک فال و نیک خوی و نیک خواه

[...]

فروغی بسطامی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۹ - در مدح امیر بی شبیه و عدیل سلیل جلیل خلیل منیع جود و سخا آقاخان متخلص به عطامه ظله فرماید

 

.آدمی باید به‌گیتی عمر جاویدان‌ کند

تا یکی از صد تواند مدح آقاخان کند

محکمران خطهٔ‌کرمان‌که ابر دست او

خاک را بیجاده سازد سنگ را مرجان‌ کند

در بر اوکمترست از پیر زالی پور زال

[...]

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰ - در شکایت از ممدوح پیش و مدح یکی از احباء خویش که مکنی به ابوالفضل است فرماید

 

نهر چون نیرگ سازد چرخ چون دستان‌کند

مغز را آشفته سازد عقل را حیران کند

آن‌ کلاه نامرادی بر سر دانا نهد

این قبای کامرانی در بر نادان‌ کند

گاه آن بر خواری دانا دوصد بهتان زند

[...]

قاآنی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷

 

لحن اسماعیل آشوبی که در دستان کند

کافرم چنگیز اگر با جیش ترکستان کند

ساز دستان چون نماید شور آوازش به بزم

هوش هشیاران رباید تا چه با مستان کند

هم گل بویا بود هم بلبل گویا بود

[...]

قاآنی
 

صامت بروجردی » کتاب النصایح و التنبیه » شمارهٔ ۴ - و برای او فی النصیحه

 

اشک خجلت را روان از دیده بر دامان کند

پشت بر فردوس اعلی روی در نیران کند

صامت بروجردی