عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱
ساقیا موسم عید است بده جام شراب
بنشان از دل ما آتش سی روزه به آب
گر خریدار تو آنی منم آن کس باری
که به یک باده فروشم به تو سی روزه صواب
خاک خور باده مخور زآن که دریغ است دریغ
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۲
مرا عشق تو از من جان بپرداخت
همه تاریکی از روشن بپرداخت
به عشقت هر که چون من گشت مسرور
ز بار عقل و جان گردن بپرداخت
دلت در لافگاه سست عهدی
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۳
لاف عشق تو در زمانه بسی است
تیر چشم تو را نشانه بسی است
راه عشق تو گر چه ناموس است
در ره وصلت آستانه بسی است
خون همی گریم و فراق تو را
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۴
در جهان چیست کز جهان بتر است
جز غم من که هر زمان بتر است
زآن ستمها که دهر بر من کرد
فرقت یار مهربان بتر است
آب روی من آشکاره بشد
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۵
در ره عشق تو فلک لنگ است
با غم عشق تو جهان تنگ است
رنگ عشق تو روزگار گرفت
لاجرم با هزار نیرنگ است
دوش گفتم تو را غلام توام
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۶
حاصل روزگار جز غم نیست
زآن که بنیاد عمر محکم نیست
داد بیرون عالم است مگر
زآن که باری درون عالم نیست
غلطی گر گمان بری که تو را
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۷
چه کردهام که سزای من است هجرانت
چه گفتهام که به خون من است فرمانت
که خاست در طلب تو که حلقه زلفت
ز خون او بنشاده است گرد میدانت
بساخت آن رخ تابان تو را و جویان ساخت
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۸
هر که را روی در نکونامی است
دعوی عاشقی بر او خامی است
چند گویی که عشق نام نکوست
نام نیکوی عشق بدنامی است
در خرابات عشق کی نگرند
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۹
طریق عشق تو پایان ندارد
دلم درد تو را درمان ندارد
نجویم جان که جان جستن وبال است
بر آن کس کاو چنان جانان ندارد
به راه عاشقی شرط آن چنان است
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
گردون سر مردمی ندارد
گیتی دل خرمی ندارد
بنیاد حیات سخت سست است
افسوس که محکمی ندارد
آن مردم را که نیک بودند
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱
بیرخ تو زلف دین به شانه نیارزد
بیلب تو مرغ جان به دانه نیارزد
کشتن ما را مجوی هیچ بهانه
زآن که به اندیشه بهانه نیارزد
بارگهی را که نقد همت او شد
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
سوز عشقت جگر همیسوزد
تاب رویت نظر همیسوزد
تو چه دانی که آتش رخ تو
نظر اندر بصر همیسوزد
هر چه در دیده بیش ریزم آب
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳
چون مملکت سخا تو را شد
انگار همه جهان مرا شد
بیگانه نمود بخت با من
چون نام تو بردم آشنا شد
گر بر فلک است بد سگالت
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴
قدح بر دست من نه ساقیا زود
که کار از حد گذشت و بودنی بود
به باران باده گلگون من ده
که یار گلرخم دیدار بنمود
می و معشوق دارم غم چه دارم
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵
بختم از خواب در نمیآید
کار بیبخت بر نمیآید
در ترازوی غم نهادم عمر
کفه کام در نمیآید
سال عمرم به سر رسید و هنوز
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶
ای خرد از خدمت تو نیک نام
وای هنر از دولت تو شادکام
نام تو اندر دل خورشید نقش
گام تو را بر سر گیتی لگام
راد همایون کف عبدالجلیل
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷
هیچ وفایی ز روزگار ندیدم
هیچ می خالی از خمار ندیدم
چیدهام از باغ روزگار بسی گل
لیک به جز در میانه خار ندیدم
راحت دل گفتهاند هست در این عهد
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸
دریاب که همنفس ندارم
دریاب که جز تو کس ندارم
گویند غمی بزرگ داری
این خود سخن است بس ندارم
از حاصل کاروان شادی
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
ای خوشتر از جوانی در بند توست جانم
بخشایش از بر من کآخر چو تو جوانم
گر زر نمیفشانم بر تو ز تنگدستی
باری ز لفظ گوهر بر تو همیفشانم
بر پشت گاو باشد هر ساعتی سرشکم
[...]
عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰
بیتو یک روز بود نتوانم
بیتو یک شب غنود نتوانم
یار جز تو گرفت نتوانم
نام جز تو شنود نتوانم
چو تو را در خور تو بستایم
[...]
