گنجور

 
عمادی شهریاری

بختم از خواب در نمی‌آید

کار بی‌بخت بر نمی‌آید

در ترازوی غم نهادم عمر

کفه کام در نمی‌آید

سال عمرم به سر رسید و هنوز

روز صبرم به سر نمی‌آید

خبر از دوست چون توانم جست

به من از من خبر نمی‌آید

چند خوانم فسون که در ره عشق

هر فسون کارگر نمی‌آید

صد سپر پیش چرخ بنهادم

تیر جز بر جگر نمی‌آید

 
 
نسکبان اندروید
جمال‌الدین عبدالرزاق

بی توام کار بر نمیآید

بر من این غم بسر نمیآید

ترسم از تن بدر شود جانم

کز درم دوست در نمیآید

دل چو دلدار دورگشت از من

[...]

جهان ملک خاتون

عقل با عشق برنمی‌آید

شب هجران به سر نمی‌آید

گریه چشم ما و آه سحر

چه کنم کارگر نمی‌آید

با وجود رخ نگار مرا

[...]

مشتاق اصفهانی

بدی از نیک بر نمی‌آید

کار زهر از شکر نمی‌آید

من براهش ز خویش بیخبرم

باز گویش خبر نمی‌آید

پیش آهم چه خیزد از دوزخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه