گنجور

 
عمادی شهریاری

دریاب که همنفس ندارم

دریاب که جز تو کس ندارم

گویند غمی بزرگ داری

این خود سخن است بس ندارم

از حاصل کاروان شادی

جز دمدمه جرس ندارم

گر زهر خورم خوش است تنها

برگ شکر و مگس ندارم

می‌جویم نقش غم‌گساری

والله که جز این هوس ندارم

در کوی مراد چون عمادی

امید به دسترس ندارم

 
 
نسکبان اندروید
وحشی بافقی

یک همدم و همنفس ندارم

می‌میرم و هیچ کس ندارم

گویند بگیر دامن وصل

می‌خواهم و دسترس ندارم

دارم هوس و نمی‌دهد دست

[...]

عرفی

جز وصل تو ملتمس ندارم

غیر از تو زتو هوس ندارم

شبگرد بکوی تو ، چو بادم

اندیشه ز خار و خس ندارم

بیمم ز رقیب و پاسبان نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه