لاف عشق تو در زمانه بسی است
تیر چشم تو را نشانه بسی است
راه عشق تو گر چه ناموس است
در ره وصلت آستانه بسی است
خون همی گریم و فراق تو را
این چنین نقد در خزانه بسی است
رایگانی یگانه شو با من
گر چه چون من تو را یگانه بسی است
سیری از من نپرسمت که چراست
زآن که ناخواست را بهانه بسی است
از تو محروم من نیم تنها
سود ناکرده در زمانه بسی است
خود ندانم که از که مینالم
آتش عشق را زبانه بسی است
در میان آی چون عمادی را
از تو اندوه بیکرانه بسی است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.