نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱
طراز اسم اعظم داشت چون خاتم سلیمان را
ز بسم الله داد اکلیل کلکم فرق دیوان را
از این اسم است آرایش جمال شاهد دین را
از این نام است طغرای حقیقت حکم ایمان را
از این مدّ است زلف عنبرین لیلای راحت را
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲
الهی کیمیایی طور ده مشت گل ما را
نظرگاه تجلی کن سویدای دل ما را
ز برق آه عالمسوز، شمع ناله روشن کن
به بال شعله پرواز سمندر ده دل ما را
نمکپرورده شور قیامت کن لب زخمم
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳
بفکند سایه از خط به سر آن عذار ما را
بود آفتاب گردان خط سبز یار ما را
چو شهاب آه مژگان زده بر ستاره پهلو
به فلک کشیده امشب دل داغدار ما را
همه دم ز چرخ نالان شب انتظار باشد
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴
چو چشم دلبران دیدم بنای خانه خود را
ز جور نشأه گردش میدهم پیمانهی خود را
زدی خون جوش چون فوارهی افشان مرا از دل
چو زد بر طرّه، آن شمشاد بالا شانهی خود را
به گرد خویش چون آب گهر بیپرده میگردم
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۵
یک شرر باشد تجلّی شعلهی طور مرا
کردهاند از نخل ایمن دار منصور مرا
بر فلک خورشید داغ در نمک خوابیده است
پرده بردارد شکرخند تو چون شور مرا
خال روی نور باشد ظلمتش چون مردمک
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۶
دل شبها ز سودای تو سوزد داغ کوکبها
تو هم از شعلهٔ آهی به دست آور دل شبها
به مستی چون سهیل لعل آن مه بر فلک خندد
شرار آتش یاقوت میگردند کوکبها
ز خاک راه او کز آب حیوان نقش پا دارد
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۷
به رنگ خامه تا شق کردهام در استخوان پیدا
سرا پا در سخن پیچم چو گردد همزبان پیدا
ز بس دارم نهان دود دل و داغش پس از مردن
چو کاوی مشت خاکم را شود هفت آسمان پیدا
ز نقل بوسهی او در دهان خلق افتادم
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۸
بود مدّ حیات عاشقان موج تپیدنها
به کشتن رفت سیماب از قبول آرمیدنها
ز گل گر مهد آسایش دهم ترتیب چون شبنم
برد از جا دلم را لذّتِ در خون تپیدنها
به رنگ غنچه بیجا مدتی خون جگر خوردم
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۹
رو میدهد به صاف دلان دلفریب ما
پیدا از آب و آینه گردد رقیب ما
گل گل شکفت از سخن ما حبیب ما
جوش گل است زمزمهی عندلیب ما
جان را به لب رساند و احیا به دم کند
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
گل مهرست صبح نو بهار آشنایی را
گلستان کن از این گل روزگار آشنایی را
کند گفتار چون ظاهر عیار آشنایی را
زبان زد بس که نقد اعتبار آشنایی را
به کتف از مهر چون مُهر نبوت نقشها دارم
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱
زهی پیمانهی صهبای شوقت کاسهی سرها
ز عکست چهره پرداز تجلّی می به ساغرها
نویسد تا حدیثی کلکم از خورشید رخسارت
شود خطّ شعاعی صفحهام را تار مسطرها
دماغ آشفته در بزم طرب بیسنبل زلفت
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
بس که در آغوش خوبان جا بود پیدا مرا
بر لب گل خنده در گلشن نماید جا مرا
گردش چشم غزالان است دور ساغرم
دام عیش آماده است از دامن صحرا مرا
بس که عالمگیر باشد بی وجودیهای من
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳
در عرق ماهش کند هم چشم پروین قطره را
شوخی شرمش دهد بر شعله تمکین قطره را
در دل هر ذره بحر فیض طوفان کرده است
کمتر از دریا نبیند چشم حق بین قطره را
جوش اشکم یوسفستان از خیال حسن اوست
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴
فرنگی نرگسی دارد مرا دیوانه در صحرا
که ریزد جلوهی اورنگ صد بتخانه در صحرا
به چشمم سایهی گل کاکل آشفته میآمد
چو زد بر سنبل آن شمشاد بالا شانه در صحرا
ز بس رفتار او را حکم کیفیت بود جاری
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵
پیموده باده نرگس مست سیاه را
دادهست آب عربده تیغ نگاه را
یکسو فکن نقاب رخ همچو ماه را
خورشید را ز مردمکم کن نگاه را
بهر حجاب خیره نگاهان به حکم ناز
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶
برق حضور شد نفس آشنا مرا
کو بیخودی که از همه سازد رها مرا
از چرخ و آفتابشناسای حق شدم
راهی نمودهاند به بانگ درا مرا
مدّ حیات مُهر خموشی است بر لبم
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷
گرچه مهتاب است زور می کتان شیشه را
آفتاب از باده باید آسمان شیشه را
چون قدح دارد لب میگون ساقی در نظر
جز دل پر خون نفهمد کس زبان شیشه را
گر تُنُگ ظرفی به بزم بادهنوشان میکند
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸
ای غم اوراد کردهایم تو را
به هم اِسناد کردهایم تو را
بندهی خود چو خواند خود سر من
گفت آزاد کردهایم تو را
بیستون غمی به دل داریم
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
نعمت دندان بود پیرایه بخش خوان مرا
تخته شد دکّان لذت ریخت چون دندان مرا
بس که دارد یاد آن زلف دو پا پیچان مرا
کُنده بر پا میشود زنجیر در زندان مرا
کلک نقاش از شبیهم شاخ سنبل میشود
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰
بیفشان از سحاب چشم تر اشک ندامت را
که هر یک قطرهاش گوهر شود دریای رحمت را
اگر کوه غم از چاک دل من سایه اندازد
چراغ زیر دامن میکند صبح قیامت را
بهار بیخزان در گلشن امکان نمیباشد
[...]
