بس که در آغوش خوبان جا بود پیدا مرا
بر لب گل خنده در گلشن نماید جا مرا
گردش چشم غزالان است دور ساغرم
دام عیش آماده است از دامن صحرا مرا
بس که عالمگیر باشد بی وجودیهای من
خویش را گم کرد تا پیدا کند عنقا مرا
سرو بالایان ز بس دلجویی من کردهاند
غنچه گردد گل اگر خاری رود در پا مرا
آنچنان آسان که اندازد ز مژگان دیده اشک
افکنند از چشم دنیا مردم دنیا مرا
طفل دادی جلوه خود را پیش هر بالغ نظر
گر سبک برداشتی ای خصم بیپروا مرا
سخت بر دل کار موی آن کمر از بس گرفت
میتوان پی را رساندن تا رگ خارا مرا
مشرق اقبال من مغرب بود چون آفتاب
کرد چون با خاک یکسان همت والا مرا
گوهرم از آبداری بس که طوفان کرده است
قطره آید در نظر بیند اگر دریا مرا
عالمم زیر نگین چون فیض صبح از آبروست
ساخت همت آفتاب اوج استغنا مرا
هرچه آید در نظر از چشمش آفت میرسد
ساخت ایمن از حوادث بیوجودیها مرا
سایه نقصان میکند از خیرگی با آفتاب
میکنند آزار این همسایگان بیجا مرا
بس که در افتادگی نورس سرآمد گشتهام
خاک خود در کُشتی آخر کرد نقش پا مرا



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف احساسات درونی و تجربیات خود میپردازد. او از آغوش زیباییها و گلها و همچنین اشک و غمهایش سخن میگوید و به بیهویتی خود اشاره میکند. در عین حال، او به تقابل با جهان بیرونی و حوادث زندگی اشاره کرده و تلاش میکند تا در برابر چالشها و مشکلات ایستادگی کند. وجودش در چشم دیگران ناچیز و گم شده است، اما تلاش و همت او در جستجوی معنای زندگی و آگاهی از خود ادامه دارد. شاعر همچنین به اثرات منفی آلودگیهای دنیوی و وابستگی به دیگران اشاره میکند و در نهایت به نقش خود در دنیا و قرار گرفتن در موقعیتهای دشوار میپردازد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ساقیا دل شد پر از تیمار پر کن جام را
بر کف ما نه سه باده گردش اجرام را
تا زمانی بی زمانه جام می بر کف نهیم
بشکنیم اندر زمانه گردش ایام را
جان و دل در جام کن تا جان به جام اندر نهیم
[...]
ساقیا پیش آر باز آن آب آتشفام را
جامگردان کن ببر غمهای بیانجام را
زآنکه ایام نشاط و عشرت و شادی شده است
بد بود بیهوده ضایع کردن این ایام را
مجلسی درساز در بستان و هر سویی نشان
[...]
ساقیا وقتِ صبوح آمد بیار آن جام را
میپرستانیم درده بادهٔ گلفام را
زاهدان را چون ز منظوری نهانی چاره نیست
پس نشاید عیبکردن رندِ دُردآشام را
احتراز از عشق میکردم ولی بیحاصل است
[...]
من که خدمت کرده ام رندان درد آشام را
کی شمارم پخته وضع زاهدان خام را
تا شدم فارغ به استغنای عشق از هر مراد
بر مراد خویش یابم گردش ایام را
رند و صوفی عارف و عامی مخوانیدم که من
[...]
یار، چون در جام میبیند، رخ گلفام را
عکس رویش چشمهٔ خورشید سازد جام را
جام می بر دست من نه، نام نیک از من مجوی
نیکنامی خود چه کار آید من بدنام را؟
ساقیا، جام و قدح را صبح و شام از کف منه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.