گنجور

 
نورس دماوندی

فرنگی نرگسی دارد مرا دیوانه در صحرا

که ریزد جلوه‌ی اورنگ صد بتخانه در صحرا

به چشمم سایه‌ی گل کاکل آشفته می‌آمد

چو زد بر سنبل آن شمشاد بالا شانه در صحرا

ز بس رفتار او را حکم کیفیت بود جاری

ز نقش پای او پر می‌کنم پیمانه در صحرا

نگارین نو بهار من چو شمع جلوه افروزد

ز برگ گل کند انشا پر پروانه در صحرا

چو دارم ته نشان داغ، جامی از دل پر خون

به یاد لاله‌رویان می‌کشم پیمانه در صحرا

شود هر گردبادش آتشین فواره از آهم

چو خون شعله جوشد از دل دیوانه در صحرا

به نخجیر دل نورس مهیا کرده گل دامی

ز موج پیچ و تاب زلف صیّادانه در صحرا

 
 
گوهر
صائب

کند لیلی چنین گر جلوه مستانه در صحرا

شود هر لاله بر مجنون من میخانه در صحرا

گرفتار محبت روی آزادی نمی بیند

که موج ریگ زنجیرست بر دیوانه در صحرا

بیابان را غزالی نیست بی خلخال چون لیلی

[...]

واعظ قزوینی

ز کیفیت بود هر گوشه صد میخانه در صحرا

بود هر سبزه و گل شیشه پیمانه در صحرا

نه عاقل گشته ام در شهر و نی دیوانه در صحرا

نه در شهر است ما آوارگان را جا نه در صحرا

ز بس وا می شود از هر نسیم آشفتگان را دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه