برق حضور شد نفس آشنا مرا
کو بیخودی که از همه سازد رها مرا
از چرخ و آفتابشناسای حق شدم
راهی نمودهاند به بانگ درا مرا
مدّ حیات مُهر خموشی است بر لبم
چون شمع سوخت رشتهی جان ماجرا مرا
چون شمع سوخت رشتهی جان ماجرا مرا
انداخت در قفس گل برگ و نوا مرا
سررشتهی رهم چو سنگ نشان گُم است
بر تار جاده است گره نقش پا مرا
بیماریام چو چشم بتان عین صحت است
بیدرد وانمود به مردم دوا مرا
محو غبار دیدهی کحلالجواهر است
ای کاش از نظر فِکَند توتیا مرا
حیوانیام ز صافی باطن زیاده شد
آیینهوار محو نماید جلا مرا
بر خوان عشق مشرب آتش گرفتهام
از سوختن زیاده شود اشتها مرا
گنج روان ز فیض قناعت نصیب شد
چون صبح مس طلاست از این کیمیا مرا
بیپرده نقش آینه از سادگی نشست
مطلب نگار شد دل بیمدّعا مرا
در چشم خویش عینک مینا شکسته است
هر دوربین که خست به سنگ جفا مرا
شد خُرد دانهی دل خصم از غبار من
در گرد بوده است مگر آشیان مرا
چون چشم یار قبلهی اهل نظر شدم
دارند مردمان به دو دست دعا مرا
تسلیم کردهاند به من ملک بیزوال
شاهی نصیب شد به مقام رضا مرا
چشم عنایتی چو ندارم ز عمرو و زید
نورس دهد مراد دو عالم خدا مرا


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شد ذوق خاکساری اول هوس مرا
بیرون کشید جذبه دام از قفس مرا
ساقی ز ابر شیشه خرابم بهار کو
تا جام می شود ثمر پیشرس مرا
پرواز می کنم که گرفتار گشته ام
[...]
قانع شده ست دل به تمنای او مرا
در سر بس است شورش سودای او مرا
در عشق پای تا به سرم خون شد و چکید
از بس فشرده پنجهٔ گیرای او مرا
کی در حریم کعبهٔ مقصود ره دهد
[...]
سروم دهد چه جلوه بشوخی خرام را
محو خرام خویش کند خاص و عام را
خورشید آسمان زندش بوسه بر رکاب
آرد بزین چو توسن زرین لگام را
ساقی ز روی دختر رز پرده برفکن
[...]
زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا
ساقی به خم می بنشان تا گلو مرا
لخت جگر کباب کنم خون دل شراب
کاین بد غرض ز امر کلوا و اشربوا مرا
من هر چه باده نوش کنم نور جان شود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.