طراز اسم اعظم داشت چون خاتم سلیمان را
ز بسم الله داد اکلیل کلکم فرق دیوان را
از این اسم است آرایش جمال شاهد دین را
از این نام است طغرای حقیقت حکم ایمان را
از این مدّ است زلف عنبرین لیلای راحت را
از این نقش است مشکین ابروان رخسار قرآن را
از این اسم است ترکیب وجود افلاک و انجم را
از این نام است ترتیب نظام اجزای امکان را
از این پرگار باشد نقطهی ایجاد را هستی
از این جدول بود موج رسایی بحر احسان را
همین ترکیب میسازد مزاج حقپرستی را
همین معجون دوای جان بود بیمار عصیان را
چو اعجاز لب جانبخش عیسی هر دم از فیضش
ببین نام خدا زیر نگینم عالم جان را
از این کُحلالجواهر چشم دارم نور بینایی
چو نورس کردهام روشن سواد حق عرفان را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تفسیر و تشریح نام خدا میپردازد و آن را به عنوان حقیقتی والا و عظیم توصیف میکند. او از تأثیر نام خدا بر جهان و نظام آفرینش سخن میگوید و این نام را به عنوان بالاترین نشانه زیبایی و ایمان معرفی میکند. به نظر میرسد که نام خدا مظهر تمامی خوبیها و جذابیتهاست و به نوعی خلاصهای از وجود انسان و هستی را در خود دارد. شاعر به ارتباط میان این نام و مفاهیم مختلفی چون ایمان، معرفت و آرامش اشاره میکند و خواص معنوی آن را الهامبخش میداند. در نهایت، او شناخت این نام را به عنوان راهی برای رسیدن به حقایق عالی و نورانیت زندگی معرفی میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو بگشاید نگار من دو بادام و دو مرجان را
بدین نازان کند دل را بدان رنجان کند جان را
من و جانان به جان و دل فرو بستیم بازاری
که جانان دل مرا داده است من جان داده جانان را
چو نار کفته دارم دل بنار تفته آگنده
[...]
چو عاشق شد دل و جانم رخ و زلفین جانان را
دل و جان را خطرنبود دل این را باد و جان آنرا
من از جانان دل و دین را به حیلت چون نگه دارم
که ایزد بر دل و جانم مسلط کرد جانان را
نگارینی که چون بینی لب و دندان شیرینش
[...]
زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان را
چو چابک دست معماری است لطفت عالم جان را
ز ابر طبع لؤلؤ بخش و باد لطف تو بوده
به روز مفلسی بنشاندهای دریا و عمان را
تو کوه گوهری در ذات و من هرگز ندانستم
[...]
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را
چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید برد نام جان
به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
بُدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی
[...]
گه از می تلخ میکن آن دو لعل شکرافشان را
که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را
کنم دعوی عشق یار و آنگه زو وفا جویم
زهی عشق ار به رشوت! دوست خواهم داشتن آن را
بران تا زودتر زان شعله خاکستر شود جانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.