بیفشان از سحاب چشم تر اشک ندامت را
که هر یک قطرهاش گوهر شود دریای رحمت را
اگر کوه غم از چاک دل من سایه اندازد
چراغ زیر دامن میکند صبح قیامت را
بهار بیخزان در گلشن امکان نمیباشد
ز خط یار روشن کن سواد چشم عبرت را
نگارین بس که از خون پنجهی انکار میبینم
زبان تیغ میدانم سر انگشت شهادت را
به رنگ پنجهی خورشید در گلریز زر پاشی
بود گلدستهی زرین ز کف گلزار همت را
به این آشفتگی در حشر اگر از خاک برخیزم
چو گل بر سر زند هنگامهام شور قیامت را
سیهکاری است حاصل چون سوادنامهی خاتم
اگر نقش نگین بخت خود سازم سعادت را
غبارآلود آمیزش مکن آئینهی خاطر
که غیر از گرد کلْفت نیست خاکی دام صحبت را
چنین آتش نوای عشق اگر نورس به حشر آیم
نفس در سینه سوزد آه من صبح قیامت را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خدایا روزی این خودپرستان ساز جنت را
که دوزخ جنت است آتشپرستان محبت را
ز هر کنج دل ما صد مراد مرده برخیزد
به محشر در خروش آرند چون صور قیامت را
دل و چشم من و سودای وصل او معاذالله
[...]
بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را
به چوب از آستان خویش می رانند دولت را
نمی داند کسی در عشق قدر درد و محنت را
که استمرار نعمت می کند بی قدر نعمت را
به شکر این که داری فرصتی، تعمیر دلها کن
[...]
چو دست سائلان نبود گلی دامان وسعت را
به از ریزش نباشد آبشاری کوه همت را
ز بس گشتند صاحب جوهران در خاک ناپیدا
جواهر سرمه شد گیتی سراسر چشم عبرت را
ز کشکول گدایی فارغ است آنکس که قانع شد
[...]
بپوش از دیدهٔ نامحرم شهوت عبادت را
نهان کن در نقاب ظلمت شب حسن طاعت را
هواپیما شود بر دوش آهت گر زبان و دل
ز برگ و بار آرایش دهی نخل سعادت را
شکست نفس باغ زندگانی را کند خرم
[...]
بیا تا دیکنیم امروز فردای قیامت را
که چشم خیرهبینان تنگ دید آغوش رحمت را
زمین تا آسمان ایثار عام، آنگاه نومیدی
بروبیم از در بازکرم اینگرد تهمت را
به راه فرصت ازگرد خیال افکندهای دامی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.