گنجور

 
نورس دماوندی

بیفشان از سحاب چشم تر اشک ندامت را

که هر یک قطره‌اش گوهر شود دریای رحمت را

اگر کوه غم از چاک دل من سایه اندازد

چراغ زیر دامن می‌کند صبح قیامت را

بهار بی‌خزان در گلشن امکان نمی‌باشد

ز خط یار روشن کن سواد چشم عبرت را

نگارین بس که از خون پنجه‌ی انکار می‌بینم

زبان تیغ می‌دانم سر انگشت شهادت را

به رنگ پنجه‌ی خورشید در گلریز زر پاشی

بود گلدسته‌ی زرین ز کف گلزار همت را

به این آشفتگی در حشر اگر از خاک برخیزم

چو گل بر سر زند هنگامه‌ام شور قیامت را

سیه‌کاری است حاصل چون سوادنامه‌ی خاتم

اگر نقش نگین بخت خود سازم سعادت را

غبارآلود آمیزش مکن آئینه‌ی خاطر

که غیر از گرد کلْفت نیست خاکی دام صحبت را

چنین آتش نوای عشق اگر نورس به حشر آیم

نفس در سینه سوزد آه من صبح قیامت را