گنجور

 
نورس دماوندی

رو می‌دهد به صاف دلان دلفریب ما

پیدا از آب و آینه گردد رقیب ما

گل گل شکفت از سخن ما حبیب ما

جوش گل است زمزمه‌ی عندلیب ما

جان را به لب رساند و احیا به دم کند

جز شربت حیات نسازد طبیب ما

آیان تری ز نکهت گل در قبای آل

دل در لباس می‌بری ای جامه زیب ما

جانا چه دیده‌ای که نگیری دمی قرار

همچون نگه به غارت صبر و شکیب ما

عمری تتبّع خط یاقوت کرده‌ایم

تا قطعه‌ای ز لعل تو گردد نصیب ما

نقش گهر ز گرد یتیمی نشسته است

معنی وطن کند به خیال غریب ما

باید ز گوشمال جگر گوشه تربیت

آزاد چون کند ز غم اینجا ادیب ما

ترکیب ما چو صبحدم از مهر کرده‌اند

روشن شود زمانه ز تیغ لهیب ما

بر ساز چار تار تن ما نموده‌اند

ترکیب زیر و بم ز فراز و نشیب ما

نورس به خون دیده گل ما سرشته‌اند

بی غم دمی نزد دل آدم نصیب ما

 
 
 
نظیری نیشابوری

دارد ز غمزه حجت قاطع حبیب ما

بیعت به ذوالفقار ستاند خطیب ما

یک بانگ ذوق گرمی ما را کفایت است

حاجت به تازیانه ندارد ادیب ما

روزی که رخ نمود به ما کار داشت عشق

[...]

سلیم تهرانی

ما را سپرده است به ساقی حبیب ما

نیکو خلیفه ای ست که دارد ادیب ما

مخمور شوق را می وصل است سازگار

ما خسته ایم و ساقی کوثر طبیب ما

معشوق ماست ساقی گلچهره ای که هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه