گنجور

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱ - قصیده

 

ای به جلال تو شرف، قدرت ذوالجلال را

گشته کمال تو گوا، قادر پر کمال را

طالع خوبت از نظر کرده هبا هبوط را

اختر سعدت از شرف، داده وبا وبال را

راه نموده همتت معرفت و علوم را

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲ - مطلع ثانی

 

چهره با جمال تو، مایه دهد جمال را

غبغب چون هلال تو، بدر کند هلال را

تا رخ تو به دلبری، دایره جمال شد

ساخت زمانه از رخت، نقطه فتنه خال را

عین کمال بسته باد، از رخ با جمال تو

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - قصیده

 

نار است شعله شعله، رخ دلبرم ز تاب

مار است عقده عقده، دو زلفش بر آفتاب

زین شعله شعله، شعله آتش نهفته روز

ز آن عقده عقده، عقده تنین گرفته ناب

چون نافه نافه، مشک دو زلفش به رنگ و بو

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴ - حبسیه

 

هیچ کس چاره ساز کارم نیست

چه کنم بخت سازگارم نیست

کشته صبر و انتظارم و باز

چاره جز صبر و انتظارم نیست

چه عجب گر ز بخت نومیدم

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵ - در توصیف اسب ممدوح

 

این دل چه دلست و این چه یار است

کار من از این دو سخت زار است

کار من مستمند صعب است

کاندر بر من نه دل نه یار است

آبادان بدان سمند میمون

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶

 

آنکه ز شرم لطف او، آتش ناب آب شد

گمشده نعل مرکبش، افسر آفتاب شد

داد بداد خلق را، خورد فراغ و خواب شد

دشمن او ز رشگ این دشمن خورد و خواب شد

هست تصرف قضا، منصرف از جناب او

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مدح ابوالهیجاء فخرالدین خاقان اکبر منوچهر بن فریدون شروانشاه

 

شب نباشد که فراق تو دلم خون نکند

وآرزوی تو مرا رنج دل افزون نکند

هیچ روزی نبود کانده شوق تو مرا

دل چو آتشکده و دیده چو جیحون نکند

مژه بر هم نزند دیده من هیچ شبی

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - قصیده در مدح شروانشاه منوچهر بن فریدون

 

روز طرب رخ نمود روزه به پایان رسید

رایت سلطان عید بر سر میدان رسید

خسرو شب سجده برد بر در سلطان روز

دوش ز درگاه او پشت به خم زآن رسید

بود به میدان عید پیکر خورشید گوی

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹ - مطلع ثانی

 

تا به دل و جان مرا آفت جانان رسید

بس که ز جانان به من رنج دل و جان رسید

خاک ره از چشم من چشمه خوناب گشت

تا به من از باد غم آتش هجران رسید

تا لب من دور ماند از لب و دندان او

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰ - قصیده

 

زهی ز جود تو زمانه مایل سور

خهی ز جاه تو جرم ستاره قابل نور

بذات گشته فلک بامداد تو موصول

به طبع مانده جهان از خلاف تو مهجور

به قبض و بسط جهان را امید تو مرجع

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱ - در مدح منوچهر بن فریدون شروانشاه

 

آن رخ رخشان و زلف عنبر افشانش نگر

و آن لب و دندان چون لؤلؤ و مرجانش نگر

کرد با من شرط و پیمان در وفا و دوستی

ذره ننمود از آن شرط و پیمانش نگر

در میان جان من درد فراقش دیده ای

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲ - قصیده

 

رخ و زلف و لب و چشم و خط و خال تو ای دلبر

ز من بردند لهو و هوش و صبر و عیش و خواب و خور

مرا هست از غم و تیمار و درد و داغ هجرانت

به کف باد و به سر خاک و به چشم آب و به دل آذر

منم روز و شب و سال و مه از سودای عشق تو

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - قصیده

 

چون نقطه نور سپهر آید ز حوت اندر حمل

پوشد چو جنت باغ را حالی و حلی و حلل

همچون ز نقض ار تنگ چین، گردد پر از سبزه زمین

همچون بهشت از حور عین، گردد پر از لاله جبل

بلبل برآرد غلغلی، چون بشکفد از گل گلی

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - قصیده

 

سپهر مجد و معالی محیط نقطه عالم

جهان جود و عوالی چراغ دوده آدم

خدیو کشور پنجم یگانه گوهر انجم

جم دوم کی اعظم خدایگان معظم

زحل محل و فلک عز، قدر مراد و قضا کین

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵ - مطلع ثانی

 

کجا شد آنکه مرا خان بدو بدی خوش و خرم

که تا شد او دل و چشمم تباه شد ز تف و نم

ز هجر آن لب نوشین که بود همدم جانم

دلم برید و ز چشمم بریده می نشود دم

دلم ز حسرت خالش چو خال اوست پر از خون

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶ - قصیده

 

دادگرا ملک را هم فلک و هم قوام

تاجورا بخت را هم شرف و هم نظام

عاجز قهرش قضا چاکر قدرش قدر

ساکن طبعش کرم شاکر جودش کرام

بسته ببندش سپهر اشهب زرین جناح

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - مطلع ثانی

 

ای رخ و قد تو را دل رهی و جان غلام

قد تو سرو سهی روی تو ماه تمام

در فلک چشم من ماه تو گشته مقیم

در چمن جان من سرو تو کرده مقام

درد توام در دلست زخم توام بر جگر

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸ - در مدح منوچهر شروانشاه

 

کی کشم در چشم و کی بوسم به کام

خاک درگاه شهنشاه انام

کی بود گوئی که بینم بر مراد

شاه را دلشاد و گردم شاد کام

از قبول شاه کی باشد مرا

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹ - از قصاید بسیار خوب فلکی است در مدح منوچهر شروانشاه

 

سودا زده فراق یارم

بازیچه دست روزگارم

ناچیده گلی ز گلبن وصل

صد گونه نهاده هجر خارم

بی آنکه شراب وصل خوردم

[...]

فلکی شروانی
 

فلکی شروانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰ - قصیده

 

ای لطف تو یار با برحم

در وصف تو هر گروه پی گم

از هیبت تو فلک سبک پای

وز قوت تو زمین گران سم

آن را که به مهر گوئی اجلس

[...]

فلکی شروانی
 
 
۱
۲